صفحه اصلي
نوبهار آمد بزن دستی به دامان گلی / درگلستان وجود از خار کمتر نيستی
پشت دریاها شهری است / قایقی باید ساخت

آنها که طلبکار خدائید خدائید
بیرون ز شما نیست شمائید شمائید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جوئید
واندر طلب گم نشده بهر چرائید
اسمید و حروفید و کلامید و کتابید
جبریل امینید و رسولان سمائید
در خانه نشینید و مگردید بهر سوی
زیرا که شما خانه و هم خانه خدائید
ذاتید و صفاتید گهی عرش و گهی فرش
در عین بقائید و منزه ز فنائید
خواهید که بینید رخ اندر رخ معشوق
زنگار ز آئینه بصیقل بزادائید
هر رمز که مولا بسراید بحقیقت
می دان که بدان رمز سزائید سزائید
شمس الحق تبریز چو سلطان جهانست
آنها که طلبکار سخائید کجائید
تا دامنتان پر در و پر زر کند آن شاه
ای بیخبران از کرم شاه بیائید
مولانا : دیوان شمس
امروز صبح امير زنگ زد. رفته بودن قشم با موبايلش که تازه گرفته بود حرف ميزد. هر کاريش کردم شمارشو نداد به من .....کلی با هم حرف زديم... سرظهر رفتم سراغ اين يکی امير، آسمان ابری بود و گرم بود (تو مایه های شرجی ...) بدون کاپشن با يه پيراهنم گرم بود. بعد از يه مدتی باد شروع به وزش کرد و با پوشيدن کاپشنا بازم سرد بود.

باز
هوای تو، به سر می زند
باز دلم
به عشق تو
در اين بهار آرزو
پر پر می زند
هوای عرض تبريک
هوای گفتن عيد مبارک
در اين هنگامه گلها
تو ای سرشار از عطر پاک شب بوها
پيام شادی من را
پذيرا باش
شهاب رازیان
امروز بعد از ظهر اتفاقی کنار تلوزیون بودم (به جای کامپیوتر) یه فیلم سینمایی گذاشته بود راجع به زندگی ماری و پیر کوری، جالب بود. بعد از یه مدت یه فیلم درست و حسابی ....چیزی که میخوام بهش اشاره کنم اینه که سخت کوشی و تلاش و عدم ناامیدی به آینده و... ویژگی ای هستش که توی زندگی دانشمندا محسوسه. کاش ما ها هم این جوری باشیم.
امروز يه ذره هوا خوب بود. دوچرخه رو از انباری بیرون آوردیم و زديم بيرون. آخرين بار با امير توی مهر ماه ۸۱ بود که با هم رفتيم تا عباس آباد و....حالا اميرم رفته مسافرت و ما رو تنها گذاشته

صد ثانيه انتظار با يک گل سرخ
در هاله ای از غبار با يک گل سرخ
تا اين که دوباره از فراسوی زمين
پیدا شود آن سوار با یک گل سرخ
سجاده ای سبز ودلنشین پهن کند
در شانه این دیار با یک گل سرخ
بنویس میان سطر این حادثه را
اسفند شده بهاربایک گل سرخ
اين چند روزه چقدر سرد بود. انگار نه انگار که بهاره. دیشب که یه ذره هم برف اومد. همه جا هوا خوبه ولی اینجا همش برف و باد و سرما و.....(این عکسم نزدیکای ظهر گرفته شده..)
سال تحويل :
صبح ساعت ۴.۲۹ سال تحويل بود. من که شب تا ۲ بيدار بودم شعرهای حميد مصدق رو ميخوندم. اين شعرهای حميد مصدق اولش محشر بود. بعدش نزول کرد ولی از وسطاش که گذشت (دیشب) بازم محشر شده بود. منو که کلی بيدار نگه داشت. صبح ديگه خوابم ميومد سال تحويل بيدار نشدم گرفتم خوابيدم. صبح از ۶.۳۰ بيدار بودم. این اولين بار بود که صبح به اين زودی به اينترنت وصل ميشدم (به جز روز اعلام نتایج کنکور ). سرعتم عالی بود. چند تا از دوستان آفلاين تبريک گذاشته بودن. و با چند نفر از دوستان هم چتيديم.
|
شعر گل سرخ واقعا زيبا بود |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ November 14, 2006 03:52 PM |