صفحه اصلي
پشت دریاها شهری است / قایقی باید ساخت
باید کتاب را بست / باید بلند شد


پنجشنبه 21 فروردين 1382
خم زلف تو دام کفر و دين است / ز کارستان او يک شمه اين است





خم زلف تو دام کفر و دين است
ز کارستان او يک شمه اين است
جمالت معجز حسن است ليکن
حديث غمزه‌ات سحر مبين است
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد
که دايم با کمان اندر کمين است
بر آن چشم سيه صد آفرين باد
که در عاشق کشی سحرآفرين است
عجب علميست علم هيت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمين است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبين است
مشو حافظ ز کيد زلفش ايمن
که دل برد و کنون دربند دين است

میگن امروز ۱۳ بدر (یا روز آشتی با طبیعت) سبزه گره زدن و فال حافظ و ....
پارسال که توی خونه روز ۱۳ فروردین ترمودینامیک میخوندم ولی امسال دیگه میریم توی طبیعت و قرار شده به جای همه دوستان سبزه گره بزنیم ولی اين ۲ روزه چقدر هوا خوب شده. شايد به خاطر اينه که آسمون فهميده دوستان تهرانی و شهرستانی دارن بر ميگردن برف و بارون کم شده و آفتاب شده. البته همه دوستان خیالشون راحت باشه من به جای همه دوستان سبزه گره ميزنم.





دلم می خواد
گريه کنم
برای آخرين بار
دلم ميخواد ببينمت
برای آخرين بار
دلم تنگه
برای اون نگاهات
دلم مي خواد
داد بزنم
دلم ميخواد
...........


ماشينهای زيادی اومده بودن گوشه گوشه صدای شيون و گريه به گوش ميرسيد. مادر بزرگ يک دستش به آسمان و گله از تقدير فلک و با دست ديگرش بر دوش پسرش تکيه کرده بود. چهره های اندوهبار به زمین خیره بود. آسمون تازه اشکاش تموم شده بود. دیشب خیلی گریه کرده بود. ولی هنوز جای اشکاش روی زمين پيدا بود. چشم های قرمز در ميان چهره های برافروحته نشان از ياد وخاطره ای از محمد داشت. دانشجويان فوق ليسانس و همکلاسی های محمد هم در گوشه ای اندوهگين بودند. ماشين به حرکت خود ادامه ميداد. همچنان که چرخ زندگی در حرکت بود لحظه ای نبود که ریش سفیدان و پیر مردان آه و ناله ای نکنند. وچه لحظات دلخراشی است آن صحنه که ماشینها از کنار ماشين تصادف کرده عبور ميکنند آن لحظه که ميبينيم و از دست کسی کاری برنمی آيد. ديدن آن لحظه برای خانواده ای چه دلخراش است.
و چه لحظاتی بود وقتی که ماشين بيمارستان آمد. چه لحظه ای بود وقتی که مادری شيون ميکشيد. و چه لحظات دردناکی.....دوستانی که به اندوه نشسته بودند. آن جوانان برومندی که غم آنها را در بر گرفته بود. لحظه هايی که اشک ها بر چشمها سنگینی میکرد و گونه ها را رنگين کرده بود. وآن لحظه که تابوت به زمين نهاده شد. خواهر ومادری که گريه ميکردند.
گریه های دوستی که آخرين لحظات را با محمد بود. والتماس مادر و خواهر برای آخرين ديدن چهره محمد برای آخرين بار و وداع آخر. دست تکان دادن مادر بزرگ و خداحافظی با نوه اش برای آخرين بار. آن لحظه ای که محمد را به خاک سپردند.لحظه هايی که خواهر حاضر به جدايی و دوری از تربت برادر نبود. لحظه هايی که اشکها بر سر تربت محمد ميريخت. لحظه هايی که گلهای پرپر شده ای به روی گل پرپر شده ديگری ميريختند. و چهره هايی که به دوردستها مي نگريست. پدری که احساسات خود را جلوی خواهر ومادی بروز نميداد. پدری که از نگاهش غم ازدست رفتن تک پسر معلوم بود. پدری که اشکهايش در پشت عينک تيره مخفی ميشد. پدری که با هر نگاهش خاطره ای از محمد را يادآوری ميکرد. خواهری که لحظه ای عکس برادر را از خود دور نميکرد. پدری که در خيل عظيم جمعيت خودرا در غم از دست دادن پسر تنها ميديد. و آخرين خداحافظی ها و وداعها و محمد تنهای تنها در ......





گلعذاری زگلستان جهان ما رابس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصرفردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت زجهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر وآواز جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یارباماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
ازدرخویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان مارا بس
حافظ ازمشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب وغزلهای روان مارابس


" انگار همين ديروز بود ... آن صندلي هاي كوچك آهني كه توي راهرو بزرگ دانشكده پزشكي مي چيدند... آن پنجره هاي بلندي كه روبروي حياط دانشكده باز مي شد...و دلشوره امتحان هاي بزرگ كه مارا هفته ها مشغول خود مي كرد. پشت به پشت هم ، روبروي پسرها، روي آن صندلي هاي آهني مي نشستيم و مي نوشتيم . سطر به سطر ، سوال به سوال ، گزينه به گزينه! ميزهاي كوچك صندلي هاي آهني پر بود از يادداشتهاي بچه هاي سال بالايي و تقلب هايي كه در آخرين لحظه روي ميز نوشته بودند... فرمول دوپامين، پل دو زنجيره انسولين... مي نشستيم، مضطرب و دل نگران ، كه اين يكي را چگونه خواهيم داد...
چه زيركانه و آرام مي خنديديم به دروغ هايي كه پسر هاي دانشكده درباره درس خواندنشان مي گفتند و بلند بلند براي اينكه ما بشنويم كنار صندلي ها داد مي زدند... عيد مي آمد با آخرين دقيقه امتحاني كه ورقه ها را بالا مي گرفتيم و خنده هاي ناشيانه ما كه تمام سالن دانشكده را پر مي كرد... با چيپس هايي كه از بوفه دانشكده علوم مي گرفتيم و لحظه هايي كه نمي خواستيم هيچوقت تركشان كنيم... عيد پر مي شد از كارتهاي ناشناسي كه نمي دانستيم چه كسي برايمان فرستاده ، حدس مي زديم اما مطمئن نبوديم ... بوي خوب عيد... بوي تازه جواني ... بوي بهار عشق كه پشت هر كلاس آن دانشكده رخت مي انداخت... پشت تالار عزلت... كنار در تالار ابن سينا...آن گوشه كلاس شماره چهار كه نيمكت هايش پر بود از شعر هاي دلتنگي!... مست بوديم و در اوج جواني... "
برگرفته از وبلاگ "خانه ام ابري است"



کرمانشاه، کرمانشاهان يا باختران در غرب ايران واقع شده. و نسبت به کردستان شايد کردنشين کمتري دارد.
صبح ساعت نزديک 8 بود که راهي کرمانشاه شديم. در بين راه شهرهاي اسدآباد و کنگاور و صحنه و بيستون ميگذريم. البته بايد بگم من قبلا 2 يا 3 بار نيز يه کرمانشاه اومده بودم و مسافت و راه کمي ملموس بود از کرمانشاه که بگذريم شهرهاي مرزي جوانرود و پاوه در پيش است که جوانرود از جهت تجاري و قرار گرفتن غار غوري قلعه به نسبت معروفتر ميباشد. از جوانرود که به طرف پاوه ميرويم غاري از دل کوه نمايان است. که غار داراي آب و محيطي آهکي است ولي به بزرگی غار عليصدر خودمون نميرسد. اما از بيستون هيچ نگفتم که :


بيستون برسرراه است مباد از شيرين
خبري گفته و غمگين دل فرهاد کنيد

نرسيده به بيستون رشته کوههايي جلب توجه ميکند و در اين ميان کوه انتهايي که با شيب مخصوص به خود که شايد حاصل دسترنج فرهاد باشد بيشتر جلب توجه میکند. و مجسمه هايي در ميان کوهی از جنس سنگ حکايت ازداستان شيرين و فرهاد دارد.
و اما درسفردرون ماشين هيچ کار مفيدي از آدم برنمی ياد جزفکر و صحبت و تعريف و گوش دادن به موسيقي و تماشاي مناظر و.....در اين ميان فکرکردن به گذشته و آینده و خاطراتي که در اين سال سال گذشت لحظه اي نبود که در خاطرم نگذره. سالي بزرگ، متحول، متنوع، پراز دردسر و .... درس خوندناي بهار و کنکور و نتايج اونها و سمينار فيزيک تبريز و ماجراهاي بزرگ پيرامون آن، روز ثبت نام دانشگاه، روزهايي که با بچه ها آشنا ميشدم و روزهايي که ....ايامي که شايد هنوز بعضي وقتا حسرت اونا رو ميخوريم ولی یا غم وشادیهاش روزهای قشنگی بوده وحالا......





منحني قلب من تابع ابروي توست
خط مجانب بر آن طره ي گيسوي توست
حد وصال تو را ميل به بينهايت
آنچه مرا كشته است مشتق از موي توست
صفحه ي افكار من صورت ترسيم توست
نقطه ي بحرانيش هجرت اين روي توست
نقطه ي عطفيست اين عشق تو در زندگي
ماكزيمم تابعش آمدنم سوي توست







نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 21 فروردين 1382