صفحه اصلي
حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند / محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند
از دوست بيادگاري دردي دارم / كان درد به صد هزار درمان ندهم

سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رويم راز پنهانی چو میبينند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

دستام به قلم نميره ولي حرفاي زيادي براي گفتن دارم، پر از حرفهايي كه اين روزها مرا مي آزارد، آنقدر خبرهاي بد شنيدم و اتفاقاي بد اجتماعي پيش اومده بود كه براي 20 سال ديگه هم بس بود، اما حالا نتيجه كنكور كارشناسي ارشد هم اضافه شد، سه ماه انتظار و اضطراب و استرس اين ور و 7 ماه هم اون طرف براي 3 روز كنكور، همه چيز زودتر اون چيزي كه فكرشو ميكرديم اتفاق افتاد(ياد اون روزاي آخر ميفتم كه خيلي تلخ و سخت ميگذشت!!!)
بالاخره ثانيه شمار به كار افتاده بود با هادي توي خيابون بوديم و از سربازي حرف ميزديم، از قوانيني كه هيچ كدوممون توي ايجاد و تاييدش نقشي نداشتيم، از اينكه حتي اگه بعد از 10-20 سال با بهترين مدارج علمي بازم بايد بريم پوتين به پا كنيم و پا بكوبيم زمين، از شب صحبت ميكنيم كه قراره نتيجه ها بياد، هردومونم خيلي بيقراريم، تو اين حال و هوا گوشيم زنگ ميخوره، هيچکس خيلي آشفته و ناراحت و عصبي خبر ميده كه نتيجه ها اومد روي سايت و اولين شوكه غيرمجاز بودن هيچکس!!!!! هادي ميگه بريم كافي نت ولي من بيقرارتر از اونم ميگم هنوز جراتشو ندارم....امير زنگ ميزنه اون مجاز شده؟؟؟ حالا من چي؟؟؟ كافي نت حميدي از همه جا نزديكتره، بعد از احوالپرسي، حميدي ميگه مثل هميشه نيستي ؟؟؟ پشت يه سيستم ميشينم برخلاف هميشه سنجش زود ميادش، لحظات ديگه اصلا قابل توصيف نيست، دستام بدجوري ميلرزه، تپش فلبمو توي صورتم حس ميكنم، دو كلمه قرمز "غيرمجاز" جلو اسمم حك شده، يه لحظه همه جا تيره و تار ميشه... پاهام ناي بلند شدن ندارن، اصلا باور ندارم فوري ميزنم بيرون، غروب تلخيه، ديگه همه چي تموم شده!!! يه تراژدي ديگه تموم شد، قيافه عبوسمو سعي ميكنم كسي نبينه، گوشام بعدجوري داغ شده... ديگه طاقت ندارم گوشيمو خاموش ميكنم. هنوز شوكه ام... خونه مستقيم كامپيوتر روشن ميكنم و درم روي خودم ميبندم(واي خدا امشب قراره مهمونم بياد...) ...دوباره سايت سنجشو ميارم، ميثم و مهران و هانيه و سميه و فرزانه و شهرزاد هم توي كامپيوتر مجاز نشدن ؟ ديدن كسايي كه مجاز شدن 2 تا شاخ به سرم اضافه ميكنه؟؟؟...
همين كه روي تخت دراز ميكشم اشكام مياد(دست خودم نيست!!!!) شب هركاري ميكنم خوابم نميبره، همه جور فكر و خيالي از سرم ميگذره، يعني چرا بايد اينجوري ميشد؟ همه جوره فكرشو ميكردم جز اينجوري؟؟؟ من هر كاري بود كرده بودم نميدونم كجا كوتاهي كرده بودم اين جوري شد؟؟؟ اينقدره خرابم كه آرزو ميكنيم كه كاش اگه خوابم برد ديگه از خواب بيدار نشم!!!!

صبح از خواب بيدار ميشم، اولش هيچي يادم نيست، ولي يهو يادم ميفته چه اتفاقي افتاده؟؟؟ دوباره ياد نتيجه ميفتم و دردم تازه ميشه...دنگ دنگ sms شروع ميشه : "چي شد؟ چي كار كردي ؟"بازم گوشيمو خاموش ميكنم تا قبل رفتن به دانشگاه يه كم با خودم كنار اومدم، ولي توي دانشگاه هركي ميبنه يه چيزي ميگه، اين سوال كردنا، نگاه كردنا، كنايه ها ومتلكا از همه بدتره و ديوونم ميكنه، توي دانشگاه از سويزي جزئيات سربازي رو ميپرسم، از هر گوشه اي كه مياد عبور ميكنم كه مبادا كسي منو اينجوري اخمو ببينه، هيچکس رو ميبينم اونم بدجوري ناراحته، با هم ميريم توي پارك، روي يه نيمكت، هيچکس حرف ميزنه و درد دل ميكنه، اشك تو چشام حدقه زده، ديگه مهم نيست كي اونطرفا باشه، گفتن خيلي حرفا آسونه ولي ما كه تك تك دقايقمون رو پاي اين كنكور گذاشته بودبم حالا اين جوري شده، گفتن اين كه "سال ديگه" خيلي آسونه يا حتي صحبت از كوتاهي ولي معني اين 1 سال رو هيشكي به خوبي ما نميدونه، كاري هم از دست ما بر نمياد، جواد و مهدي و مهرداد و امين هم اضافه ميشن، از رتبه هاي بچه ها ميگن از متقلبيني (امسال رضا ببو و سردار ) كه چقدر ساده با رتبه هاي خوب مجاز شدن...
ديگه از حرفا و كنايه ها و انتظارات اطرافيان و آشنا و دوستا بدجوري خسته شدم، بعضي حرفا بدجوري آدمو ميسوزونه، از نصحيتا خسته ام، آخه اگه فلاني تو خودت مياي نصيحت ميكني ميگي كوتاهي كردين؟ خودت چه گلي سرخودت زدي! به ما اينجوري ميگي؟؟؟ حوصله هيشكيو هيچ كسو ندارم حتي اونا كه خيلي دوست دارم، گوشيمو روشن ميكنم چند تا مسج اومده دوباره بي جواب خاموش ميكنم، آخه اين ملت فضول چرا دست از سر كچل ما برنميدارن، زير آفتاب داغ تا خونه پياده ميرم ولي اين داغي به داغي نارحتي من نميرسه...،
بعدازظهر خودمو چند ساعتي با UML و Rational مشغول ميكنم ولي همين كتاب UML هم منو ياد روزاي آخر ميندازه كه روزي 10-12 درس ميخوندم، ديگه خيلي كلافه ام، از خونه ميزنم بيرون، توي تاكسي اشكام بهم مهلت نميده... دستمالم ندارم صورتمو پاك كنم، حتي جنبه كنكورم نداشتيم، ما حتي مرد هم نيستيم كه اين جوري اشكمون درنياد، حس ميكنم بدجوري خوردم زمين، حالا كدوم جارو و خا اندازيه كه ميخواد مارو از اين وضعيت جمع كنه ...
تازه ميفهمم استاد "ش" يا "ع" با همون فوق ليسانس در پيتشون حق دارن با ما اينجوري برخورد كنن!
كل 4 سال رو هم اگه شبانه روز درس بخوني، رتبت هر جوري بشه باز بابا ميگه كوتاهي كردي..........

ساده بايد بنويسم امشب
از تو و خاطره هايی که گذشت
تا که فردا همه آواز مرا لمس کنند
بايد از درد بگويم از همان لحظه ی سرد
که به خاموشی فانوس نگاه تو
مرا عادت داد
وفراموشی عشق چه عذابی دارد
من به خود ميگفتم :
تو همان قله سرشار غروری
که مرا
به چراغانی مهتاب وصدا خواهی برد
و چه انديشه من کودک بود
مثل امروز که هست لحظه سرد
تو بودی و سکوت و من و حس غريبی
که پر از خواهش بود
آه بی فايده بود
وتو شايد آن روز
که به اندازه ی تنهايی من عمگين بود
راه چشمان مرا گم کردی
ودر آن دشت خيال
دل من را که عريبانه شکست
تو به اندازه ی يک شاخه ی گل ميديدی
سعی کردم به نگاهت حرفی بزنم
تو نگاهت را می دزديدی
باز در لحظه ی خود می مردم
همه چيز بوی پايان می داد
به جز احساس پريشانی من
و غروری که نمی فهميدم
سخت تنها بودم
برف در پشت پريشانی من می باريد
و تو با چتر سکوت
مهربان می رفتی
آن زمان هم حتی
تو وآن واژه هيچ
و نگاهی که پر از سادگی پنهان بود
بهترين حادثه من بوديد
خوب من !
معنی عشق ! من به خشنودی تو خشنودم.

كوچه باغ هاي گنج نامه - همدان - پاييز 82
خيليا اعتراض كرده بودن كه چرا پستهاي وبلاگ همش مصيبته واره! چرا همش داره غمگين ميشه؟؟؟ تو اين زمونه كه از خيلي از دوستان قطع اميد كرديم، و اين روزها مصيبت ارشد، حالا ميخوام از چيزاي ديگه بگم، خيلي چيزا عوض شدن، انگار قاعده بازي هم داره عوض ميشه، اين آدم كوتوله هاي زميني كه روز به روز بر فاصله گفتار و درونشان افزوده ميشه، قراره خيلي كارا بكنن! يه وقتي فك ميكردم توي عصري زندگي ميكنيم كه حداقل خيلي چيزا رو ميشه به افراد فهموند و ياد داد ولي انگار قانون بازي چيزي جز جنگيدن نيست، شايد ديروز جنگيدن براي خاك بود، اما اين روزها آنچه از اين خاك به يغما رفته و خواهد رفت مغزهاييست كه تا ديروز كودكاني بيش نبودند، راست ميگويند كه گاوها يونجه ميخواهند ، از زندگي قورباغه وار آدماي زميني و يا قيچي به دستاني كه روز به روز سياهه اي را چاقتر و اميدي را لاغرتر ميكنند، اينجا كه حتي عاشق شدن نيز گناه است، از جرمهاي خنده دار sms و حتي بوق زدن و رفتاري كه روز به روز از تعفن آن بيشتر ميگذرد حالم بيشتر به هم ميخورد، خانه ام اينجاست اما روز به روز از تزوير و ريا بيشتر مايل به هجرتم بدان جا كه :
" دست هر كودك ده ساله شهر، خانه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را ميشنود
و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد. "
و شايد ما به اميد شهر و دريايي زنده ايم كه :
" پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
قايقي بايد ساخت "
و به راستي كه : "ایرانی هایی که کفش های گران قیمت به پا دارند و گوشی تلفن همراهشان نصف قیمت یک تاکسی است بر سر 25 تومان کرایه، قابلیت بریدن سر همدیگر را هم دارند.
در اينجا اکثرآ، گران ترین لباس ها بر تن ارزان ترین انسان هاست."
برگرفته از شبانه ها

دو تراژدي دردناك در زندگي وجود دارد : يكي اينكه در عشقت ناكام شوي و ديگر آنكه به وصال عشقت برسي.
برنارد شاو
|
سلام عاليه پسر خیلی قشنگه جدی عکساتم خیلی بحاله ایدی من همون نگين شمال كه نوشتم |
| نظر ارسالی توسط h در تاريخ November 20, 2007 02:26 PM |
|
عالي بود.ممنون |
| نظر ارسالی توسط vahid در تاريخ May 27, 2007 10:49 PM |
|
http://tabari.blogsky.com |
| نظر ارسالی توسط h در تاريخ December 30, 2006 03:30 AM |
|
سلام.................. |
| نظر ارسالی توسط mina در تاريخ May 17, 2006 01:41 PM |
|
سلام خوبي؟؟؟ چه خبر كجايي؟؟ چرا سر نميزني ؟؟؟
|
| نظر ارسالی توسط radeeepa در تاريخ May 17, 2006 12:21 PM |
|
be fekre ayande bash |
| نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ May 15, 2006 10:41 AM |
|
salam alireza joonam,, ordibehesht mah , hamishe mahe ghashangie , ta bad khoshgele |
| نظر ارسالی توسط taha در تاريخ May 14, 2006 11:26 AM |
|
با سلام |
| نظر ارسالی توسط اسمونی! در تاريخ May 10, 2006 03:58 PM |
|
سلام خوبي؟؟؟ اميدوارم خوب شده باشي و اون مسئلرو فراموش كرده باشي... زياد فكر نكن تو جووني تازه اول راهي ...آخرش اينه كه يه سال دوسال دير تر سرو سامون ميگيري ...اينم كه چيز مهمي نيست هست؟؟؟ از اين پس با اسم رد پا مي يام كه منو با يكي ديگه كه نمي دونم كيه اشتباه نگيري |
| نظر ارسالی توسط radepa در تاريخ May 10, 2006 11:52 AM |
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ May 9, 2006 10:18 AM |
|
سلام. |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ May 8, 2006 04:22 PM |
|
slam aleykom |
| نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ May 7, 2006 08:43 PM |
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط نجمه در تاريخ May 7, 2006 09:16 AM |
|
سلام پسر جون...خوب كه هستي! نمي دونم چي بگم! اما بد نيست بدوني كه شيللر گفته: جديت مقصودرو نزديک ميکنه. |
| نظر ارسالی توسط وحید در تاريخ May 6, 2006 09:11 PM |
|
سلام رفيق! |
| نظر ارسالی توسط zahra در تاريخ May 6, 2006 02:59 PM |
|
salam azize delam |
| نظر ارسالی توسط پدر در تاريخ May 5, 2006 11:46 PM |
|
راستی |
| نظر ارسالی توسط forough در تاريخ May 5, 2006 07:24 PM |
|
سلام
|
| نظر ارسالی توسط forough در تاريخ May 5, 2006 07:21 PM |
|
زمين خوردن ها براي اينه که ياد بگيريم چطور بايد بلند شيم. |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ May 5, 2006 06:52 PM |
|
گمان داري جهان هست و خدا نيست ؟ |
| نظر ارسالی توسط احسان در تاريخ May 5, 2006 03:38 AM |
|
سلام......... |
| نظر ارسالی توسط Tahereh در تاريخ May 4, 2006 10:21 AM |
|
سلام خوبي؟؟؟ چرا ديگه سر نمي زني قهر كردي؟؟؟ منتظرتم باي باي |
| نظر ارسالی توسط forogh در تاريخ May 3, 2006 08:04 PM |
|
سلام عزيزه دلم مي دونم خيلي سخته . حتي منم كه تلاش خاصي نكردم. اين چند روز پكرم حس يكسال عقب افتادن و.... . اما يه چيزو خوب مي دونم. اونم: پیش از انکه پرده فرو افتد. پیش از پژمردن اخرین گل. مارگوت بیگل
بر انم که عشق بورزم بر انم که باشم. دراین جهان ظلمانی دراین روزگار سرشار از فجایع دراین دنیای پراز کینه. نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم. تا دریابم شگفتی کنم باز شناسم. که ام که میتوانم باشم که می خواهم باشم. تا روزها بی ثمر نمانند لحظه ها گرانبار شوند. هنگامی که می خندم هنگامی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم. در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا. که راهیست ناشناته پر خار ناهموار. راهی که در آن گام می گذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم بی انکه دیده باشم شکوفایی گل ها را بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را بی انکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات اکنون مرگ می تواند فراز آید اکنون می توانم به راه افتم اکنون می توانم بگویم: زندگی کرده ام |
| نظر ارسالی توسط amir در تاريخ May 3, 2006 11:30 AM |
|
سلام پسر جون اگه بپرسم خوبي؟ سوال بيهوده اي كرد.اينروزا اكثراَ با هم بوديم وبا هم گريستيم وبا هم افسوس خورديم ولي چه فايده؟كاريه كه شده .ميدونم هيچ چيز نميتونه تسلي بخش باشه چون شرايطمون يكسانه.فقط از خدا ميخوام كمكمون كنه اين اوقات تلخ سپري شه.نميخوام بگم ايشالا سال ديگه چون انقده شنيدنش واسم سخته كه الان به زور تايپش كردم و ميدونم واسه توهم سخته به جاش ميگم ايشالا در جاي ديگه و موقعيت ديگه موفق باشي.به خاطر تمام خاطرات خوبي كه تو اين مدت با هم داشتيم ,تمام تلاشامون بيا بهم قول بديم يه بار ديگه با هم يه يا علي محكمتر بگيم و بسپريم به خدا. |
| نظر ارسالی توسط هيچکس در تاريخ May 3, 2006 10:51 AM |
|
سلام... اول از همه خسته نباشيد مي گم بابت اين 10 ماه... بعد هم يه عذر خواهي بابت اينكه منم بي هوا نتيجه رو جويا شدم... فقط مي خوام بگم كه تمام اونايي كه اين طور تلاش مي كنن خيلي بزرگن... هيچ چيز انقدر آدمو كلافه نمي كنه كه كسي كه هيچ دركي از شرايط نداره بياد و بخواد براي آدم اون شرايط رو توصيف كنه و بگه اله و بله...معمولا اونايي كه عمل نمي كنن خيلي خوب مي تونن حرف بزنن ... اما اگه مردن بيان و همون يه ذرشو بچشن... دنياي بدي شده... معلوم نيست حق مال كيه... من كه بهتون تبريك مي گم... شما كه طيش كرديد... مال ما تازه داره شروع مي شه... هميشه آدم بايد ببينه به چه قيمتي؟! ...// اين نيز بگذرد... |
| نظر ارسالی توسط فرنگيس در تاريخ May 3, 2006 12:26 AM |
|
سلام از اينكه امروز وبلاگتون رو خوندم خيلي ناراحت شدم امده بودم تولدتون رو پيشاپيش تبريك بگم فقط ميتونم بگم متاسفم و اميدوارم غمهاتون در همين چيزها خلاصه شن خوشحال باشين كار خدا بي حكمت نيست به جاي غصه خوردن بسپارينش به او خودش ميدونه چي كار كنه ..كافيه يه نيم نگاه به اسمون بالا سرت بندازي.....فقط بهش بگو ما رو در ياب.....تولدتون هم مبارك...... |
| نظر ارسالی توسط negar در تاريخ May 2, 2006 02:44 PM |
|
salam |
| نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ May 2, 2006 08:58 AM |