صفحه اصلي
خم زلف تو دام کفر و دين است / ز کارستان او يک شمه اين است
ديدي اي دل که غم عشق دگربار چـه کرد / چون بـشد دلـبر و با يار وفادار چـه کرد


چهارشنبه 27 فروردين 1382
باید کتاب را بست / باید بلند شد





......
باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتدادوقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف
سهراب سپهری

اين چند روزه نرسيدم چيزی بنويسم ولی اتفاقای زيادی افتاده. اولين تجربه در کنار بچه های گروه روبوکاپ هر روز از بعداز ظهر تا ۱۱.۳۰ شب. از اتفاقای دانشگاه هم بگم : شعرهای مشکوک روی تابلو قبل از کلاس ریاضی. کچل کردن یه تعدادی از بچه های خوابگاه مهندسی (بنا به دلایل نا معلوم). تغییر غذای شام دوشنبه از همبرگر به عدس پلو. برگزاری انتخابات انجمن علمی کامپیوتر برای چندمین بار و اتفاقات روز دوشنبه و پیامدهای آن و.......




غنچه زندگی رو در شکفتن میدید. پروانه زندگی رو در شمع میدید. بهار زندگی رو در شکوفه ها میدید. باد زندگی رو در حرکت میان گیسوان ابر میدید و موج زندگی رو در کوبیدن به صخره ها میدید.فرهاد زندگی رو در تکه تکه های سنگ میدید ولی سهراب ميگه :


زندگی خالی نيست
مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست
آری
تا شقايق هست، زندگی بايد کرد
........
سهراب سپهري


و حميد مصدق هم اين جور :


زندگی رويا نيست
زندگی زيبايی است
می توان
بردرختی تهی ازبار زدن پيوندی
می توان در دل اين مزرعه خشک وتهی بذری ريخت
ميتوان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
........
حمیدمصدق



Soccer Server


هر چی ما توی دوران مدرسه و دبيرستان درس نخوندیم. عوضش این خواهر کوچیکه درس خونده. دیروز باخبر شدم که توی مسابقات علمی مدارس توی ناحیه اول شده. و بعدشم توی مسابقات آزمایشگاهای فیزیک هم تو ناحیه باز اول شده. دیروز که فهمیدم خیلی خوشحال شدم گفتم باید اینو اینجام بنویسم.
این دوران دانشجویی هم واسه خودش حکایات و خاطراتی داره. فکر نمیکنم بعضی از این خاطرات دیگه بعد از این هم اتفاق بیفته و دیگه به تاریخ میپیونده. این چندتا مطلبی که مینویسم اولش فقط میخواستم توی وبلاگ خاطرات دانشجویی بنویسم. ولی هر چی با خودم کلنجار رفتم دلم نیومد اینجام بیارمش.
* چندروز پيشا دم در دانشکده علوم يکی داشت با تلفن عمومی صحبت ميکرد. بچه ها الكي جمع شده بودن و يه صف بلندی رو از اين طرف راهرو تا اون طرف راهرو درست کرده بودن! عجب صحنه ای بود. هیچ کس نمیخواست تلفن بزنه ولی بيخودي شلوغ میکردن.......
* بعد از نهار باز بچه ها جمع بودن و رفتن جلو يه تابلو اعلانات خالی جمع شدن و شروع کردن به ادای خوندن هرکی که رد ميشد ميگفت چه چيز مهمی به اعلاناته که اينا اين جور جمع شدن...
* وقتی يکی از بچه ها تو کلاس بود چه بازی هايی از پشت پنجره کلاس در میاوردن و اونو سر کلاس ميخندوندن ........
* وقتی توی جاده های کوه برای ماشین کنار ماشینا وایميسادن و ماشینا از کنارشون رد میشدن ...............

بعضی وقتا بعضی حرفا روی آدم خیلی تاثیرا میتونه بذاره... بعضی وقتا بعضی کارا به چه دلایلی انجام میشه و بعدش چی میشه... بعضی وقتا بعضی چیزا چه ظاهر خوبی داره ولی باطنش چیزای دیگس یا برعکس... بعضی وقتا چرا نمیشه به همه چی مثبت بود... بعضی وقتی یه چیزایی هست که باید به خاطر یه چیزای دیگه ازش گذشت. بعضی وقتا یه دوست از چندین هزار تا دوست نزدیکم بهتره .... بعضی وقتا نمیشه یه چیزایی رو گفت... بعضی وقتا اون چیزایی که فکر میکنیم نیستن... بعضی وقتا بعضی چیزا....
اين نيز بگذرد................


خوب بالاخره بعد از چند روز برگشتم. یه چند روزی بود اینترنت کار نکردم. امروز امتحان میان ترم گسسته داشتیم. این چند روزه همش گسسته خوندیم ولی امروز سر جلسه با بچه ها فهمیدیم که هیچ کدوم از اون شب زنده داریها فایده ای نداشت. اولین اشکها هم دقایقی پس از رویت برگه های امتحانی ریخته شد. ولی من کلی که وقت گذاشتم تونستم یکی از 4 سوال رو بنویسم. و بابت همین یه سوال خیلی خوشحال شدم.



این چند روزه هم هوا خیلی خوب بوده فقط دیروز باد شدیدی میومد و امروز هم بارون بهاری اومد. نمیدونین این درختهای محوطه دانشگاه که شکوفه کردن چقدر قشنگ شدن. این سبزه های کنارجاده، چشمه های آبی که جاری شدن، دسته کبوترا و پرنده هایی که توی آسمون واسه خودشون پرواز میکنن نه واسه بقیه و............


ديروز کلا با مجيد بودم و شب يه سری رفتيم تا خوابگاه، همه نيومده بودن ولی بعداز مدتها همديگه رو ديدیم. خسرو ميگفت : "دلم لک زده بود واسه خوابگاه.."
امروز اولين روز تحصيلی دانشگاه در سال ۸۲ بود. آغازی دوباره که در اوايل صبح همراه با کمی دلهره بود. و صبح قبل از کلاس بچه ها واسه ياد محمد اخضر خرما گرفته بودند.
با ديدن بچه ها علاوه بر تغييرات وضع ظاهری و لباس، شاهد ازدياد وزن بعضی از دوستان هم بوديم. که نشان از آجيل و تخمه عيد و رسيدگی های مادران داشت.
در هنگام ظهر توی دانشکده علوم جالب بود که صف تهيه ژتون از خود صف سلف سرويس بيشتر و طولانی تر بود.




همتی هست اگر
با من و توست
تا در اين خشک کوير
از دل سنگ براريم آبی
کسی از غيب نخواهد آمد
در من و توست اگر مردی هست
حمید مصدق


امروز بعدازظهر ۲ تا ضد حال پشت سرهم. نمیدونم بالاخره چرا امروز باید این جوری میشد.
سرکلاس معادلات استاده گیر داد و بردمون پای تخته همونایی که تازه درس داده بود حل کنیم. منم که ديگه آخر روحیه هستم. رفتیم اونجا سرخ و سفید کردیم و حتی یه جمع و تفریق ساده هم یادم رفته بود. یادمه همیشه توی دبیرستان هم این جوری میشد. ای بابا....








من تمنا کردم
که تو بامن باشی
تو به من گفتی
هرگز، هرگز
پاسخی سخت و درشت
مرا غصه اين
هرگز کشت
حمید مصدق



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ چهارشنبه 27 فروردين 1382