صفحه اصلي
دوباره بوسه بر افق زدی / غروب سرخ، مرا به کنج خانه می کشد
آنها که طلبکار خدائید خدائید / بیرون ز شما نیست شمائید شمائید


پنجشنبه 29 اسفند 1381
نوبهار آمد بزن دستی به دامان گلی / درگلستان وجود از خار کمتر نيستی





آی !
بازکن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد!
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
بازکن پنجره را!
که پرستو پر میشوید در چشمه نور
که قناری می خواند
میخواند آواز سرور
که
بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
......

بالاخره شوخی شوخی جنگ (حمله امریکا به عراق) شروع شد. اولش فکرشم نميکردم. يادمه پارسال که توی مدرسه يکی از بچه ها با دبير ورزش حرفش شده بود و توی اون سرمای زمستان يه عدد سيلی داغ به صورت دوستم نواخته شده بود. يادمه اون موقع حامی آنتی خشونت شده بودم. و ميگفتم توی سال گفتگوی تمدنها چرا بايد از خشونت استفاده بشه. چرا با حرف زدن نشه کارا رو درست کرد... ولی حالا ميبينم اون دبير ورزش خیلی کار بی ربطی انجام نداده.




امشب شب عید بود. سبزی پلو با ماهي...
ولي فکر میکنین همه سبزی پلو دارن؟ اصلا همه غذا دارن؟.... یادمه که پارسال برای کنکور درس میخوندم. و این موقع ها داشتم تستهای جریان متناوب و مغناطیس رو میزدم. و موقع سال تحویلم توی اتاقم بودم.....
ديشب شب چهارشنبه سوری بود. بزن بزن بود. هم بزن بزن ترقه ها و هم بزن بزن پليس و مردم و....
امروز بعد ازظهر که خيابون بودم. جمعيت زيادی از مردم توی خيابون بودن. تا حالا يه همچين جمعيتی رو نديده بودم. به سختی میشد عبور کرد. برای رسیدن به خونه مجبور شدم مسافت زیادی رو پیاده بیام. اگه يه کم دقيق بشيم شايد در سالهای آينده اين جوری بشه.


نوبهار آمد بزن دستی به دامان گلی
درگلستان وجود از خار کمتر نيستی
افکند واماندگان را سايه راحت به سر
بهرهای بخش آخر از ديوار کمتر نيستی
رهی معیری





تا حالا هیچ به این فکر کردین که اين کتابای کامپيوتری چقدر گرونن. ما هر وقت ميخوايم يه چند تا کتاب بخریم باید از خیر خیلی چیزا بگذریم. یادمه که چند وقت پیشا با یکی از دوستان که رفتیم تهران. یکی از بچه ها سه چهار تا کتاب گرفت که قيمتش با يه کتاب کامپيوتری برابری ميکرد. اصلا بی خيال ....
عصری با امير يه سری رفتيم دانشکده پيش بچه های روبوکاپ. یه سري مسابقات توی فروردين به ميزبانی آمريکا و يکی ديگه ارديبهشت توی آلمان و از همه مهمتر تير ماه توی ايتاليا برگزار ميشه.




تو اگر در تپش باغ خدا را ديدی
همت کن و بگو ماهيها ....
حوضشان بی آب است
سهراب سپهری

اين روزايی که تعطيله. يعنی کلاسا تعطيله. نظم کاری به هم ميخوره تا ميايم عادت کنيم دوباره کلاسا شروع ميشه. امروز ميخواستم برم آرايشگاه چند جا رفتم و زنگ زدم و تا فردا پر بود آخر يه جا با پارتی بازی بين نوبت ۲ نفر رفتم.....
و اما فلک چنين خواست که امشب چند تا کله قند و ما واسه عید بشکنيم و پس از نزديک به ۲ ساعت به پايان رسيد. ولی دست تقدير چنين بود که پس از سالها تجربه در امر خطير قند شکستن دستمان به جای قند به زير قند شکن رود و خونها از آن جاری شود ولی قند ها آلوده به خون نشود.


دلم تنگه برای گريه کردن
خداوندا تويی پروردگارم
نسيمی سرد از دور
نوازش ميکند اين صورت من
زتقدیرم رسیدش وقت جدایی
شروع دیگری از دوری وهجران
غمم سخت است دلم تنگ است
میان کوچه باغ غم
بدیدم صخره سنگی
بگفتا من هنوزم انتظارم
.....


چند روز پیشا که انقلاب داشتیم. منم حوصله نداشتم. رفتم کنار پنجره رو به حیاط نشستم و این شعرو (اگه اسمشو شعر گذاشت...) گفتم :





کاش بازم غنچه بودم
ميون گلهای سرخ
چمنو شبدر سبز
گليم خونه من
شاپرک باز ميومد
واسه من آواز ميخوند
کاش ميشد هديه بشم
توی دستای یه عاشق
کاش که اشکی نمیدیدم
روی گونه های عاشق
دوری و هجران
را کاش میشد اشک میشدم
کاش ابر باشم
کاش میشد گریه کنم
کاش میشد بارون باشم
با نسیمی از دور
ببرد من را
باغی از گلها را
بنوازم گلها



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 29 اسفند 1381