صفحه اصلي
قبله ام يك گل سرخ
گفتم از بهار عشقم / گفتی از خزان و برگ ريزان

هر كجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره فكر هوا عشق زيمن مال من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچ هاي غربت ؟
...
سهراب سپهري
روزاي آخر تابستون نمايشگاه بين المللي كامپيوتر بود، به سرم زد که حالا که نتونستم برای دانشگاه به تهران برم، پس یه سری برم نمایشگاه تخصصی کامپیوتر.
صبح ساعت 6:30 از ترمینال راه افتادم توی راه هم که ماشاالله هی نگه می داشت و مسافر سوار میکرد (نمی دونم این بوفه اتوبوسها مگه چقدر جا داره؟) نزدیکای 11:30 بود که ترمینال غرب ما رو پیاده کرد سوار یه تاکسی شدم و واسه 12 توي نمایشگاه بودم. منم كه حسابي مثل اين داهاتيا که پاشونو از شهرشون دورتر نذاشتن، خیلی برام جالب بود، توی تاکسی هم هی رانندهه سئول/چمران میکرد!. دم در یکی از سالنها یه تعدادی روزنامه و یه نقشه تبلیغاتی از نمایشگاه گذاشته بودن که ملت توي كيفاشون ميريختن. توی سالن خیلی خنک بود. چه منظره هایی از غرفه ها و آدمها، وای که همه شیک و حسابي با کلاس، چیزی که برای منه بچه شهرستاني جلب نظر می کرد عادی بودن کراوات و سر و لباس خانمها بود و هم چنین توی همه غرفه ها پر بود از مونیتورهای تخت (LCD) و... من فقط تماشا می کردم و قدم میزدم و چهره من هم معلوم بود که شهرستانی ام، چی بگم!؟
افراد درون غرفه لباسهای یه جور و يكدستي داشتن مثلاً همه مانتو و روسری قرمز و...
...
از اون روز كه نتايج اعلام شده، هركي رو كه ديدم زده تو سر تهران (نميدونم انقدر تهران بده چرا شده پايتخت) كه چقدر شهر بديه و از بديه زندگي خوابگاه (نميدونم آماري از ديوونگي كسي تو خوابگاهها وجود داره) و...
چي بگم كه ما رو تا تونستن به زور هزار دوز و كلك راضي كنن كه همین جا بمونيم و نون و نمك خودشون رو بخوريم،من هم تقريبا قانع شدم.
همين که گفتم دوست دارم تهران درس بخونم، اين دو تا (بابا و مامان) شروع کردن به نصيحت کردن..
که تهران جای زندگی نیست...
هرکی بره تهران دیگه درس نمی خونه...
تهران خوابگاه نمیدن...
تهران غذا نمیدن...
و هزار جور بد و بیراه ديگه علیه تهران گفتن، چی بگم كه بالاخره تسلیم شدیم.
...
ما گفتيم تا ثبت نام شروع نشده ما زرنگي كنيم و مدارك رو از اولاي شهريور حاضر كنيم اول رفتيم مدرسه يه گواهي موقت پيش دانشگاهي رو گرفتيم بعد يه چندتا كپي و خلاصه بالاخره سراغ عكس رفتيم وگفتيم كه 6 تا ظاهر كنه فردا كه روزنامه پيك سنجش اومد ديديم نوشته مشمولين نظام وظيفه 12 عكس ميخواد رفتيم 6 تا عكس رو گرفتيم و گفتيم كه 6 تا ديگه ظاهر كنه روز بعدش كه مي خواستم
برم 6 تا رو بگيرم يكي از بچه ها گفت كه دانشگاه بوعلي سينا گفته علاوه بر مدارك فوق 6 تا عكس و 3عدد فتوكپي ديگه هم باز لازمه و باز رفقيم پيش آقاي عكاسي و 6 تا عكس رو گرفتيم و گفتيم كه 6 تاي ديگه هم ظاهر كنه ولي از شانس من روز ثبت نام من 12 تا عكس داشتم و گواهی ديپلم هم نداشتم اينم از زرنگي ما ...
...
حالا از روز اول دانشگاه بگم: صبح از خواب پاشدم که برم، مامانم گفت که ساعتا رفته عقب و الان ساعت ششه پس 1 ساعت وقت اضافي آوردم ...
لباس خوبامو رو پوشیدم (يه كت و شلوار تا به تا) و راه افتادم خیابانها خلوت بود (چون تازه فردا اول مهره و امروز فقط دانشجوها ميرن دانشگاه) کلاس خودمون رو پیدا کردم (بچه هاي مهندسي كامپيوتر ورودي 81 امروز رياضي1 داشتن...) و رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم بعد از مدتی یه پسر تهرانی اومد تو و با هم دوست شدیم (ساسان). بعد از مدتی معلوم شد که استاد رياضي هم نمیاد تا عصر دیگه کلاس نداشتیم...
...
اما از دردسر ثبت نام نگفتم صبح ساعت 10 با بچه ها رفتيم براي ثبت نام، اول 1000 تومان وجه نقد دريافت كردن تا يه پوشه با كلي فرم و كاغذ و پرسشنامه بهمون دادن.
پرسشنامه ها هم كه ماشاالله از تعهدنامه و مشخصات و خود آدم تا جد و آباد و همسايه و دوست آشنا و خلاصه همه و همه پر شده بود.
پر كردن فرمها كه تمام شد، ساعت 11:12 براي تحويل اين فرمها هم بايد از هفت خان رستم ميگذشتيم تا بريم توي سالن و نوبتي از يه ميز به يه ميز ديگه، بچه هاي انجمن اسلامی و بسيج دانشجويي هم اونجا يه فرمهايي براي ثبت نام و تبليغ به وروديها مي دادن بالاخره كار ما براي ثبت نام تموم شد و ما رو فرستادن براي انتخاب واحد، خدا نصيب كافرش هم نكنه! چه قدر شلوغ بود اولش كه باركد بود، خوب بود، مرحله بعدي كه همه صف وايستاده بودن و حسابي ديگه مي زدن سرو كله هم
تا نوبتشون بشه خلاصه چي بگم كه يه آشنايي پيدا شد و ترتيب كارما رو خيلي سريع داد. ولي اون بدبختا (دانشجوهاي ورودي) هنوز تو صف بودن.
...
|
سلام:-× جالب بوووووووود
|
| نظر ارسالی توسط yasi در تاريخ November 18, 2006 05:44 PM |