صفحه اصلي
خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم / راحت جان طلبم وزپی جانان بروم
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم / من لاف عقل میزنم اين کار کی کنم

عاشق و مجنونت شدم
نخونده مهمونت شدم
کلي پريشونت شدم
اما، بازم نيومدي
قهوه فنجونت شدم
شمعه تو شمعدونت شدم
خاکه تو گلدونت شدم
اما، بازم نيومدي
برفه زمستونت شدم
رسوا و حيرونت شدم
چيک چيکه ناودونت شدم
اما، بازم نيومدي
آفتاب و بارونت شدم
اشکاي غلتونت شدم
عطره گلابدونت شدم
اما، بازم نيومدي
ماهه تو ايونت شدم
خراب و ويرونت شدم
گله گلستونت شدم
اما، بازم نيومدي
سه ماه تابستونت شدم
الوند و کارونت شدم
دشتاي ايرونت شدم
اما بازم نيومدي
دنا و هامونت شدم
نزديکتر از جونت شدم
رگت شدم، خونت شدم
اما بازم نيومدي
خادم و دربونت شدم
اسيره زندونت شدم
گلابه کاشونت شدم
اما، بازم نيومدي
يه جوري مديونت شدم
سنگه خيابونت شدم
راهيه ميدونت شدم
اما بازم نيومدي
تو سختي، آسونت شدم
تو دردا، درمونت شدم
ناجيه پنهونت شدم
اما بازم نيومدي
لباس و سامونت شدم
سارقه ايمونت شدم
چشماي گريونت شدم
اما، بازم نيومدي
لباي خندونت شدم
گشنه شدي، نونت شدم
آبه فراونت شدم
اما بازم نيومدي
هميشه ممنونت شدم
من ني چوپونت شدم
آب، تو بيابونت شدم
اما، بازم نيومدي
شعرايه ارزونت شدم
عمري غزل خونت شدم
تسليمه قانونت شدم
اما بازم نيومدي
گشنه مژگونت شدم
هلاکه چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم
اما، بازم نيومدي
رفتم و قربونت شدم
اما، بازم نيومدي...
مريم حيدرزاده

مامان و بابا دارن نماز ميخونن، من واسه خودم بيكار دراز كشيدم و دارم آلبوم جديد بيژن مرتضوي رو گوش ميدم و روزاي رفته رو با خودم مرور ميكنم، تابستون، پاييز، زمستون و بالاخره امروز... چند ماهي كه زير پلكم جاموند و اين چند روز كه چه سخت گذشت و اين ثانيه ها كه قصد رفتن ندارند...
مامان بالاخره ما رو با قرآن راهي ميكنه، تا 1 ساعت ديگه قراره كنكور كارشناسي ارشد IT شروع بشه، خيابونا هم يه كمي زيادي خلوته...
جلوي سر در علوم امير و هيچکس وايسادن، با ديدن من ناخودآگاه ميزنن زير خنده، يه كيسه تو دستاي منه، توش 10-12 مداد تراشيده و يه پاككن و يه مدادتراش و يه بطري آب، يه سانديس بزرگ توت فرنگي، دو تا كلوچه و تا دلت بخواد شكلاته... (پس چيزي عجيبي نبايد باشه!!!)
كلي دختر هم اون طرف وايسادن بالاخره بعد از كلي تعريف دسته جمعي ميريم تو، نگهباني كه اونجا وايساده همين جوري الكي آدما رو ميگرده، ولي بازم بعضي از بچه ها راحت ميتونن موبايل بيارن سر جلسه، وارد كلاس 4 ميشيم، رديف دوم، اون وسط جاي منه... يادمه پارسال سلمان (تجارت الكترونيك علم و صنعت) هم، همين جا نشسته بود، به خودم بيشتر اميدوار ميشم...(البته پارسال كيسه سلمان از مال من بزرگتر بود و آبميوه هاش آلبالويي و بيشتر بود!!!)، عليرضا اون گوشه اول كلاس افتاده!، اونم تازه عينكي شده و عينكشو با وسواسه خاصي تميز ميكنه، هنوز يه نيم ساعت ديگه مونده، با امير يه گشتي ميزنيم، توي آينه دستشويي براي آخرين بار خودم نيگا ميكنم، همه چه مرتبه (حتي شونه موهام...) و بعد از اين همه انتظار (7-8 ماه تموم شد) وقتش ديگه رسيده، توي دستشويي يه عده دارن نقشه شومشونو باهم يه دور مرور ميكنن...، دوباره وارد كلاس ميشم، كه يهو صداي بلندي به گوش ميرسه و چند نفر با خنده و با هم ميگن : " سلام آقاي دكتر..." ، بله آخرين بازمانده هاي بروبچ مكبس (makbes) پيداشون شده، امير، حميد و هادي... بعد از سلام و خوش و بش ، آمانج و مهران هم اضافه ميشن و مثل تيم هاي ورزشي قبل از مسابقه يه حلقه ميبنديم و دستامونو ميديم به هم و بلند "يازهرا" ميگيم، با اين همه شور و نشاط و خنده بعيد ميدونم ديگه واسه بقيه روحيه اي مونده باشه، بلندگو از توي سالن واسه خودش بدجوري سروصدا راه انداخته (يادمون باشه اگه يه وقت سال ديگه دوباره كنكور داشتيم اول از همه اين بلندگو رو خفه كنيم...)

به هر حال هر طور كه هست ميشينيم، اين لحظات ديگه سختتر داره ميگذره (چون اصلا ديگه نميگذره...)، ميثم با ريشش بازي ميكنه، امير ديوار و نيگا ميكنه، يكي از اين پيام نوريا با مدادش روي صندلي خط خطي ميكنه، بلنگو مرتبا ضابطين و رابطين رو صدا ميزنه، حسن آقا، راننده سرويس مهندسي هم شده مراقب ما، برگه هاي نظر خواهي مدتيه كه توزيع شده ولي اين حسن آقا هنوز برگه هاي پاسخ نامه رو تو بقلش چسبونده كه مبادا كسي دست بزنه يا از غيب بخوادش جواب بده... حميد آقا، مسئول دفتر گروه مكانيك سوالا رو ميزاره كنار صندلي، هنوز اين حسن آقا پاسخ نامه رو نداده، بلندگو اعلام ميكنه وقت پاسخگويي به نظزخواهي تموم شده، حسن آقا شرع ميكنه به جمع كردن برگه ها (پس تا اينجا برگه هاي نظرخواهي واسه خوشگلي بود و معلوم نشد بدون پاسخ نامه چه جوري بايد نظر ميداديم پس اينش تا اينجا يعني كشك، منتظر بعديشيم)...
بلندگو شروع آزمون رو اعلام ميكنه، تازه حسن آقا يادش ميفته كه بايد پاسخ نامه بده، ديگه حسابي همه صداشون درومده و شاكي شدن...
اون ته انگار نقشه شوم بچه ها به خوبي عملي شده و با يه كاغد كوچولو گزينه ها ردوبدل ميشه (ولي ميدونم كه واسه هيچ كدومشون فايده نداره، چون هيچ كدومشون هيچي نخوندن...)
ديگه ساعت شده 6.30 . و وقت تموم شده فقط سرها از برگه ها بالا مياد، نصف جمعيت كلاس خالي شده و آزمون IT تموم شده، همه اذعان دارن كه سوالا خوب و آسون بوده به جز معماري....

آن روي سكه :
جمعه ، 12/12 سال خورشيدي و 2/2 سال قمري و 3/3 سال ميلادي، كلي sms رسيده واسه امروز كه اين روز به ظاهر خجسته كه روز خوبيه و خوش شانس باشي و ...
هوا بدجوري گرمه، امروز از ديروز ديرتر ميگذره، زير آفتاب جلو سردر علوم با بچه ها وايساديم، هيچکس ميگه دلم حول ميكنه (منم نظر اونو دارم ولي به روي خودم نميارم)، هوشنگ با پيراهن قرمزش مياد، اميرم از برف و پيست اسكي كه صبح رفته تعريف ميكنه...
امروز قراره قسمت عمومي و مشترك كنكور كارشناسي ارشد مهندسي كامپيوتر برگزار بشه، جمعيت امروز 1.5 برابر جمعيت ديروزه، سالن مطالعه علوم محل آزمونه ماست، همون وسط مسطا...، از بلندگو آوازي پخش ميشه، محسن ميگه : "اينا همه آرامش قبل از طوفانه..."، با چند نفري راجع به سوالهاي ديروز معماري و سيستم عامل بحث مي كنيم، امروز ديگه حسن آقا مراقب نيست و به جاش نگهبانهاي حراست شدن مراقبامون...، تازه وحيد دلكش هم از اون طرف جولان ميده...، اينجا هوا بدجوري گرمه، مراقب محترم هم لطف ميكنه و پنجره ها رو ميبنده يه وقت پرنده ها به كسي تقلب نرسونن، اينجا صداي بلند گو بدجوري زياده و ديگه حسابي تو ذوق ميزنه...

دفترچه اول زبانه، غلطهاي املايي يواش يواش زياد و اعصاب منو بيشتر خط خطي ميكنن، سوال 16 شماره گزينه هاشو غلط نوشتن، توي متن آخرم كه ديگه هيچي هم زيادي سخته و لغت هم كه ماشالله كم نداره، بعضيا همين جوري بيكار نشستن و دروديوارو نيگا ميكنن، از اون گوشه هادي رو بلند ميكنن، آره هاديه، خوشه!!! (غلط نكنم تقلبش لو رفته... ) اونم اول زبان (اي بيچاره)، يه كاغد قلمبه ازش گرفتن... ديگه وقت زبان تموم ميشه و دفترچه رياضي و مشتركا رو ميدن، رياضي مهندسي كه از خداهاي برقي هم كاري ساخته نيست و مثل هميشه سخته!!!... واسه آمار كلي حل مكني و خوشحال ميشي، ولي جواب توي 2 گزينه تكراريه (خدا لعنتت كنه سازمان سنجش، حداقل يه بار يه ويرايشم نكردن...) يواش يواش كه جلو ميري سختتر و وقتگيرتر ميشه، بلندگوي بالاي سرم هنوز داره سروصدا ميكنه (ضابطين؟؟؟ رابطين) پنجره هارو بستن، سالن دم كرده و بدجوري گرمه، يواش يواش كلافه ميشم، ديگه دارم ديوونه ميشم بقيه سوالا رو كه ميبينم؟؟؟ چرا اينجوري سوال دادن، به روي خودم نميارم، مراقبه بالاي سرم قدم ميزنه، بدجوري صداي قدم زدناش توي مخمه!!! ... وقتم داره تند تند ميگذره، ديگه حرفي براي گفتن ندارم، چقدر گزينه هاي شك دار زياد ميشه؟؟؟؟ آخه اينا رو بايد چيكار كرد... تمركز برام نمونده... اينقده كلافه شدم كه يه سوالو دارم عوضي حل ميكنم... يه كم كه ميگذره بهتر ميشه ولي وقت داره ميره و ديگه حسابي شاكي شدم، اين يه ربع آخر فقط دارم براي انتخاب گزينه هاي شك دار تلاش ميكنم، تلاش براي بعضياش بي فايدس، نمونه بعضي سوالا رو حتي تا حالا نديدم... نه تو اين 7-8 ساله كنكور و نه توي كنكور آزمايشي هاي سنجش و پارسه و قلمچي...(من كه ديگه 7-8 ماهه اونا رو حسابي خورده بودم...)

آري، آري !!! جلادان ظالم سازمان سنجش بار ديگر با دشنه هاي سوالات خود ظهر خون بار ديگري آفريدند و هزاران استعداد رو به خاك و خون نشاندند، آري فواد جان!!! آري مهدي جان!!!، آري فرزاد جان!!! واقعا امروز روز عجيبي توي تقويم بود!!! و روزگار از ياد نخواهد برد...
تا خونه پياده ميرم، گرماي بعد ازظهر جاي خودشو به يه غروب سوزناك داده و بادي كه صورتو از سرما حسابي ميسوزونه... بدجوري شوكه شدم، اصلا انتظارشو نداشتم، خيلي ناراحتم... تا حالا اين جوري نشده بود، اصلا پيش نيومده بود... خيلي به اين روز اميد داشتم... (اما چه خيال باطلي...)، اصلا دوست ندارم بمونم واسه سال ديگه يا برم آزاد... واقعا كه خستگيه 7-8 ماهه بدجوري به تنم مونده... چشمام يواش يواش سنگين ميشن، خداخدا ميكنم كسي منو توي اين حال نبينه و كسي خونه نباشه... توي خونه ديگه بغض گلوم ميتركه، و اين اشكها دگر بار به ميهمانيه گونه ها آمده اند، آنها كه مدتها همديگه رو نديده بودن، روز خوبي را براي وصال انتخاب كرده اند...
پيش خودم فك ميكنم شايد دومين شكست زندگيم رقم خورده... آخرين باري كه اين جوري شدم يه شب سر پاييزي توي سال 81 به خاطر يه شكست عشقي-عاطفي بود (ولي اون موقع جوان بودم و جاهل و بي تجربه و كلي واسم درس شد، نميدونم اين ديگه چه جور درسي بود كه خدا واسم قرار داد...) و اين بار هم اينجوري!!!، اصلا هيچ رقمه انتظارشو نداشتم كه اين جوري بشه... حالا از فردا هم هر جا كه بري همه مثل آينه دق ميپرسن كه چي شد و چي كردي !!!!
بي شك ما آدما اكثر وقتا روياهايي رو كه توي ذهن ميپرورونيم، تا يه جوري ميايم بهشون برسيم، ازمون دور ميشن...

توي دنيا دخترا يا خوشگلن، يا اينكه اصلا بلد نيستن خودشونو خوشگل كنن!!!
برنارد شاو
|
وبلاگ قشنگي بود وتصوير هاي جالب |
| نظر ارسالی توسط hajar در تاريخ September 16, 2006 06:47 PM |
|
من موندم اگه وبلاگ شما نبود این همه گلچین عکسای قشنگ از کجا می اوردم که برا دوستام بفرستم |
| نظر ارسالی توسط سوفی در تاريخ April 10, 2006 01:54 PM |
|
سلام. علی رضا جون. غمت نینم قناری خوشگله. راستی اون جمله اخرت چقده حکیمانه اس. |
| نظر ارسالی توسط طاها در تاريخ March 18, 2006 11:31 AM |
|
سلام واقعا وب جالبي داريد.صميمانه تبريك |
| نظر ارسالی توسط soofiya در تاريخ March 18, 2006 05:03 AM |
|
اخ که چقدر بد بود ! |
| نظر ارسالی توسط mina در تاريخ March 9, 2006 06:20 PM |
|
سلام. |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ March 9, 2006 05:18 PM |
|
سلام علی جون بازم تو آپدیت کردی و من هنوز موندم چه طوری این مصیبت ناممو بیارم بالا! ولی به همین زودی متن مصیبت منم میخونی! یاد 15،20 روز قبل بخیر کاش هنوز اون 2/2 ،12/12...خجسته! نرسیده بود.کاش...بگذریم. ببینم شیطون سوالای ریاضی مهندسی که من واست اون روز تو راهرو ریاضی حل کردم که!چرا گفتی خداهای برقیاهم از پسش بر نمیان؟!البته من که خودمو خدای برقیا (ریاض المهندسه!)نمیدونم ولی یه جورایی هم راست میگی یه کم سخت بودن فک کنم از آب و هوای راهرو ریاضی بوده که تونستم حلشون کنم! ولی خداییش بقیه درسا کولاک کردنا!امیدوارم هردوتامون موفق بشیم.یه چیزه دیگه تو پرانتز: میگم نه اون کولپشتی پر از ساندیس و...تو که بی شباهت به کوله 13 به دربود کمک کرد،نه اون لباسای راحتی که من سر جلسه پوشیده بودم! |
| نظر ارسالی توسط sana در تاريخ March 9, 2006 09:27 AM |
|
سلام... اين بار من اول!!! من كه نفسم بند اومد با اين شرح حالي كه دادين... مي دونين مهم اون زحمتيه كه آدم مي كشه و اگه طوري باشه كه آدم از خودش راضي باشه كفايت مي كنه... همين تلاش كردن خودش كلي بزرگي مي خواد... بازم اميدوار باشين.... |
| نظر ارسالی توسط فرنگيس در تاريخ March 9, 2006 02:24 AM |