صفحه اصلي
رفتم و قربونت شدم / اما، بازم نيومدي...
عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم / گردي نسترديم و غباري نستانديم

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل میزنم اين کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قيل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
يک چند نيز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بيار
تا من حکايت جم و کاووس کی کنم
از نامه سياه نترسم که روز حشر
با فيض لطف او صد از اين نامه طی کنم
کو پيک صبح تا گلههای شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
اين جان عاريت که به حافظ سپرد دوست
روزی رخش ببينم و تسليم وی کنم

بياييد آنقدر تلاش كنيم كه وقتي به پايان راه رسيديم، حتي اگر تقدير و سرنوشت زندگي را در خلاف جهت موفقيت ما رقم زد، بتوانيم با صداي بلند بگوييم : من آنچه در توان داشتم انجام دادم
اينو يكي از دوستام چند شب پيشا واسم فرستاد، تلاش چند ماهه واسه كنكور كارشناسي ارشد، همون شد كه پيش اومد و ديگه نميشه كاريش كرد تا نتيجه ها ارديبهشت اعلام بشه. به قول يكي ديگه از دوستام : "اقلا آدم يه بلايي سرش بياد، بعد بشينه واسش عزا بگيره..."، اكثر بچه ها توي اين مدته بعد از كنكور سعي داشتن هوامو داشته باشن.
بعضي وقتا يه اميد و آرزو يا يه خواسته كه مدتها آدم انتظارشو ميكشه، خيلي سخته، وقتي ببيني همين جوري داره از بين ميره، از اون بدتر اينه كه ممكنه حس زندگي كردنو از آدم بگيره، زمين خوردن توي زندگي ما آدما چيز عجيبي نيست، ولي چه جوري زمين خوردن و چه جوري بلند شدندش مهمه !!!
هميشه موقع درس خوندنا مخصوصا اون روزايي كه ساعتاي درس خوندن دورقمي ميشد، پيش خودم روياي بعد از كنكور رو داشتم كه چي بكنم و چي نكنم، ما آدما خيلي خوب بلديم رويا بسازيم... و حالا كه چند روز مونده تا عيد بشه ،اين اولين باريه كه واسم اينقده و عاديه !!! عيد امسال اصلا ديگه رنگ و بوي هر سال رو نداره !!! همش به خاطر اين كنكور لعنتيه كه بدجوري زده تو ذقمون و بعد از اون هم، بدقولي بعضيا(بدقولي كه شايد دل خوشي كه خيلي راحت كشته شد...)
حال و حوصله كاري رو هم ديگه ندارم، هيچ كسي هم نيست كه بتونه آدمو درك كنه و همه توقعات بيش از حد خودشونو دارن!!! ،حتي امسال براي اولين بار واسه چهارشنبه سوري توي خونه موندم و اصلا حال بيرون رفتن رو هم نداشتم، اميدوارم توي اين 10-20 روزه يه اتفاقايي بيفته !!!!

معشوقه بسامان شد، تا باد چنين بادا
كفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا
ملكى كه پريشان شد،از شومى شيطان شد
باز آن سليمان شد، تا باد چنين بادا
يارى كه دلم خستى، در بر رخ ما بستى
غمخواره ياران شد، تا باد چنين بادا
شب رفت صبوح آمد، غم رفت فتوح آمد
خورشيد درخشان شد تا باد چنين بادا
عيد آمد و عيد آمد، يارى كه رميد آمد
عيدانه فراوان شد، تا باد چنين بادا
مولانا

بعد از كنكور اولين جايي كه ميشد همه بچه ها رو دور هم ديد، جشن روز مهندسي توي سالن جديد دانشكده مهندسي بود، كه توسط شوراي صنفي و انجمن اسلامي برگزار شده بود. واي كه چقدر شلوغ بود، حتي يه تعدادي از دانشكده هاي ديگه هم اومده بودن!!! سالن از بس پر بود جاي سوزن انداختن نبود، توي اون شلوغي طه يه گوشه سرپا وايساده بود، واسه وروديا يه همچين جشني خيلي فوق العاده بود و ميشد اينو توي چشماشون و مخصوصا چهره ها و عكس العملاشون ديد، فواد زرنگي كرده بود و زودتر اومده بود و روي صندلي نشسته بود (اونجا بهشم كه بد نميگذشت ...)، نشون دادن عكساي دسته جمعيمون توي اردوها خاطره ها رو تازه ميكرد، فرزاد مثل هميشه كه عشق بيانيه خوندن و صحبت كردن داره، بيانيه رو ميخوند و بارها واژه "هنگامه خطير" رو بكار برد، سيمين هم از طرف شوراي صنفي اومد و گزارش فعاليتهاي شوراي صنفي رو داد و با "مانده تا برف زمين آب شود..." (سهراب) شروع كرد ولي جو سالن اينارو نميكشيد...، تئاتر ممد آمبرلا هم با شلوغ كاري مكانيكيا و خصوصا سيروس(بعد از مدتها) همراه بود، عادل اميري هم شوخ طبعيش گل كرده بود و با آرش مجري چه چيزايي كه نميگفتن كه سالن بخنده !!! جايزه دادن به اعضاي شواري صنفي و ريحانه اينا هم در نوع خودش جالب توجه بود، اما نگذريم از آواز خوندن ممد و چند تا از وروديا (منم از ته سالن ميخواستم برم، ولي نگهبان انتظامات عبور و مرور رو غدغن كرده بود و عوضش تو اون شلوغي خودشو هي ميچسبوند به دختراي اون طرف...)، تجليل از محبي و منزه هم به جاي خودش جالب بود و از همه جالبتر و عجيبتر حضور چند تن از مسئولين دانشگاه تا آخر مراسم بود... اما توي اون شور و هيجان و شلوغي باز بعضي وقتا كه ياد روز قبل و صبح (كنكور) مي افتادم مثل داغي بود كه تازه ميشد و همه چي از نو... (فواد قراره عكساي روز مهندس رو بزاره روي وبلاگش)

واسه اولين جمعه بعد از كنكور هم، با بچه ها قرار كوه گذاشته بوديم ولي بارش بارون باعث شد كه فقط با امير و ميثم(هوشنگ خودمون) به بلوار و گنج نامه اكتفا كنيم...
اما اين جمعه ديگه برنامه حسابي بود، دكتر نميدونم كجا ميخواست بره كه نيومدU ولي بالاخره با فواد و اميرحسين و عرفان و اميرخشگله و فري جمعمون جور شد، آخرين جمعه سال 84 واسه كوه رفتن و يه كوه پر از خلوت آدما و من كه بعد از 5-6 ماه ميومدم، برفي كه هنوز آخرين يادگاريهاي زمستان رو با خودش داشت خيلي زيبا بود، و ميدان ميشان كه تا چشم كار ميكرد سفيد بود و بهار كه بشه ديگه اين سفيدي جاي خوشو به سبزي ميده!!!
شنبه هم بعد از مدتها (6-7 ماه) با فواد و امير رفتيم فوتبال و اونجا هم كلي از بچه ها اومده بودن، چه خوبه كه اين جمع هاي دوستانه خيلي خوب ميتونه واسه دقايقي غم و غصه ها رو از آدم دور كنه! چند تا از بچه هاي سمپاد 80 (مثل حميد و سهيل و نويد و...) هم اين دفه ميهمان افتخاري بودن كه بعد از 20 دقيقه خسته شدن و رفتن، امير بصيري مثل هميشه واسه خودش كولاك ميكرد، علي مثل هميشه تكروي ميكرد و حسابي شوخ شده بود تو بازي (هر چي هست زير سر اين سون ديامونداس...)، فواد هم تند و تيزي و دوندگي خودشو داشت(مخصوصا كه سفارش كرده بود كه توي وبلاگ ازش حسابي تعريف كنم!!!) ، و اما برهان كه توپا رو حدر ميداد و زياد هم غر ميزد و مهدي كه ديگه دود سيگار براش نفس نذاشته و ...
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست
بي باده گلرنگ نمي بايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست
خيام

آدم را به جرم خوردن سيب از بهشت راندن،
اما چه باك،
حوا خود بهشت بود !
|
واقعا عالي مرسي |
| نظر ارسالی توسط سعيره در تاريخ November 5, 2006 12:06 AM |
|
خيلي عاليه بخصوص عكساتون |
| نظر ارسالی توسط yas در تاريخ April 19, 2006 10:50 PM |
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط آزاده در تاريخ April 8, 2006 02:26 PM |
|
منم دانشجوی بوعلیم.مث تو |
| نظر ارسالی توسط nona در تاريخ April 6, 2006 02:43 AM |
|
سلام علي آقا... هميشه موفق و پيروز باشي... مرضيه اهل كاشان... |
| نظر ارسالی توسط مرضيه در تاريخ April 5, 2006 04:46 PM |
|
Hacked by NiCeEviL |
| نظر ارسالی توسط m در تاريخ March 29, 2006 10:08 AM |
| نظر ارسالی توسط ne در تاريخ March 29, 2006 10:05 AM |
|
بالاخره موفق شدم تو وبلاگت كامنت بذارم پدرم در آومد . هر شكست ( اگه بشه اسمشو شكست گذاشت بنظر من رتبت خوب مي شه) مقدمه پيروزيه و هر پيروزي مقدمه يك شكست موفق باشي عزيزم سال نوتم مبارك |
| نظر ارسالی توسط amir در تاريخ March 21, 2006 05:26 AM |
|
ٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍسلام علی جون سال نو مبارک ممنون که سر می زنی.امیدوارم سال خوبی داشته باشی و مسلح به ایمان عشق و شادی. |
| نظر ارسالی توسط احسان در تاريخ March 21, 2006 01:36 AM |
|
salam ali agha |
| نظر ارسالی توسط narges در تاريخ March 20, 2006 12:56 PM |
|
زيبا بود مثل هميشه. سال نو مبارك |
| نظر ارسالی توسط neda در تاريخ March 20, 2006 09:20 AM |
|
حالا خوندم! علی جون راست میگی این کنکور لعنتی حسابی حالمونو گرفت چه قرارا که باهم نذاشته بودیم چه کارا که نمیخواستیم بکنیم ولی...عیب نداره این جملهه که در مورد خوردن زمین و..بود خیلی باحاله مهم اینه که ما تا آخرین نفس جنگیدیم دیگه همش دست خداست.میگه:"موی سپیدو توی آینه دیدم آهی بلند از ته دل کشیدم..." دیکه نه حس عید هست نه شور وحال جوانی...بگذریم میترسم مثل بلاگم مصیبت نامه بشه ! سال خوبی داشته باشی. |
| نظر ارسالی توسط sana در تاريخ March 20, 2006 08:57 AM |
|
سلام علي جون من هنوز نخوندم ولي گفتم تا دير نشده تبريك عيدوبگم بعد افلاين ميخونم.سال نو مبارك اميدوارم امسال هرچي بدي تو 84 داشتي واست به خوبي تبديل شه!(چي گفتم!) خلاصه شادوسربلند باشي .عيدت مبارك. |
| نظر ارسالی توسط sana در تاريخ March 20, 2006 08:38 AM |
|
در بهاران كي شود سرسبز سنگ؟ |
| نظر ارسالی توسط فرنگيس در تاريخ March 20, 2006 03:27 AM |