صفحه اصلي
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم / من لاف عقل میزنم اين کار کی کنم
حسب حالی ننوشتی و شد ايامی چند / محرمی کو که فرستم به تو پيغامی چند

عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
مهدي اخوان ثالث ، اسفند 1343

بهار بيست و دوم هم طي شد، عيدي كه 80 درصدش پاي كامپيوتر با يه پروژه VB و اينترنت كه طبق معمول وبلاگ و وبگردي و فضولي و آمارگيري توي اوركات و گزگ معدوم و اينترنتي شبانه و روزانه از نوع مريض و آلوده با درد فيلتر و ميكروب پروكسي و بقيشم با فيلم سينمايي هاي قيچي شده نصف شباي سيما به پايان رسيد.
امسال عيد خيلي رنگ و بو نداشت، هرسال چهارشنبه سوريا به هنگامه خطير(به قول فرزاد مشيري) آتش و آتيش بازي و شلوغ كارياي دسته جمعي برگزار ميشد، اما امسال خرابي كنكور، حس و حال و روحيه و همه چيو ازمون گرفته بود حتي از هيچکس و ... اين بود كه مونده بوديم خونه.
از توي كمد يه پيراهن نو در ميارم، همين جوري كه از توي پلاستيكش، بازش ميكنيم ياد 12 اسفند، روز كنكور ارشد ميفتم، سپي صدا ميزنه : "پسر زود باش..."، با حوصله هميشگي خودم ادامه ميدم، سوزنهاي پيراهن نو رو يكي يكي جدا ميكنم، يادم ميفته اون روز كنكورهم يه پيراهن نو از تو كمد آوردم و اين جوري با حوصله بازش ميكردم، اون روز خيلي اميدوار بودم، به همه ميگفتم كه امروز عروسيه منه و قراره نتيجه زحمتامو امروز توي كنكور بگيرم...
يواش يواش گلوم داغ ميشه، پلكام بدجوري سنگين شدن، ولي اينا نبايد امشب ببارن، چون بقيه هم ناراحت ميشن...
بالاخره آماده ميشم ميرم توي حياط يه كم قدم بزنم شايد فراموشش كنم. ولي انگار آسمون هم واسم داره!!! اون آسمون پرستاره هم به من بد نيگا ميكنه، فقط دستامو ميزارم جلو صورتمو چشامو ميبندم....
سپي صدا ميزنه : "پسر چيكار ميكني؟ بيا بريم..."
...

اينجا دلي به جرم تپيدن اسير شد
پروانه اي به جرم پريدن اسير شد
در خانه اي كه حرف مرا كس نميشنيد
يك قاصدك به جرم شنيدن اسير شد
حتي ته همه بن بست هاي شهر
بيجاره باد كه به جرم وزيدن اسير شد
در كوچه هاي كرم زده ي شهر بي كسي
يك سيب كال به جرم رسيدن اسير شد
در شهر ما هميشه كسوف است آسمان
افسوس شب به جرم نديدن اسير شد
آنجا غمي به حكم سياهي رها شده
اينجا دلي به جرم تپيدن اسير شد
امير سنجري

عيد پارسال با 3 تا از دايي هام و خانواده ها رفته بوديم طرف اهواز و اصفهان و كلي دسته جمعي خوش گذشت، ولي امسال از مسافرتم خبري نبود، فقط يه 2 روزي با يكي از داييهام و خانواده ها رفتيم تا كاشان و اومديم، همان جا كه در آن جا روزگار بد نيست، همان جا كه در خود دوستاني بهتر از آب روان دارد...(اهل كاشانم)
اونجا كه اينقده گرمه كه اگه از اینجا با ماشين بخاري روشن بري، رسيدي اونجا بايد همون روز توي كاشان توي ماشين كولرو روشن كني!
توي اين سفر، يه چيزيو خيلي خوب فهميدم و اونم اينكه ما توي عصري زندگي ميكنيم كه حتي اگه قرنها از تمدن و فرهنگ ما گذشته باشه، بازم خرافات يه پله بالاتر از فرهنگ و شعور قرار داره.
از 14 فروردين دانشگاها باز شدن ولي اكثر بچه ها نيومده بودن و كلاسا مثل هميشه تق و لق بود و حتي همين بس كه بروبچه هاي مكانيكي بگن : "كلاس حاجي مكانيك هم تشكيل نشد..." ولي گروه كامپيوتر و مخصوصا ورودي 81 هيچ حساب و كتابي كه نداره، چون سه شنبه با 5-6 نفر كلاس IR تشكيل شد. آزمايشگاه سيستم عامل و پايگاه داده هم در نوع خودش بي نظيره، فكرشو بكنين استادي كه فرقي براي Class Diagram و ERD قائل نيست و تازه به ERD بگه اين ديگه چيه؟ و به واسه خودش يه Notation درست كنه و بگه اين ماله Oracle ؟؟؟ ديگه چه جور آزمايشگاه پايگاهي ميشه؟ اون وقت نه به اخلاق سخت گيري و نه به شلگيريياش!!!! خدا آخر و عاقبتمونو به خير كنه...
آزمايشگاه سيستم عامل هم به نصب لينوكس و اينترنت بازي دسته جمعي پسرا گوشه آزمايشگاه گذشت.

هنر معماري ايرانيان، چيزي كه قبلا داشتيم و اين روزها فقط به آن ميباليم، افسوس كه اين هنر مدتهاست به خاك خفته ...
ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزيد
وجه می میخواهم و مطرب که میگويد رسيد
شاهدان در جلوه و من شرمسار کيسهام
بار عشق و مفلسی صعب است میبايد کشيد
قحط جود است آبروی خود نمیبايد فروخت
باده و گل از بهای خرقه میبايد خريد
گوييا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش
من همیکردم دعا و صبح صادق میدميد
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
از کريمی گوييا در گوشهای بويی شنيد
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامهای در نيک نامی نيز میبايد دريد
اين لطايف کز لب لعل تو من گفتم که گفت
وين تطاول کز سر زلف تو من ديدم که ديد
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد
تير عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
اين قدر دانم که از شعر ترش خون میچکيد

در اين تاريكي از هر گوشه و كناري ناله و فريادي به گوش ميرسد، اما آنان كه بايد بشنوند گوششان آنقدر سنگين شده كه چيزي جز موسيقي خودشان نمي شنوند، آن قلم به دستاني كه بايد بنويسند، جوهر قلمشان خشك شده و آناني كه بايد اراده كنند و بايستند، مدتهاست كه در سرماي شب يخ زده اند، خيزشي در كار نيست...
در روزگاري زندگي ميكنيم كه جز خورشيد و آسمان به چيزي نمي بايد افتخار كنيم و به آتش، كه مي سوزاند و تاريكي دردهايمان را مي سوزاند و روشن مي كند، اين روزها آنقدر رفته ايم و آمده ايم كه ذهن ما را جز كليشه اي نميپايد، اما امروز پنجره هاي باز شده اي ديده مي شوند كه تا ديروز قفلشان مي آزاردمان و درهايي كه بسته شده اند گوييا باز مي شوند...
به دنبال ترانه اي هستم تا از آن سرودي بسازم و آوازي سر دهم، اما اين ساز شكسته زا ديگر تواني از نوا نيست...

دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست،
اما اگه حرفاشون از دل باشه ميتونه بزرگترين آدما رو بسازه!
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط mehdi در تاريخ April 28, 2006 02:39 PM |
|
سلام آقاي مهندس......... خيلي خوشحالم كه با وبلاگ شما آشنا شدم.............. من دانشجوي ترم آخر كارشناسي نرم افزار هستم............. اين ترم هم پروژه پاياني مون در مورد طراحي وب هست.................. مي تونم اگه اشكالي داشتم از شما بپرسم؟................ موفق باشن.......... ممنون........... |
| نظر ارسالی توسط minaaa در تاريخ April 16, 2006 03:57 PM |
|
عجب عكسهاي قشنگي. فوق العده خوشگلن. |
| نظر ارسالی توسط نيلوفر در تاريخ April 15, 2006 11:26 AM |
|
تو هم ميتوني دل بشكني. |
| نظر ارسالی توسط taha در تاريخ April 12, 2006 12:56 AM |
|
سلام عزيز وب جالبي داري |
| نظر ارسالی توسط وحيد در تاريخ April 11, 2006 06:48 AM |
|
سلام ‘ خوبي ؟ |
| نظر ارسالی توسط leila در تاريخ April 10, 2006 07:05 AM |
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط نسی در تاريخ April 9, 2006 06:45 PM |
|
سلام . |
| نظر ارسالی توسط لیمو ترش در تاريخ April 9, 2006 05:47 PM |
|
جمله ي آخري خيلي زيبا بود... |
| نظر ارسالی توسط فرنگيس در تاريخ April 8, 2006 02:42 PM |
|
سلام زیبا بود به من هم سر بزن |
| نظر ارسالی توسط نت زیبا در تاريخ April 8, 2006 02:31 PM |
|
سلام پسر جون |
| نظر ارسالی توسط فواد نظري در تاريخ April 7, 2006 08:39 AM |
|
يادم رفت... تا بعد... |
| نظر ارسالی توسط marzieh در تاريخ April 7, 2006 04:32 AM |
|
بازم مثل هميشه بسيار زيبا و خوندني بود. موفق باشي مهندس! bye for now
|
| نظر ارسالی توسط marzieh در تاريخ April 7, 2006 04:30 AM |
|
كاشان هم كه ديگه ديگه... واقعا راست ميگي ولي الان فصل كاشانه يعني الان هوا حسابي بهاريه...نه خيلي سرد(كوير)و نه خيلي گرم... الان دو ورزه بارون نمنم داره مياد خنك و پر از لطافت بهاري...ولي حيف كه تا اواسط ارديبهشت شايد هم كمتر هوا به اين خوبيه ديگه اينقدر گرم ميشه كه نميدونم چي بگم! |
| نظر ارسالی توسط marzieh در تاريخ April 7, 2006 04:28 AM |
|
سلام... ... |
| نظر ارسالی توسط marzieh در تاريخ April 7, 2006 04:25 AM |
|
|
| نظر ارسالی توسط taha در تاريخ April 7, 2006 12:09 AM |
|
سلام. يادم يه روز با وحيد كه بهترين دوست زندگيم بود رفتم نون بگيرم (روبروي لونا پاك) اون موقع سال چهارم بودم. يادمه كه به وحيد گفتم امسال با هم قبول مي شيم تهران و هر روز مي ريم خيابان وليعصر قدم مي زنيم ولي خوب هر دو خراب كرديم و من رفتم شيراز و وحيد رفت اصفهان. اما چون به حرفم ايمان داشتم و بايد اين كارو مي كرديم, اين اتفاق بعد از 6 سال افتاد چون سال 80 من اومدم تهران و سال 82 وحيد . حالا گاهي با هم مي ريم خيابان وليعصر و قدم مي زنيم! |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ April 6, 2006 12:43 PM |
|
salam |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ April 6, 2006 12:20 PM |
|
ببخشيد واسه نظرم اسم نذاشته بودم ( علي ) |
| نظر ارسالی توسط a_ali_s در تاريخ April 6, 2006 09:05 AM |
|
اولش سلام ... |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ April 6, 2006 09:03 AM |
|
سلام پسر جان..خوبيد؟ |
| نظر ارسالی توسط forough در تاريخ April 6, 2006 01:08 AM |