صفحه اصلي
مي خور که شيخ و حافظ و مفتي و محتسب / چون نيک بنـگري همه تزوير مي‌کـنـند
دوست داشتن از عشق برتر است


سه شنبه 10 تير 1382
به کجايی غمگسار من؟، فغان زار من بشنو باز آ، باز آ





همه شب نالم چون نی
که غمی دارم
دل و جان بردی اما
نشدی يارم
تنها ماندم
تنها رفتی
بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی؟
تنها ماندم
تنها رفتی
با ما بودی
بی ما رفتي
چو کاروان رود
فغانم از زمين بر آسمان رود
دور از يارم، خون می بارم
فتادم از پا زناتوانی
اسیر عشقم چنان که دانی
رهايی از غم نمی توانم
تو چاره ای تو که می توانی
گر ز دل بر آرم آهی آتش از دلم ريزد
چون ستاره از مژگانم اشک آتشين ريزد
چو کاروان رود فغانم از زمين، بر آسمان رود
دور از يارم، خون می بارم
نه حريفی تا با او غم دل گويم
نه اميدی در خاطر که تو را جويم
ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما، سوی کجا رفتی
تنها ماندم،
تنها رفتی
به کجايی غمگسار من؟، فغان زار من بشنو باز آ، باز آ
از صبا حکايتی ز روزگار من بشنو باز آ باز آ سوی رهی
چون روشنی از ديده ما رفتی با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم
تنها رفتی.
...........



آبشار گنج نامه - همدان


ميخوام ديگه بي خيال بعضي چيزا بشم. ميخوام روي وبلاگ يه کم سوتي بازي در بيارم. (البته اينم بگم توي دانشگاه بعضيا اسممو گذاشته بودن ارتشبد سوتي.... ). شايدم سوتي ها و خاطرات دانشگاه رو توي وبلاگ خاطرات دانشجويي من بنويسم.ولي اين مدت بعد از کنکور يه طرف و 18 سال قبلش يه طرف. تو اين يه ساله خاطرات تلخ و شيرين و قشنگي دارم. و حالا که تنهام شايد به ياد اونا ميفتم......



كلاس رياضي 2 - استاد كاظمي

البته کليه سوتيا توي يکي از وبلاگام هست که کسي از وجود اون خبر نداشت. تا اينکه امير پذيرايي اونو پيدا کردو حالا همه پايه شدن اونو پيدا کنن. ولي از اون موقع هم بي خيال خيلي چيزا شدم. من که همه چيم رو روي اينترنت گذاشتم. چيزي براي مخفي کردن ندارم. البته شايد بعضي حرفا و احساسات رو نشه روي کاغذ آورد. اونا فقط توي دل ميمونه ....
اون اولا يادمه که فقط يه بلاگسپت بود. و همون روي سرور بلاگسپت با یه آقا منصور آشنا شدم که دانشجو فوق ليسانس دانشگاه تربيت معلم تهران بود. و چند تا وبلاگ مهم (شايد حدود 100-200) اون موقع وبلاگ هودر(خودم) و خورشيد خانوم و احسان و افکار یک زن منسجم و زهرا و سکتور صفرو حامد بنايي و ...معروف بودن و يه تعدادي هم در ادامه دات کامي شدن. اما آخراي تابستون متوجه يه بلاگ فارسي شديم به اسم پرشين بلاگ که کليه گزينه ها و امکاناتش فارسي بود. ديگه لازم نبود يونيکد کني و کلي کد بنويسي. پرشين بلاگ هم تو اين مدته براي خودش حکايتي داشت. توي پاييز بود که
هي چند تا وبلاگ هک ميشدن و چند باري هم سرور از کار افتاد .




من که توي تنهايي هام وبلاگ نويسي رو شروع کردم. و اوايل هر چيزي رو به همراه شعرام مينوشتم. به مرور زمان که بابام فهميد...(اوه اوه .....بعضي وقتا به چه چيزايي گير ميداد) و يواش يواش دوستامو و بچه ها هم فهميدن. و چند تا دوستم از راه دور از طريق همين وبلاگ پيدا کردم. نميدونم چرا اکثرشون شيرازي و تهراني بودن !!! موقع امتحاناي ترم اول هم وبلاگ رو کلا تعطيل کردم. در ادامه با خريد دوربين ديجيتالي ديگه. عکسهايي هم از چيزايي که اتفاق ميفتاد ميذاشتم توي وبلاگ. در ادامه سبک کاري هم پيدا کردم. فهميدن آدرس وبلاگ توسط دختراي دانشگاه و همکلاسي (با سوتي هاي خودم....) کافي بود که توي کار محتاط تر بشم. توي عيد که هر روز يه مطلب مينوشتم. ديگه شده بود خبرگزاري.... يه مدتي هم بعد عيد درسا سنگين شد. از اون موقع وبلاگ هفتگي شد. اوايل بيشتر شعر و مطالب علمي بود وحتي يه مدتي هم راجع به دلفي مطلب نوشتم. ولي توي همه اين مطالب (از صداي سخن عشق نديدم خوشتر.....) حرفاي از ته دل بيشتر به دل خودم مينشست و دیگه شعر مینوشتم و ... ولي تو این مدته هرچي تلاش کردم يه محلي براي ارتباط باشه، نشد که نشد.



این قسمت آخر هم توی پیام های قبلی بود. دلم نیومد که اینم نزارم اینجا. اینم حرفاش به دل مینشینه. حامد هم همینو توی وبلاگش گذاشته. ولی نمیدونم چرا با هویت نامعلوم و پنهان پیام میذاره. اگه شما میشناسینش پیام بدین !

" سلام ..... و باز باران اما نه با ترانه نه با شاديهای کودکانه بارون تلخ بارون دلگير .... روز آخر دانشگاه چه روزی بود..... فکر می کرديم حداقل هنوز ۲ هفته از با هم بودنمون مونده هنوز ۲ هفته فرصت داريم تا خاطرات تلخ و شيرينمون رو مرور کنيم و با خوبی و خوشی از هم خدافظی کنيم... اما چه سريع تموم شد بی مقدمه .... با دستها و پاهاو ......قلبهای شکسته... رفت و آخرين روز دانشگاه به خاطره ها (بد) پيوست . اخرين تصويری که از روز اخر سال اول دانشگاه توی ذهنم حک شد.. دانشگاه خالی از دانشجو و مملو از پلیس و گارد بود دانشگاهی که دانشجوی خودشو راه نمی داد ..... چه روزی بود ... بی خدافظی تموم شد...بدون ارزوی تابستونی خوب ...بدون قول سلامی دوباره ... و تنها چیزی که باقی مونده یه احساس غریب یه احساس اشفته یه احساس ناتموم احساسی بی خدافظی . انگار ترمو سالو قیچی کردن بریدن و به هیچی نگاه نکردن...... الان فقط بارونه که روز اول تابستون می باره ..... بگذار تا بگريم چون ابر در روز اخر دانشگاه ...... "
بارون مهر



راهروي فيزيك - دانشكده علوم - دانشگاه بوعلي سينا



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ سه شنبه 10 تير 1382