صفحه اصلي
عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم / گردي نسترديم و غباري نستانديم
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند / پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند


پنجشنبه 31 فروردين 1385
حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند / محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند





بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت
افشانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دوديگر : راه نميش ننگ ، نيمش نام
اگر سر بر
كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست سوي
بهرام ، اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ي بي غم
كي مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
و اكنون مي زند با ساغر مك نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوي اينها و آنها نيست
به سوي
پهندشت بي خداوندي ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
بهل كاين آسمان پاك
چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كيست ؟
و يا سود و ثمرشان چيست ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
به سوي سرزمينهايي كه ديدارش
بسان شعله ي آتش
دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار
نه اين خوني كه دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار
چو كرم نيمه جاني بي سر و بي دم
كه از دهليز نقب آساي زهر اندود رگهايم
كشاند خويشتن را ، همچو مستان دست بر ديوار
به سوي قلب من ، اين غرفه ي با پرده هاي تار
و مي پرسد ، صدايش ناله اي بي نور
كسي اينجاست ؟
هلا ! من با شمايم ، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟
كسي اينجا پيام آورد ؟
نگاهي ، يا كه لبخندي ؟
فشار گرم دست دوست مانندي ؟
و مي بيند صدايي نيست ، نور
آشنايي نيست ، حتي از نگاه
مرده اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
ملل و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو مي رود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر
به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي خواند
جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد
وز آنجا مي رود بيرون ، به سوي جمله ساحلها
پس از گشتي كسالت بار
بدان سان باز مي پرسد سر اندر غرفه ي با پرده هاي تار
كسي اينجاست ؟
و مي بيند همان شمع و همان نجواست
كه مي گويند بمان اينجا ؟
كه پرسي همچو آن
پير به درد آلوده ي مهجور
خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود
وزين
دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد دير
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج
آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد ؟
به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست
كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايرشا
زند دويانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني
بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست
به سوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم
مهدي اخوان ثالث





اين روزها آنگونه كه بايد بگدرند نميگذرند و يا اينكه آنگونه كه ميگذرند ما نميبينيم. اين روزها با دو كلمه "انتظار" و "توقع" معني مي يابند. از هيشكيه هيچكس توقع هيچ گونه انتظاري نداشته باشيم حتي از بزرگترين نزديكانم نميشه كوچكترين توقعات ها رو خواست ولي همه و همه كس توقع همه چيو دارن! تو و اون كه اينجور، دوستان بازاري پولكي شدن (حتي بعضياشون تازگي سر 130 هزار تومن بدجوري زيراب ميزنن) ، بعضيا دختركي شدن و بعضيام پسركي و افسوس!!!! شايدم اين قانون روزگار ماست.
اين روزها احساس ميكنم تا به حال خيلي خوب ديوونگي نكردم، ولي اين روزها آنقدر از ديوونگي ها شنيدم كه خدا ميدونه!!!
راست ميگن حقيقت تلخه و برداشته شدن از پرده اسرار و راز خيلي چيزا و مخصوصا اين آدم كوتوله هايي از دوستان و آشنايان و فاميل كه روي اين زميناي خدا راه ميرن و آباداني ميكنن. فقط خدا كنه كه دووم بيارم كه چيزي از اسرار هويدا نكنم. نميدونم اگه قرار باشه يه روزي همه چي هويدا بشه توي اين دنيا چند نفر ميخوان روسفيد بمونن!!!
امروز با يه هنرمندي همصحبت شده بودم خيلي از زندگيش ميناليد، زن و بچه و مخصوصا پول ... راست ميگفت از نفت ملي سهم ما توش چقدره؟ شايد سهم ما از نفت ملي همون آدامسي باشه كه سرچهاراه ها بچه هاي 5-6 ساله ميفروشن!
اينم (بخونينش) حرفاش قابل تامله!
تازه يواش يواش داره نفسام تازه ميشه، ديگه خيلي خسته نيستم مگه اينكه خستم بكنن، روزشمار تقويم من دوباره شروع شده، 14 ارديبهشت قراره نتايج ارشد اعلام بشه و تا اون روز فقط انتظار.





روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ
خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم
شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد، دل ها را با عشق سايه ها را با
آب شاخه
ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان‚ گاوان‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
سهراب سپهري




خيلي چيزا توي اين دنيا هست كه زود ميميره، كه يكيش دوستياس كه بعضي وقتا راحتتر از هر چيزه ديگه اي ممكنه بميره ولي كاش خاطره ها هم باهاش ميمردن كه يادش آدمو نميسوزوند، اون شب كه خسته بودم با يكي از رفيقاي قديمي تريپه مسج بازي با هم چت ميكرديم بهش گفتم همه چي و همه كس و خصوصا خيليا دارن عوض ميشن، خيليا بي معرفتتر شدن !!! اونم ميگفت اين قانونه طبيعته كه اين تغييرا پيش بيايد و دست ما هم نيست، بهش گفتم همه چي تا 2 ماه ديگه تموم ميشه و نهايت واسه تو 1 ترم ديگه و هر كسي ميره پي كار وزندگي خودش!!!... بهش گفتم يادت مياد هميشه ميگفتي تو دوستيامون يه جوري برخورد كنيم كه بعد از 4 سال از ما به خوشي ياد كنن و خاطرش بمونه... حالا فقط 2 ماه وقت داري كه باز خاطره بسازي، يا اينكه باز با پولا و همت خودت همه رو جمع كني ببري غار، برين برف بازي، برين اردو، بيرن كوه، بيرن شب يلدا(مارم خبر نكني)، بريم شكوفه الوند بعدش آخرش خودت نياي، بريم باغ همه ارازل و اوباش رو هم با خودمون ببريم، امروز وقتي يكي از دوستاتو (دوستامون) ديدم كه بعد از فارغ التحصيلي بازم برگشته، يادم افتاد حتما خاطراتي كه جاگذاشته بازم اينقده زيبا بوده كه برگرده يا شايد دلشو يه جايي توي اين مهندسي جا گذاشته... ولي بعيد ميدونم واسه من خاطره اي مونده باشه، هر چي بوده مال اون موقع بوده، اون موقع واسه خودش دوست داشتني بوده و الان ديگه ديگه حتي يه لحظش اصلا... كاش هيچ وقت اون حرفارو به دوستت (دوستمون) نميگفتي و اي كاش لاقل زودتر ميگفتي كه همه چي زودتر از بين ميرفت... يادته اون موقع خيلي به پيروزيامون ميباليديم مثل قبل از كلاس ادبيات ولي همش ما بازنده بوديم و دخترا پيروز ميدون ... خيلي دوست ميداشتم خيلي حرفارو از خودت ميشنيدم تا از اون يكي دوستت، زمان !!! اينا رو فقط من ميدونم و تو همون قدر كه 3 سال پيش مبهم بود كه فقط منو دوستت بدونيم!!!





حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عيش نگه دار و بزن جامی چند
قند آميخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه‌ای چند برآميز به دشنامی چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
عيب می جمله چو گفتی هنرش نيز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
ای گدايان خرابات خدا يار شماست
چشم انعام مداريد ز انعامی چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردی کش خويش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند





" گونه هاش خيس بود، توي اون تاريكي معلوم نبود ماله بارونه يا مال چشاشه ولي قرمزيه چشاش چيز ديگه اي ميگفت، مدتها بود اين جوري نديده بودمش، اين آخرا خوش-خوشان اون بود...
آسمون بي ستاره بود و يه قرص كامل از ماه، همه چي ديگه براي اون شب حسابي مهيا شده بود... آره اون شب شب آخر بود، اون شب، شب وداع بود... از همون كوچه تاريك كه برميگشت با خودش كوچه فريدون رو زمزمه ميكرد، اشكاش لحظه اي قطع نمشد، آسمونم يواش يواش باهاش ناله ميكرد و بيشتر ميشد، حالا ديگه ابرا روي ماه رو هم گرفته بودن و سياهي بود و انگار ماه هم طاقت ديدن نداشت..."

روي فلبت بنويس دلخوش نباشه و به دلت ياد بده توي دنيا براي لحظاتي هم به چيزي دلخوش نباشه،
و دلخوشي همان بس كه نيستي ها دل ببندد و روياها! كه آن نيز به همين زودي پايان ميپزيرد...







ذهن متعصب مانند مردمك چشم است
هرچقدر به آن نور بتابانيم تنگ تر می شود
(برگرفته از نيلوفرستان)



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 31 فروردين 1385


سلام زيبا بود
www.sonia-esf.blogfa.com

نظر ارسالی توسط sonia در تاريخ November 20, 2006 02:22 PM
 

ببار اي ابر بهـــــــــــــــــار
با دلم به هواي زلف يــار
داد و بيداد از اين روزگـــار
ماه رو دادن به شبهاي تار
اي بـــــــــــارون
بر کوه و دشت و هامون ببار
اي بــــــــــــارون
ببار اي ابر بهـــــــــــــــــار
ببار اي بارون ببـــــــــــــار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبهای تيره چون زلف يار
بهر ليلي چو مجنون ببـــار
اي بــــــــــــارون
دلا خون شو خون ببـــــــــار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخي لبهاي سرخ يــار
به ياد عاشقاي اين ديـــــــار
به کام عاشقاي بي مــــــزار
اي بــــــــــــارون

نظر ارسالی توسط شانيار در تاريخ May 13, 2006 09:09 AM
 

سلام از اينكه مي تونم با يكي از همشهريهام صحبت بكنم خيلي خوشهالم من بچه ناف همدانم وبالاجبارتوي تهران زندگي ميكنم خيلي دلم مي خواد زود به زود بيام همدان ولي موقعيت كاريم اجازه نميده ازتمام عكسهائي كه فرستادي با عكس كوچه باغهاي همردان خيلي حال كردم .ازاين عكسها براي ميل من بفرست چندكلمه حرف همداني هم برا بنويس به بچه محلهاي منم سلام برسون عاشق خاك همدان (ليلا)

نظر ارسالی توسط ليلا در تاريخ May 10, 2006 04:26 PM
 

سلام عليرضا خوبي؟؟؟

ولي فكر ميكنم تو حالت خوب نيست .چون اسم منو تو وبلاگم ديدي ولي با اين حال به من ميگي زينب ...تازه مي گي به ميلاد هم سلام برسونم ......حالا ميلاد كي هست ...آقاشونه؟؟؟

خوب سلام منو به همهم ي بچه خاي همدان كه همه به نوعي بي كارن برسون ....همتون موفق باشيد خصوصا پشت كنكوري ها.....كه يكيشون خودتي....اينو كه ديگه درست آمار گرفتم ...آره؟؟؟

نگو نه كه همين الان مشتتو باز ميكنم ..بگم چه جوري ....اينجوري...برو زير عكستو بخون...

راستي نتيجه ها اومدن ...چه كار كردي ؟؟؟
بالاخره بعد از ده سال مي تونيم شيرينيتو بخوريم يا نه؟؟؟!!!!.....ده سالو داري ...حال كن !!!من يه مدت توي مركز آمار كشور كار ميكردم...آمارتو خوب گرفتم!!!

نظر ارسالی توسط ردپا در تاريخ May 1, 2006 02:14 PM
 

راستي من لينكتو گذاشتم ( ميخواستي نذاري!!!) تو هم اگه دوست داشتي لينك منو بذار ...خب بچه ي گله همدان ...

دوباره باي...

نظر ارسالی توسط در تاريخ April 30, 2006 10:09 AM
 

سلام به بچه ي گل همدان...جملم درسته؟؟؟

خوبي ؟؟؟چه خبر ؟؟؟ از همدان بگو خوش ميگذره ؟؟؟ دانشگاه خوبه؟؟؟ بچه ها خوبن؟؟؟

چه آدم فضولي ام ... نه؟؟؟؟

فعلا جواب اينارو بده ...دوباره مي يام بقيشو مي پرسم

فعلا باي...

نظر ارسالی توسط رد پا در تاريخ April 30, 2006 10:07 AM
 

من نمیدانم چگونه از نوشته های شما سر در آوردم اما به حال خیلی جالب میباشد من از شهر جنوب سر از نوشته های بچه های همدان در آوردم

نظر ارسالی توسط جنوب در تاريخ April 28, 2006 07:42 PM
 

با سلامي دوباره منم همون غريب اشنا ....

خوبي ...تو هنوز فارغ التحصيل نشدي...

بابا من فكر ميكردم تو از اون بچه مثبتاي درس خون هستي كه چهار ترمه تموم ميكنن .... تازه من كه دوسال بعد از شما اومدم تموم كردم دارم ميرم شما هنوز موندين !!!!!

ايرادي نداره هر جور راحتين ولي اينو بدون كه تا فقط سه ترم مي تو نيد مشروط بشين...متا سفم

از اين كه به من سر زدين ممنونم ...اگه دوباره اومدي درباره ي وبم هم نظر بده

اونا هم همه شوخي بود ....

هر جا كه هستي شادو موفق باشيد ...

سلام مرابه همدان وگلهاي سرخش برسان

باي....باي

نظر ارسالی توسط فروغ در تاريخ April 26, 2006 12:26 PM
 

سلام خوبی؟؟؟ من شما رو خیلی خوب میشناسم

توی دانشگاه بو علی چندین بار دیدمتون ... به احتمال زیاد سال دوم که فارغ التحصیل شدین اره؟؟؟

خوشحالم که پیداتون کردم ....

به من سر بزنید ....بای بای

نظر ارسالی توسط رد پا در تاريخ April 23, 2006 06:11 PM
 

با سلام
مطالب بسیار زیبایی بود
راستی جهت اطلاع شما بگم که
وبلاگ من هم به راه افتاد
البته کمی نو پاست
خوشحال میشم سر بزنیدًًًًًًًًً
WWW. takpar63.blogfa.com

نظر ارسالی توسط zahra در تاريخ April 23, 2006 03:49 PM
 

salam
aghaye mohandes
omidvaram har ja hastid khosh va salamat bashid ............................................................
az in keh mail zadid mamnoon ,,,,
rastesh avalesh room nashod begam ...
amma khoda vakili natoonestam
in mah az weblogetoon begzaram
vase oon porsidam ,,,
khosham miyad khosh salighe va ba ehsasid
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
....................................
beh har hal bazm migam ...dastetoon dard nakone ,,,,kheyli ebbloge zibayi darid

omidvaram har rooz behtar va jazab tar beshe,,,
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
manam ye modati dargiram ...
in ostad haye in ja ( tehran ) pooste adamo mikanan ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
vaght konam baratoon ,,matn ya ax mifrestam ,,
....................................................
bebakhshid baratoon nashod mail bezanam ,,
amma in tori ham az ma bepazirid mamnoon mishim
moraghebe khodetoon bashid ,,,
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
خدا نگهدارتان
علی همیشه یارتان
..................................
best rigards
mani

نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ April 21, 2006 09:45 PM
 

سلام...


من هم سالروز وفات سهراب سپهري عزيز رو بهتون تسليت ميگم...

...
مثل هميشه پست زيبايي بود
من هم به روز هستم

روزي خواهم امد و پيامي خواهم آورد...

نظر ارسالی توسط marzieh در تاريخ April 21, 2006 02:03 PM
 

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته بجاست
خرم آن صحنه كه مردم بسپارند به ياد ...
-----------------------------------------------------
از این پسره فقط يه دنيا عشق خاطره دارم ....

نظر ارسالی توسط امير در تاريخ April 20, 2006 11:00 PM
 

سلام . خوبي دوست خوب من.
خاطره ها ... هيچ وقت نميميرن.
كهنه ميشن. كم رنگ هم ميشن.
ولي ميمونن.
اخ چقده حس قريبي به ادم دس ميده. وقتي بدونه ميخواد يه دوره. تموم شه.

داشتم 1 يا 2 روز پيش ارشيو تو ميخوندم.
اون روزي كه شروع كردي به وبلاگ نوشتن.
قبول شدنت تو دانشگاه.
روزاي اول دانشگاهت.
جريانهاي خرداد 82 .تعويق امتحانا. مهر 82 .
تا....... روزاي كنكورت..
خيلي سريع بود. ولي دفتر چه خاطاته خوبي بود.
من كلي سير كردم گذاشته هات. كلي هم دلم تنگيد وقتي اين پستتم خوندم.

آدما چه زود دل ميبندن.

نظر ارسالی توسط taha در تاريخ April 20, 2006 10:46 PM
 

كجا ؟ هر جا كه اينجا نيست// ترم آخره و حال و هواي خودش . اضطراب و ... من از همين حالا با وجود اينكه يه سال مونده خوب مي تونم فضاي اون موقع رو تصور كنم... نبايد گذاشت بعد از پايان دوره خلايي تو زندگي ايجاد بشه... // بعضي خاطره ها با تمام شيرينيشون همون فقط يه بار خوبن. اصلا شايد شيرينيشون به همون يه باره بودنشون باشه . واسه همينه كه ديگه دلمون نمي خواد بهشون برگرديم... خوش باشيد

نظر ارسالی توسط فرنگيس در تاريخ April 20, 2006 09:41 PM