صفحه اصلي
گفتم از بهار عشقم / گفتی از خزان و برگ ريزان
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم / همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم


پنجشنبه 18 مهر 1381
زندگی را فرصتی آن قدر نيست / که در آيينه به قدمت خويش بنگرد





زندگی را فرصتی آن قدر نيست
که در آيينه به قدمت خويش بنگرد
یا از لبخنده و اشک
يکی را سنجيده گزين کند


احمد شاملو

از فرط علاقه اين اولاي ترم هی ميرم سر كلاس بچه هاي فيزيكي هم ميشينم، امروز توی کلاس فيزيک جديد (دكتر فروزاني) درس راجع به ادامه بحث نسبيت بود. و اثبات اصل موضوعه دوم (سرعت نور در تمام دستگاههای لخت ثابت است). و با استفاده از آزمايش مورلی و مايکلسون اثبات شد که در سيستم های متحرک و ثابت که نسبت آن ده به قوه منهای ۸ ميباشد. (قابل چشم پوشی) .ولی اگر ديد کلاسيک داشته باشيم و فرض کنيم منبع نور و رده تشکيل به هم نزديک شوند در يک فاصله معين در زمان کمتری نسبت به حالتی که منبع و رده را از هم دور کنيم به تناقض ميرسيم حالا نظر شما چيه؟

...
امروز برای اولين بار توی دانشگاه پام به تخته باز شد باز شد، مثل اين بچه مثبتارفتم پاس تخته و جلو بچه ها يه مسئله حل کردم البته کاری به آخراش ندارم که چی شد!
...

امروز توی سالن اجتماعات جلسه معارفه گروه کامپيوتر بود چند تا انجمن هم اومدن و از کار هاشون گفتن و مطلب بعدی اينکه يه نفر توی دانشگاه مرده، پسره دانشجو ترم هفتم پزشکی بوده. هنوز معلوم نيست که چه طوری مرده. ولی براش توی چند جا مراسم گرفتن...
....
اين تمرينهای فيزيک هاليدی رو که نگاه ميکردم يکی از سوالها به نظرم جالب اومد
سوال : به نظر شما چطوری ميتوان ضخامت يک حباب صابون رو اندازه گيری کرد!؟
(حالا تصور کنيد که حباب صابون که با يه فوت يا کوچکترين تکانی ميترکد چطوری ميشه اندازه گيری کرد!)
(قابل ذکر است که ضخامت حباب صابون ۵۰۰۰ بار از مو نازکتر است.)
پاسخ : خیلی آسون با استفاده از خاصیت شکست نور، به این صورت که نور تابانده میشود و بر اثر چگونگی تغییر زاویه دو محیط و یک سری روابط میتوان به اندازه ضخامت آن پی برد. البته اون طور که من شنیدم بدست آوردن و نحوه محاسبه دقیق این مقادیر در حد تز دکترا میباشد.



جا كفشيه خوابگاه

يکی دو ماه مونده بود به کنکور که با يکی از دوستام (اميرحسين) اينقدره به ادبيات نزديک شديم که شاعر شديم. اين شايد يکی از اولين شعر ای من باشه




روزها می گذرد
وز پي اش ثانيه ها
در لب جوی روان
برسر آب روان
می گذشت برگ خزان
برگ روزی سبز و خرم
برگ روزی همنشين بلبلان
برگ روزی هم نوای عاشقان
برگ روزی زادگاه کفتران
برگ روزی سايه آن باغبان
و نسيم برگ را می رقصاند
و دوستانش روزی خوراک دام
واندر اين زردی پاييز جهان
برگ زيبايي جنگل
زين پس ندارد کار دگر
و اين باد خشن
می دواند برگ را
بر هوا و آسمان
تا که بنشاند زمين
يا بنشاند زمين
يا که باشد بر سر آب روان
و ببيند پويش آب روان
تا به که رسند
که اگر از حرکت باز ايستد
و آنجا که شود
جان آب هم تاريک
هم نوای آب وبرگ
اين همه قورباغه گان
من در اين ظلم جهان
به کدام رود شود همسفرم
و چه کس می شنود راز دلم
راز اين عشق آزاده من
به کجا من نگرم
تاببينم چهره آسمانی آبی
و اميدم به جلو.
...



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 18 مهر 1381