صفحه اصلي
آنها که طلبکار خدائید خدائید / بیرون ز شما نیست شمائید شمائید
خم زلف تو دام کفر و دين است / ز کارستان او يک شمه اين است


شنبه 16 فروردين 1382
پشت دریاها شهری است / قایقی باید ساخت





باد ها در گذرند
بايد عاشق شد و خواند
بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد مي خواند
بايد عاشق شد و رفت
چه بيابانهايي در پيش است
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد : چه بيابانهايي بايد رفت
بايد از كوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حكايت ها دل مي سپرند
پشت ديوار كسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست
چه زناني كه در آرامش رود
باد را مي نوشند
و براي تو
براي تو و باد
آبهايي ديگر در گذرست
بايد اين ساعت انديشه كنان مي گويم
رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد
و شب و ساعت ديوراي و ماه
به تو انديشه كنان مي گويند
بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد
مي خواند
بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند


حامد (از بروبچه های عمران ۸۱ و از دوستان قدیمی و هم مدرسه و بچه محل) هم به جمع وبلاگ نويسان پيوست. دست به قلم خوبی هم داره . يادمه توی مدرسه راهنمايي توی مسابقات شعر رتبه آورد. عنوانه وبلاگشم هست. خانه دوست!





لاله دیدم، روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم، سرکشی های توام آمد به یاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی وموی مجلس آرای توام آمد به یاد
بود لرزان شعلع شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد
از بر صید افکنی آهوی سر مستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
شهر پر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد
رهی معیری


عجب برفی اومده. برف با غباری قرمز قهوه ای انگار این برفه به بمباران های عراق مربوط باشه یادمه توی جنگ کویت (اون موقع شاید کلاس اول بودم) یه بارون سیاهی اومد. نمی دونم دیروز وقتی بارون میومد کسی ناله های آسمون رو نشنید.که امروز دیگه آسمون خون گریه کرد.آخه چقدر آدم کشی.کجا رفته برخوردهای ضدخشونت آخه کجا رفته انسانیت آخه....(اصلا یکی نیست بگه تو این وسط چه کاره ای که این قدر نظر مهندسی میدی ؟ )



اشک رازی است
لبخند رازی است
عسق رازی است
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
احمد شاملو


ازدیشب باخودم قهر کردم. دیشب از بدترین شبهای زندگیم بود.دیشب بعد از مدتها فهمیدم که دیگه نمیشه به خودم اعتماد داشته باشم.نمیدونم آتش بس کی باشه!؟اصلا نمی دونم چرا این جوری شد. شاید به خاطر این باشه که یه مدتیه سهراب نخوندم. کاش سهراب بیشتر شعر میگفت .....






قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدا کند
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند :
" دور باید شد ، دور،
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلي را ننمود.
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست. "
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت.
سهراب سپهری






نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ شنبه 16 فروردين 1382