صفحه اصلي
دل من شکست بارها / وبه کس نگفتم آن را
من که ميدانم شبی / عمرم به پايان ميرسد / پس چرا عاشق نباشم


يكشنبه 21 ارديبهشت 1382
چه بگويم سخنی نيست / می وزد از سر امید نسیمی





چه بگويم سخنی نيست
می وزد از سر امید نسیمی
لیک تا زمزمه یی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم ؟ سخنی نیست
پشت در های فرو بسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج انديشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
زير فشار شب
کج
کوچه از آمدورفت شب بدچشم سمج
خسته ست
چه بگویم؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر آوا
جز زموشی که در اند کفنی
نیست
وندراین ظلمت جا
جز سیانوحه ی شو مرده زنی
نیست
ورنسیمی جنبد
به رهش
نجوارا
نارونی نیست
چه بگویم
سخنی نیست
احمد شاملو




نمی دونم از کجا شروع کنم و از کجا بگم. ولی چند روزيه که چيزی ننوشتم. از ماجراهای دانشگاه شروع ميکنم. روز چهارشنبه که ميانترم برنامه نويسي پيشرفته داشتيم بعد از تاخیر استاد با اکثريت قريب به اتفاق ميانترم دودر شد. (با واژه بهتری نتونستم توصيف کنم). عصر چهارشنبه روز جالبی نبود. يعنی اکثر چهارشنبه ها خوب نيست. کلاسا تا شنبه تعطيله و بچه ها هم اکثرا ميرن خونه هاشون و اين راهرو های خلوت دانشگاه توی بعد از ظهرهای چهارشنبه ديدن داره .خلوت خلوت، آدم باورش نميشه که تاديروز چقدر شلوغ بوده.


اين جمعه برای کوه اکثر دوستان نبودن. بچه های خوابگاه هم پايه نشدن. وبعضيام ميخواستن درس بخونن. اين بود که با دکتر (يکی از فاميلای نزديک...) همراه شديم. برخلاف هفته گذشته سرد بود. و عليرغم آفتاب باد و نسيم سردی كه ميوزيد. وشبم با بچه های خوابگاه بوديم. شنبه رو هم با روحيه طی کرديم ولی بچه های عمران که ميانترم استاتيک داشتن چيزه ديگه ای ميگفتن. اما امروز بالاخره ميانترم برنامه نويسی پيشرفته بعداز چند هفته برگزار شد. بچه های مکانيک هم امروز ميانترم استاتيک داشتن. يکيشون ميگفت ما ميانترم افتاديک داريم تا استاتيک. هم چنين ديده ها و شنيده های ما حاکی از آن است که تعدادی از دوستان در حال حذف کردن تعدادی از واحدها هستن.
هفته يش توی ترمينال توی چايي يکی از بچه ها قرص ريخته بودن و از عينک آفتابي و كيف و تا هرچی كه داشته همه رو دزديده بودن. خوشبختانه مطلع شديم که جناب دزد دستگير شده و الان توی بازداشتگاهه.



اکثر وقتا یا بيشتر وقتا ندونستن بعضی چیزا خیلی بهتر از ندونستن اوناس و اصلا از چیزی با خبر نشیم خیلی بهتره. اما بعضی وقتا دونستن بعضی چیزا میتونه خیلی مهم باشه و چیزایی که در پشت صحنه رخ میده و ما ازش بیخبریم. میتونه چه قضاوتهایی بر علیه ما و یا به نفع ما باشه ولی بدترین حالتش همونیه که قضاوت ناعادلانه صورت بگیره .شایدم بعضی وقتام هستن که خیلی چیزا توی تاریخ ظاهر بدی داشته ولی در اصل ماجرا چیزای دیگه ای بوده. چی ميشه اگه ما خودمون بريم به دنباله حقيقت و راجع به چيزايي که خودمون ميبينيم و ميشنويم قضاوت کنيم.




يکی از دوستان دانشگاه آزادي هم معترض شده بودن به مطالبی که هفته پيش راجع به دانشگاه آزاد نوشتم. واقعا متاسفم من به هيچ وجه قصد بی احترامی و ناراحتي دانشجويان دانشگاه آزاد رو نداشتم و نميدونم ديگه چی بگم.
يکی از دوستان از مشهد هم خواسته بودن که عکس ني ني بيشتر بزارم
امروز جلسه شعر خونی انجمن شعر بود. ترم قبل هر هفته پلاس بوديم ولی اين ترم به خاطر همزمانی با چند تا کلاس نشده بود. اين دفه امير از بچه های عمران شعرشو خوند و...






حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
وزمان را با صدایت میگشایی
چه ترا دردی است
کزنهان خلوت خود می زنی آوا
ونشاط زندگی را از کف من می ربایی
در کجا هستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یادرون شاخه های شوق
می پری از روی چشم سبز یک کمرداب
یا که میشوی کنار چشمه ادراک بال و پر
هر کجا هستی بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو
رعد دیگرپا نمی کوبد به ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان برتن صحرا
روزخاموش است آرام است
از چه دیگر میکنی پروا
سهراب سپهري




امروزم فکر میکنم تا عصری روز خوبی نبود. اصلا چه معنی داره همه روزا خوب باشه. همه روزا، روز خداست و کارای ما آدما در طول روز اونا رو خراب میکنه... به هر حال. اگه عصری سراغ امیر نرفته بودم حتما تا شب دیوونه میشدم.
دیروز امتحان میانترم فیزیک ۲ بود. سوالها رو که از قبل تقریبا حدس زده بوديم. ولی فقط اول و آخر جواب روبلد بودم. وسطاش دیگه کم میاوردم از قوه تخیل استفاده میکردم. موقعیت مکانی امتحان هم فقط برای دوستان خوب بود که 3-4 تا سوال رو گرفتن. ولی کسی نبود كه ما رو از علم سیر کنه ......ولی یه چیزیو بگم اگه کسی توکار تقلب نیست همون بهتر که نباشه. وقتی این چهره ای قرمز شده متقلب رو آدم سر جلسه میبینه......
درهر صورت پایان امتحان پایان خوشی بود از لحاظ اینکه دیگه ترس واضطراب تموم شده بود و از همه مهمتر 5 فصل فیزیک 2 حذف شد. و از این به بعد باید از اول شروع بشه.....




فضاي سبز اطراف سايت نظري - دانشكده مهندسي - دانشگاه بوعلي سينا


وقتی جاده هاي تاریکی رو پیمودم تازه فهمیدم اول راهم. وقتی که کوهها را پیمودم تازه نفس گرفته بودم و قله را که فتح کردم دیگه توانم چند برابر شده بودم و خبری ازخستگی نبود.حتی وقتی که شبای بی ستاره رو ستاره بارون کرده بودم خسته نشده بودم. ولی یه نگاه بی سلام برای لحظه ای چنان مرا خسته کرد که دیگر توان رفتن نداشتم. وقتی که اشکهای گونه ام همدمی بهتر از نسیم نیافت. به سراغ شبنم های روی بنفشه ها رفت و قطره دیگر غنچه سرخ را از خواب بیدار کرد...وقتی همه چیو میدونستی و هیچی نمی دونستی. وقتی از همه چی باخبر میشی از همه چی با خبر نمیشی. وقتی ظاهر و میدیدی و از درون خبر نداشتی. وقتی که دلی رو شکستی دیگه نمیتونی با چیزی قطعات اون رو بهم بچسبونی. وقتی یک نگاه برای یک عمر حرف داره و خیلی حرفا میزنه. وقتی از یه نگاه به خیلی چیزا پی میبری و....وقتی همه تلاش ها به یه نقطه ختم میشه .....




توی انجمن علمی هم تصمیم به اردوی نمایشگاه کتاب گرفته شد. فعلا منتظر تعداد نفرات هستیم. ولی دیشب خواب میدیدم که همه چی درست شده و رفتیم. ولی امیدوارم که این برگزاری اردو در حد همون خواب نباشه. بقیش چی بشه نمیدونم.
چند روز پیشا واسه یه کاری رفته بودم دانشگاه آزاد، همین که وارد شدم اصلا دلم گرفت. حتی گلا و درختا و فضای سبزشم بویی از طبیعت نمیداد و همش به رنگ پول مردم بیشتر شبیه بود. آدم هایی که مجبور بودن پشت نقاب سیاه و ریا قایم بشن. ساختمونهایی که ساخته و نساخته سربه فلک کشیده بود. محوطه های حصار کشیده شده و تقسیم بندی های غیر انسانی و .....(البته با احترام به همگی دوستان دانشگاه آزادی...)




دانشگاه آزاد اسلامي واحد همدان



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ يكشنبه 21 ارديبهشت 1382