صفحه اصلي
فاش میگويم و از گفته خود دلشادم / بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است

همه ي هستي من آيه ي تاريکي ست!
که تو را تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد!
من در اين آيه تو را آه کشيدم آه!
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم!
زندگي شايد
يک خيابان دراز است که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد!
زندگي شايد ريسماني ست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد!
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مياويزد
زندگي شايد
طفلي ست که از مدرسه بر مي گردد!
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصله رخوتناک دو هم آغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر مي دارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد:صبح به خير!
زندگي شايد آن لحظه ي مسدودي ست
که نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد!
و در اين حسي ست
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي که به اندازه ي يک تنهايي ست؛
دل من
که به اندازه ي يک عشق است؛
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد!
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي
وبه آواز قناري ها
که به اندازه يک پنجره ميخوانند
آه، سهم من اينست؛
سهم من اين است!
سهم من آسماني ست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد!
سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست
وبه چيزي که در پوسيدگي و غربت و اصل گشتن
سهم من، گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد:
دست هايت را
دوست مي دارم!
دست هايم را در باغچه مي کارم،
سبز خواهم شد! مي دانم، مي دانم، مي دانم!
وپرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
وبه ناخن هايم برگ گل کوکب مي چسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند! هنوز،
با همان مو هاي در هم و گردن هاي باريک و لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي
مي انديشند که يک شب او را
باد با خود برد!
کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکي ام دزديده است
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي، خط خشک را آبستن کردن
حجمي از تصويري آگاه
که زمهماني يک آينه برميگردد
وبدينسانست
که کسي ميميرد
وکسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد،
مرواريدي صيد نخواهد کرد!
من پري کوچک غمگيني را
مي شناسم، که در اقيانوسي مسکن دارد،
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مي نوازد آرام آرام!
پري کوچک غمگينی
که شب از يک بوسه مي ميرد
و سحر گاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد!
فروغ فرخزاد

شايد چيزاي زيادي هست که ما مدتها به اون توجه نداريم و بعدا توجه ما رو به خودش جلب ميکنه يا چيزاي زيادي هست ولي به زبان نمياد.
اين دفتر جيبيم ديگه هش شده نثر، اون قبلنا يه گوشه خلوت که پيدا ميکردم يه چيزايي مي نوشتم كه بهش شعرم ميگفتن، ولي حالا ديگه از اون شعرا خبري نيست همش نثر و محاوره و يه کم ادبي ....
دلتنگي: نميدونم گناه دوري و دلتنگي و فاصله رو به اسم کي مينويسن ......
دلم پرسيد از پروانه يک شب
چرا عاشق شدن درد عجيبي است

شاخه شکسته شده بر اثر سنگينی ميوه
ما اون موقع که تهران بوديم. خونه يکي از فاميلاي دور که بوديم. بعد از ظهر يه فيلم گذاشتن از مراسم تولد بچه کوچولو بود. همين که توي سالن آقايون رو نشون ميداد. اين خانمهاي فاميل که اونجا نشسته بودن 4 نفري از کوچيک تا بزرگ شروع کردن به نقد آدمهايي که ديده ميشد... نمي دونم اين داماد کيه و چکارس ...و اين شوهر کيه ....اون نامزد فلانيه ....و اين چه زشته ...اون يکي چه خوشگله ....اين چرا اين لباس رو پوشيده... چرا لباسش اين رنگيه... اين يکي چرا کچله اون يکي چرا مو داره.....اين ريشش چرا اين جوريه؟ چرا فلاني اون جوري نگا ميکنه ....کي چقدر ميخنده ؟؟ ....و کي چقدر حرف ميزنه... توي اين فيلم چند دقيقه اي از اين ملت کسي نموند که شناخته نشه و معرفي نشه و به زير ذره بين اينا نره....واي واي واي ...من که خودم اونجا بودم به جاي اون آدما كلي ناراحت شدم....
و اين دفه اولي نيست که از اين رسمهاي ايراني رو مي بينم.(البته همه هم اين جوري نيستنا...) ولي يه دفم يادمه که توي يه مهموني يه عروس و دامادي تازه اومده بودن و هرکي يه نظر مهندسي ميداد.... بازم واي واي واي... من اون موقع خودمو ميذاشتم جاي اون عروسه يا داماده کلي دلم ميسوخت... فکر نميکنم اين جور کارا فرهنگ درستي باشه. اگه اشکالي هست به خودش بگيم و بريم دنبال اشکال هاي خودمون و به فکر اصلاح خودمون باشيم نه رنجش ديگران ....

حتما تو اين گرما خيلی ميچسبه !!!
مهندس رو هم امروز براي خداحافظي توي دانشگاه ديديم. مهندس نزديک ظهر اومد و دنبال کاراي اداري و چند تا کار خرده ريز و امروز بعد از ظهر هم عازم تهران بود و بعدش اروپا و از اونجا کانادا براي ادامه تحصيل...
يادش به خير اون روزاي اول (مهندس از اولشم آدم خيلي با هوشي بود) تمام حرکات ما رو زير نظر داشت و يادش ميموند و يکي 2بار به خنده هاي سر کلاس من گير داد. بعد از هر امتحان و ميان ترمي يادش بود کي چي نوشته و يادمه اين آخري سر ميان ترم گسسته همش به من گير داده بود که چرا سري هاي گسسته رو با از راه معادلات ديفرانسيل حل کردم. چند بار سر کلاس از من اسم برد.
- يه دفه قرار بود یه کوه دسته جمعی بريم ولي مهندس صبحش اومد و گفت که يه جاي ديگه دعوت شده....
- ميان ترم مباني برنامه نويسي، مهندس مثل هميشه 20 دقيقه با تاخير اومد و اين دفه تاخير به خاطر تکثير سوالها، بچه ها هم، همه با هم کلاس رو ترک کرديم. در طول 2 ترم روزهاي سه شنبه و چهارشنبه 10-12با مهندس کلاس داشتيم.
اين چند روزی که در پيشه و گذشت روزهای پر اضطرابی برای بچه های کنکوريه. ديگه نتيجه کارشون معلوم ميشه و دردسر انتخاب رشته هم شروع ميشه.... وای وای من خودم پارسال اين موقع تو چه حالی بودم و چه سر در گمی... اگه بشه توی اين مدت محدودی که تا تحويل فرم اتنخاب رشته باقی مونده. يه برنامه انتخاب رشته آنلاين رو سايت ميذارم. نميدونم چقدر بتونه کمک کنه. البته هنوز نميدونم تو اين مدت کم تموم ميشه يا نه....
تو اين روزا هم از بيشتر بچه ميلي (mail) که ميرسه، نوشته هاشون بيشتر بوي دلتنگی داره نسبت به دانشگاه و ياد و خاطرات دانشگاه و....و ۱۶ روز ديگه تا امتحانا مونده.....

سلاخي مي گريست
به قناري کوچکي دل باخته بود