صفحه اصلي
چه بگويم سخنی نيست / می وزد از سر امید نسیمی
سالها ميگذرد / روزها ميگذرد

من که ميدانم شبی
عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشی من
سهل و آسان ميرسد
من که ميدانم که تا
سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ويرانگر چه بی رحم
وشتابان ميرسد
پس چرا عاشق نباشم
من که ميدانم به دنيا
اعتباری نيست
بين مرگ و آدمی
قول و قراری نيست نیست
من که میدانم اجا
نا خوانده و بیدادگر
سرراه می آید و
راه فراری نیست نیست
پس چرا
پس چرا عاشق نباشم

محوطه دانشكده هنر و معماري - دانشگاه بوعلي سينا
چند روز پيشا با يکي از دوستام بحث ميکرديم. ميگفت که دوستي هاي بين ما مثل يه قرارداده که بعد از مدتي تموم ميشه ...... ولي من اين جوري فکر نميکنم دوستي فراتر ازاين حرفا بايد باشه. وقتي رابطه هاي عاطفي وجود داره چرا بايد يه همچين حرفي زد. چرا بايد دوستي ها به همين زودي از بين بره. به هر حال ارزش دوستي ها رو بايد دونست. بعضي وقتا صحبت کردن با يه دوست چقدر ميتونه به انسان کمک کنه. اون روز چقدر ناراحت و گرفته بودم. ولي بعد از کمي حرف و صحبت با يكي از دوستام بهتر شدم.
چند روزيه که بد جوري سرما خوردم مثل مرده ها شدم. اصلا قدرت کاري رو ندارم. توي اين چند ساله به ياد ندارم اين قدر ضعيف شده باشم. شايدم شدم و يادم نيست. وقتي که مثل پيرمردا چند تا قرص رو پشت سر هم بخوردی چه احساسي به آدم دست ميده. وقتي ميبيني هيچ کاري از دستت بر نمياد و افسوس ميخوري که مريضي مانع از رفتن به طبيعت و ديدن مناظر زيبا شده و ما رو گوشه نشین کنه. و صد افسوس که امروز هرچي گلهاي دانشگاه رو بو کردم جز ذره اي چيزه ديگه اي نفهميدم. و چه افسوس آن روزي که ديگه نتونيم هيچي رو بو کنيم و چيزي رو ببينيم. تا آن روز شايد بايد قدر همديگر را دانست و فکر خود بودن را کنار گذاشت. و به فکر ما شدن بود. و پرده ها را کنار زد شکفت و به سوي آفتابها به حرکت افتيم.
اين بچه هاي مکانيک ديگه شورشو در آوردن (با احترام به دوستان بزگوار و بي گناه). ما همه قبول داريم که بهترين رتبه هاي کنکوردانشکده مال بچه هاي مکانيکه و خيلي درس خوننو .... ولي من نميدونم چرا بايد توي نشريه خودشون به رشته هاي ديگه بي احترامي کنن. حالا درس اونا هر چقدر ميخواد سخت باشه يا طرفدار داشته باشه. من که خودم با اينکه ميتونستم مکانيک قبول بشم. چون مكانيك دوست نداشتم و كامپيوتر و دوست داشتم، اول کامپيوتر زدم. فکر ميکنم نبايد غرور به جايي برسه که به بقيه بي احترامي کرد و بقيه رو قبول نداشت.
چند شب پيشا، يعنی شب قبل از حرکت اردو که خوابم نمی برد. ساعت 1:55 بود که گوشه ايوون خونه. زير آسمون پرستاره اين کلمات از گوشه ذهنم ميگذشت:

فضاي سبز اطراف دانشكده مهندسي - دانشگاه بوعلي سينا
چشمک ستاره ها
ياد اون چشمای تو
گلای هميشه بهار
توی شب، توی بهار
نگاه برگ درخت
دیگه نيس روی زمين
کاش ميشد
گلای آفتابگردون
سرشون پايين پايين
گوشه آسمونا
جای خورشيد يه ماهه
گوشه حلقه ماه
گوشه زلفای تو
مياره به ياد من
ماه هم گريزونه
ديشبم مهمون اون نگاه من بود
نمی دونم چی شده
امشبم باز گريونه
شايدم دلش شکسته
توی اين سياهی شب
کاش ميشد
مث شاپرکا
بال ميزدم
می بردم با خودم
گلای قاصدکو
برای بنفشه ها
برای بلبل تنها
برای گلهای سرخ
که ديروز غنچه بودن
.......

اون روز ديگه مهندس سرکلاس نغمه غم انگيز خداحافظي رو سرداد. وقتي که بچه ها درخواست کردن که ميانترم گسسته عقب بيفته مهندس با عنوان اين جمله : " خوب باشه بالاخره اين آخرين ترميه که با شما درس دارم " باز به ياد ما انداخت که مهندس قراره تابستون بره ديار غربت براي ادامه تحصيل. وقتي مهندس سر کلاس مثال هاي طنزآميز ميزد. خنده هاي بچه ها تا چند وقت ديگه خاطره اي بيش نخواهد بود. ........
ديروز ديگه بالاخره بعد از کلي بالا و پايين با بروبچ کامپيوتر رفتيم اردوي نمايشگاه کتاب تهران. بعد از طي شدن يه روز پر از دردسر و كلي اتفاق... شب ساعت 11.30 قرارمون بود. تانزديک 12.30 ديگه همه سوار اتوبوس بودن و راه افتاديم. تا نزديک 4 که از خواب خبري نبود. اردوي بچه هاي فيزيک هم همزمان با ما بود. بچه هاي برق هم صبح راه افتاده بودن. نزديک 7.30 نزديکياي نمايشگاه بوديم و اونجا صبونه رو خورديم. و تا دم در نمايشگاه با هم بوديم و از اونجاها ديگه از همديگه جداشديم. تا 11.30 که با بچه هاي انجمن رفتيم براي گرفتن نهار از دانشگاه شهيد بهشتي. دانشگاه شهيد بهشتي قيمه خوبي داشت (حداقل نسبت به دانشگاه خودمون) و اسقبال مسولين اونجا هم با مهمانان هم خيلي عالي بود. به جز ما چند تا اتوبوس از شيراز و سبزوار و ....هم اومده بودن. تاخير زماني در برگشتن ما و گم کردن چند تامون به همراه وسايل در موقع نهار بدترين چيزي بود که ممکن بود اتفاق بيفته. تا 3:30 بعد از ظهر بلندگوي نمايشگاه چندين بار اسم بعضي دوستان رو صدازد. ولي خبري نبود ولي جلو در اتفاقي پيدا شدن.
اتوبوس هم به خاطر فرار از ترافيک و تنبلي کمي دورتر از محل قرار وايساده بود. نزديک 4 بود که متوجه شديم هنوز 7 نفر از بچه ها نيومدن. ولي هيچ وقت اون لحظه يادم نميره که 2 تا از دخترا به خيال آنکه اتوبوس رفته و جا موندن، به دنبال ماشين بودن براي ترمينال و با ديدن من انگار دنيا رو بهشون دادم. چهره هاي نگران و بغض آلود با خوشحالي خاصي همراه شد. عصر هنگام زمان خوبي بود براي نشون دادن کتابا و صحبت کردن و عده اي هم خواب رو ترجيح داده بودن. نزديکای 11 شب خونه بوديم.

بازم رسيدم به جاي قبلي. وقتي یه روز کامل براي یه سري کار کلي پله رو بالا پايين رفته بودم و با خيلي ها حرف زده بودم. وقتي که صبح تربيت بدني براي تست کوپر کلي دويديم. همه خستگي ها سراغمون اومده بود. هيچ به روي خودم نمي آوردم. ولي غروب هنگام دونستن يه حقيقت بزرگ و تلخ کافي بود که بغضو توي گلوم بترکونه...
بازم به اين رسيدم دنيا خيلي زود ميگذره. وقتي با حسرت زمان و.... خيلي چيزا اشکو توي چشم حدقه ميزد. وقتي که خيلي چيزا رو بايد بدوني. وقتي که بايد از خيلي از عادتها گذشت به خاطر... وقتي بهش فکر ميکردم اصلا نمي تونستم خودمو کنترل کنم. ياده روزي افتاده بودم که به خاطر نمره يكي از دوستام چه زجرهايي که کشيدم. ياد وقتي افتادم که سر قبر دارن يکيو خاک ميکنم. وقتي به آسمون شب بي ستاره نگاه ميکردم ياد روزهاي قديمي هم ميفتادم. وقتي به اشتباهات گذشته فکر ميکنم. ديگه نميدونم چي بگم. ياد غروبهاي غمناک و قشنگ آسمون ميفتم. نميدونم چرا دارم همش از غمو غصه ها ميگم. اين روزا تا هرکيو ميبينم. ميگه وبلاگتو ديدم اين جوري واون جوري ......
آقا ما يه ۲ روزی بود که بالاخره با کلی زور و التماس ماشينو از بابامون ميگرفتيم و ۱۰-۱۲ صبح با ما بود. چهارشنبه به خاطر بعضی کارای اردو سر وقت نتونستم ماشینو تحویل بدم. در میون محوطه دانشگاه در یک کورس دنده عقب با سرعت زیاد و عدم تنظیم فرمان یهو متوجه شدم که نصف بیشتر ماشین به جای خیابون توی جوی آب افتاده ... هیچی دیگه کارمون دراومد هرچی زور زدیم و هل دادیم و بلند کردیم نشد. توی راهروهای دانشکده علوم یکی از بچه های ریاضی رو دیدم. ازش کمک خواستم اونم دوستاشو صدازد و اومدن و دادن نظرات مهندسی و....شروع شد. بعد از مدتی اطراف ماشين پر شد از تعداد زيادی از اساتيد دانشگاه و دانشجويان. از دور هم تعداد زيادی از دخترا جمع شده بودن و ماجرای ماشين رو تماشا ميکردن. بعد از کلی هل دادن و سنگ گذاشتن و ماشين دراومد. يکی از دوستای بابا به جای روحيه به بابام زنگ زده بود و جريان رو بد جوری گفته بود. توی اون لحظات تضاد ميان مهربانی و دلسوزی های يک مادر و ناراحتيها و عصبانيتهای يک پدر در نوع خود جالب توجه بود. اين از شانس ما بود. اگه اون روز ۵ دقيقه زودتر ميرسيدم اين جوری نميشد.