صفحه اصلي
هوا بس ناجوانمردانه سرد ست
فاش میگويم و از گفته خود دلشادم / بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

ميان خورشيد هاي هميشه
زيبائي تو
لنگري ست
خورشيدي كه
از سپيده دم همه ستارگان
بي نيازم مي كند.
نگاهت
شكست ستمگري ست
نگاهي كه عرياني روح مرا
از مهر
جامه ئي كرد
بدان سان كه كنونم
شب بي روزن هرگز
چنان نمايد
كه كنايتي طنز آلود بوده است.
و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روز ديگري ست
آنك چشماني كه خمير مايه مهر است!
وينك مهر تو:
نبرد افزاري
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه كنم.
آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم.
به جز عزيمت نابهنگامم گزيري نبود
چنين انگاشته بودم.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.
ميان آفتاب هاي هميشه
زيبائي تو
لنگري ست
نگاهت شكست ستمگري ست
و چشمانت با من گفتند
كه فردا
روز ديگري ست.
آيدا در آينه - احمد شاملو

هفته اي که گذشت اولين سالگرد درگذشت پدر بزرگ بود.انگار همين ديروز بود. پارسال همين موقع ها بود که من 7 صبح رفته بودم راهنمايي و رانندگي، بعد از پرداخت چند تا فيش بانکي و معاينه چشم و عدم اعتياد چشم ساعت 10بود که با حامد دادفرما توي يه سالن بزرگ امتحان آئين نامه داديم، 2 تا سرهنگ که مسئول امتحان بودن يکي يکي اسم مردودين رو ميخوندو براي ما مهر قبولي زدن و تا ظهر ساعت 12.30 که قرار شد به عنوان تشويقي امتحان تو شهري هم بديم. و تازه يه جناب سرهنگ ديگه اومد امتحان بديم معلوم شد که يه مهر و يه فيش ديگه جا مونده و تا پول رو داديم اومديم 2 بود و همه رفته بودن و مونده بود براي دو هفته ديگه. توي اون گرماي ظهر که رسيدم خونه يه يادداشت و متعاقب آن تلفن حکايت از در گذشت پدر بزرگ داشت... هنوز آخرين جمله اي که ازش شنيده بودم يادمه. آخه چند روز قبلش خونه ما بود و من به خاطر درس و کنکور بعداز مدتها ميديدمش و تا منو ديد خوشحال شد و گفت که: "درس ميخوني فقط به فکر مملکت خودت باش و با دل خوش و جان سلامت......"

عشق، تن به فراموشي نمي سپارد، مگر يك بار براي هميشه.
جامِ بلور، تنها يك بار مي شكند. ميتوان شكسته اش را، تكه هايش را، نگه داشت. اما شكسته هاي جام، آن تكه هاي تيزِ برَنده، ديگر جام نيست.
احتياط بايد كرد. همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم، عشق نيز.
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند...
نادر ابراهيمی
اين جمعه هم به اتفاق بچه ها کوه بوديم. برگشتني از طرف رودخونه اومديم و زير اون آفتاب داغ آب بازي چه حالي داشت. مهدي و حامد و بابک و آرش...اين بابک رو کسي ببينه اصلا فکر نميکنه که دانشجو برق شريفه... مثل قبلنا شاد و شوخ... فقط يه کم شوخ تر شده....
شنبه هم اولين جلسه از کلاس هاي ترم تابستوني بود . بعضي از دوستام رفتن کلاس زبان اسم نوشتن و من رفتم کلاس اخلاق.....
جلسه اول که خيلي ضايع بود. بعد از مدتها سر کلاس يه درس عمومي بشيني اونم از نوع اخلاق اسلامي... نمي دونم چرا همش چرت ميزدم... يه آشنا يي هم که سرکلاس نبود و کلاسهاي اينجا هم مثل بعضي کلاسهاي خودمون اسلاميه و کلاس دخترا از کلاس پسرا جداس. اون موقع که خودمون درس عمومي داشتيم از کل کلاسا نصفشو ميرفتيم سر کلاس و اونايي رو هم که ميرفتيم يا از نصف اولش ميزديم يا از نصف آخرش و فقط کافي بود که يه حضور غيابي بشه... اين کلاسهاي تابستوني يه حسن يا يه عيبي که داره 3 روز در هفتس و 3 روز پشت سر هم... براي روز دوم 2 تا کتاب بردم سرکلاس و مطالعه کردم و براي روز سوم يه کتاب تاريخي بردم تا تحقيق درس انقلاب رو بنويسم. اين تعطيلي و تعويق امتحانا فقط از اين نظر خوبه که تحقيقهاي درساي انقلاب و تنظيم خانواده مونده بود و اين روزا دارم مينويسمش...

"هر روز صبح وقتي که چشم باز مي کنم... تکرار روزها نبايد باعث بشه فراموش کنم که طلوع هميشه شگفت آوره.
وقتي که دلم مي گيره... نبايد از يادم بره که دلتنگي قشنگترين هنر دل آدم هاست.
نفس که مي کشم... بايد بدونم که خدا وقتي حق زندگي کردن رو بهم داده چه بار سنگيني رو دوشم گذاشته.
گناه که ميکنم نبايد فراموشم بشه که ديگه لحظه هام برنمي گردن.
آسمون که هست...رو زمين که راه مي رم...با دستام وقتي زنده بودن رو لمس مي کنم... هر لحظه که فکر مي کنم...تصميم مي گيرم....اراده مي کنم....
نبايد يادم بره که اون بالا يه وسعت بي نظير با قدرتي از جنس محبت ...."
برگرفته از وبلاگ سياه سفيد...

آب بازي مهدي و حامد - پايين كيوارستان
نميدونم شبا به آسمون نگا ميکنين. ديشب توي حياط خونه مشغول شام بوديم که برق رفت. اولش ناراحت شدم که اينترنت و چت امشب رو از دست دادم ولي بعدش ديدم که توي اين تاريکي چقدر آسمون قشنگه. ستاره ها و قسمتي از ماه. من که هرشب از پشت پنجره به ماه نگا ميکردم ولي توي اين تاريکي يه چيز ديگه بود.
اما بالاخره چرا هميشه با سانسور، همه چی درست ميشه. برای فرستادن اين مطالب جديد مجبور شدم از هرکدوم از قسمتهای قبلی چيزايی رو حذف کنم. حالا اين همه وبلاگ در پيت و بی ادبی و ....(با احترام به همه وبلاگ نويسان) وجود داره. اين پرشين بلاگ گير داده و ميگه حجم زيادی رو اشغال کردی و بايد قسمتهای قبلی رو حذف و ويرايش کنی... از چند روز پيش که منتظر رسيدن مرداد ماه بوديم تا سهميه تيرماه تموم بشه و... بگذريم ولی ميدونين! يه چيزي هست حالا خوب يا بد نميدونم اونم اينه که حرفهای توي دل رو نميشه پاک کرد و هميشه توی دل آدم ميمونه. هميشه لحظه هايی توی زندگی آذم هست که هيچ وقت از ذهن پاک نميشه ....

محوطه خوابگاه مهندسي دانشگاه بوعلي سينا
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
ني خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
که ازخاک گلويم سوتکي سازد
گلويم سوتکي باشد
به دست کودکي گستاخ وبازيگوش
و او يکريز و پي در پي
دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را
دکتر علي شريعتي

|
اي نامردا همش منو خيس كردين!!! |
| نظر ارسالی توسط hamed در تاريخ March 1, 2006 11:15 PM |