صفحه اصلي
و عشق صداي فاصله هاست / صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
و چشمانت با من گفتند / كه فردا روز ديگريست

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان ست
کسي سر بر نيارد کردپاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
که ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوي کس يازي
به اکراه آورد دست ازبغل بيرون
که سرما سخت سوزان ست.
نفس، کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چرکين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد ست...آي...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي!
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم, دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان ست
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه ميگويي که بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت ميدهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سر ها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده، مهر و ماه
زمستان است
مهدی اخوان ثالث

اين روزا خيلي اين طرف اون طرفيم. اصلا وقت نميشه مثل قبل نشست يه وبلاگي نوشت.
علي گفته بود که مطلب بدم.....
اين روزا ديگه اکثر بچه ها وبلاگ دار شدن و هي هر روز مينويسن و بهم ميگن تو چرا نمينويسي. نميگين بابا ما يه مويي اينجا سفيد کرديم. (رهرو آن است که آهسته و پيوسته رود...)
بيشتر وبلاگ بچه ها هم شده خاطره و تعريف و... منم ميخوام دلمو بزنم به دريا و اينا رو بنويسم ...
روزهاي گرم و تکراري تابستون عليرغم اينکه ديگه هر روز 8 صبح نميري سر کلاس و 8 شب نمياي خونه، عليرغم اينکه اون موقع 12-1 نهار ميخورديم ولي حالا معلوم نيست صبح 8 ،10 ،12 ،و... بيدار ميشي و صبحانه و نهار رو کي ميخوري خدا ميدونه و... شب زنده داري و چت هاي شب هاي پنج شنبه جمعه شده هر شب تا 2.30 – 3 و......

9 ماه توي محيط دانشگاه بوديم و در و ديوار هاي کلاس رو دوست داشتيم، راهرو ها صفاي خاصي داشت اما حالا هر روز بيرونيم و يه جاي اين شهر دراندشت (البته به تهران که نميرسه، تهران که جاي خود داره) که هر روزشم تکراريه، دلم براي دانشگاه تنگ شده، براي اون صندلي ها که بچه ها روش يادگاري و خاطره مينوشتن، دلم براي اون پنجره هاي که به بيرون باز ميشد و ميشد طبيعت اطراف دانشگاه رو ديد. اون گاوا که کنار سايت نظري بودن،... دلم براي اون گچ ها و تخته سياه ها تنگ شده، چقدر موقع نوشتن به گچ و تخته فشار مياوردم. چقدرقبل از شروع کلاسا روي تخته شعر نوشتم و چقدر براي اين همكلاسيهاي بي ذوق ابراز احساسات ميکردم و... يادش به خير،...دلم براي آب سرد کني که الکي ميرفتيم ازش آب ميخورديم... ما با دست آب ميخورديم ولي دخترا کلاس ميذاشتن با ليوان آب ميخوردن (شايدم اين جوري بهداشتي تره)... ليوانهاي سفيد با لبه ها و دسته هاي آبي... يواش يواش ما هم با با قاب سانديس آب ميخورديم. اون آينه توي دستشويي رو بگو چقدر قيافه هاي ما رو تحمل ميکردو چقدر به اين موها و زلفا شکل و قيافه ميداديم مخصوصا پاييز و زمستون که باد ميومد (بگو اصلا کي باد نميومد) و موهامونو به هم ميريخت....

ياد اون روز باروني توي پاييز ميوفتم که صبح نزديک نيم ساعت زير بارون قبل از کلاس 8-10 رياضي1 پياده رفته بودم و وقتي رسيدم سر کلاس تا آخر کلاس فقط از سر و کلم آب ميچکيد...
روزهاي اول ترم رو بگو که چه درس خونهايي بوديم... هر کي ميخواست خودشو به بقيه ثابت کنه و چه سوالهايي که از اساتيد پرسيده نميشد و چه تيکه هايي که بعضي بچه ها نمينداختن...
محوطه دانشگاه هميشه چقدر گل داشت، چقدر از اين گلا ما چيديم، يادش به خير سر کلاس استاد طبيب زاده دير رسيديم. سر کلاس به گل سرخي كه تو دست من بود، گير داد و كلاس از خنده تركيد...
هنوز هم محوطه گل داره ولي دانشگاه بدون دانشجو هيچ لطفي نداره، بساط جزوه گرفتن و جزوه نوشتن و کپي زدن آخر ترم چقدر داغ بود، اين دفه آخري خود من از عارفه 5 تا جزوه با هم گرفته بودم کپي بزنم...
امتحاناي ميان ترم رو بگو که چه مکان يابي هاي دقيقي براي نشستن انجام ميداديمو چقدر از اين کاغذاي A4 ، کوچيک کوچيک کرديم... وبماند که چه ها توش مينوشتيم و...
خسته نباشي گفتن بعضي از اين بچه ها و مخصوصا علي كه از آخر کلاس و بعضي وقتا با ضايع شدن علي از طرف استاد همراه بود...
کلاسهاي معادلات حرف نداشت. دومين جلسه بعد از عيد معادلات چقدر حال گيري بود. همه بعد از مدتها با سر و لباس تازه اومده بودن و دکتر يکي يکي صدا ميزد سوال بيان پاي تخته و سوال حل کنن و بچه ها هم يکي از يکي بدتر. خودمو بگو که با کت و شلوار سفيد رفتم پاي تخته و... .بعضي از اين دخترا بد جوري سرخ ميشدن و بعضيا ديگه اصلا به روي خوشون نمي آوردن.

پروژه نوشتن هاي برنامه نويسي و حل تمرينا خيلي جالب بود فقط کافي بود يکي دو تا از بچه ها بنويسن تا بقيه هم کپ (Copy) بزنن و کامل بشه و....
از چت تکست هاي سر کلاس نگفتم همون نامه نگاري هاي روي کاغذ يا گوشه دفتر از شيرين ترين قسمتهاي کلاس هاي خسته کننده بود
چقدر کلاس تعطيل کرديم، ديگه خدا ميدونه. حالا اين همه تعطيلي داريم ميخوايم چکار... مثلا الان داريم چکار ميکنيم. بازم بريم سر کلاس، همون آش و همون کاسه رو احتمالا داريم و...
اين بچه هاي سال بالا هميشه از اين همه تعطيليهاي بچه هاي ورودي متعجب بودن... به هر مناسبتي يه تعطيلي، تعطيلي هاي صنفي و اعتصابي که ديگه جاي خودشونو داشت....
شباي امتحان توي خوابگاه ديدن داشت. جزوه هايي که بعضي از بچه ها رو مشغول ميکرد (فقط اونايي که تو خوابگان ميدونن منظورم چيه )....شب زنده داري هاي شب امتحان و....
توي زمستونا چه برف بازيهايي ميکرديم...، يادمه همون شب انتخاب واحد ترم دوم امير چقدر اين سارا و نرجس رو با برف شست...

توي عقب انداختن امتحانا که ديگه استاد شده بوديم. کدوم امتحان بود که عقب ننداخته باشيم... براي معادلات ديفرانسيل چقدر سر کلاس اين استاد و اون استاد ميرفتم...
هميشه آخر ترم جلو در اتاق استادا چقدر شلوغ بود. هر کسي ميرفت يه چيزي ميگفت و ديگه بقيش با خدا بود....
دلم مي خواد از آيدي دزدي ها هم بگم، فقط کافي بود يه نفر توي سايت يه دفه لوگين کنه تا کل بچه ها (منظور از كل يعني من و امير و علي) بفهمن id چي بوده. اون اوايل سال سر id ها چه دعوايي بود و چه بازار گرمي داشت ولي يواش يواش که محيط صميمي تر شد. ديگه از اين کارا لازم نبود. يادش به خير مجيد مثلا قرار بود رياضي1 بيفته ولي بعدش نميدونم چي شد كه 20 شد...
چه سوتي ها که نداديم و چه سوتيها که نگرفتيم...
از همه چي گفتم از سلف نگفتم. انگار از اين قسمت چيزي نگم بهتر باشه. چون همه ديگه ميدونن كه سگ پلو يا علف پلو و ديگر غذاهاي سلف چه مزه اي داره...
اين خاطرات همين جوري داره مياد وميره. ديگه احتياج نيست دفتر خاطرات ورق بخوره. هنوز ذهن من ياري ميکنه و منم دارم مينويسم و الانم ساعت 3.25 نصف شبه...

حالا نمي دونم چرا همش از خوبيا گفتم کاش يه ذره هم از بديا ميگفتم.
نمي دونم به شرايط عادت کرديم. آخه ديگه روزا دلتنگ نيست برخلاف هفته هاي پيش که آدم همش دلش ميگرفت. اما دلتنگي ديگه در کار نيست، اون اوايل هم، که شعر ميگفتم بيشتر وقتا دلم گرفته بود ولي حالا که فکر ميکنم روز به روز که ميرم جلو دل سنگ تر ميشم. پارسال به چه چيزايي فکر ميکردم و الان به چه چيزايي ....چقدر آدم با احساسي بودم و اما حالا...
قبلا بيشتر با گذشته و خاطراتش زندگي ميکردم تا حال اما الان خيلي چيزا برام اهميت نداره.
