صفحه اصلي
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت / سرها در گريبان است
خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم / راحت جان طلبم وزپی جانان بروم


چهارشنبه 3 اسفند 1384
مرگ پايان كبوتر نيست





.......
.......
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
ديده ام گاهي در تب، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت
ديده ام، سهره بهتر مي خواند
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زيرو بم هاي زمين را به من آموخته است
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است
وفزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
مرگ در ذهن اقاقي جاري است
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان
مرگ در حنجره سرخ-گلو مي خواند
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان مي چيند
مرگ گاهي ودكا مي نوشد
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت، پراكسيژن مرگ است


در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم


پرده را برداريم:
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد
بگذاريم بلوغ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند
بگداريم غريزه پي بازي برود
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سرگل ها بپرد
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند
چيز بنويسد
به خيابان برود


ساده باشيم
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت


كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ،
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبح ها وقتي خورشيد، در مي آيد متولد بشويم
هيجان ها را پرواز دهيم
روي ادراك فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنيم
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي"
ريه را از ابديت پروخالي بكنيم
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم
نام را باز ستانيم از ابر
از چنار، از پشه، از تابستان
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم


كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم


سهراب سپهري – كاشان – قريه چنار – تابستان 1343


مامانش بدجوري خوابيده، قرار نيست ديگه بيدار بشه، دختر بچه 4-5 ساله اي كه به يك باره واژه نيستي در ذهن كوچك او بايد حك شود، او مادرش را ديگر نخواهد ديد، كودك گريه مي كند و جيغ مي كشد و بر پيكر خفته مادر مي كوبد و مادرش را مي خواند: "مامني حف بزن...تولوخدا بيدال شو... ببين املوز بهم جايزه دادن... مامني به خدا ديگه دخمل هوبي ميشم...بابا سعيد مامني چلا بيدال نميشه.... تولوخدا پاشو... "
مادر كودك، زن سعيد پسرداييه، مادري كه 22 بهار را بيشتر نديده و در انتظار بيست و سومي ماند، ميانبري به اسم سكته قلبي براي رفتن به نيستيها... و اكنون او در بين ما نيست، و شايد اين قانون روزگار ماست كه مادر مادربزرگ او 2-3 بار سكته كند و آخ نگويد و او به همين سادگي سعيد و سارينا رو تنها بذاره!!!!
كودكي كه از امروز فقط واژه مادر را در ذهن دارد ديگر هيچ!!! كودكي كه از فردا لقب يتيم به او خواهند داد!!! كودكي كه مهربانيها و محبت مادرانه حس نخواهد كرد و ...




بياباني ميخواهم از سكوت، تا ناگفته هايم را برايش فرياد بزنم.
دلتنگي هايم را برايش بگويم، تا سرابي شوند در كوير وجودش،
و آرزوهايم را بر نور وجودش نمايان سازم، تا خورشيدي شود بر ظلمت حقيقت.
بياباني مي خواهم بي رنگ، تا مرگ رنگ را با پاييز دلم نظاره كند و من با قطره هاي اشكم سيرابش سازم و سبزي دوباره به ضميرش هديه كنم.
و نفس هاي خسته ام را بر لحظه هاي بي كسي اش بكشم، تا ثانيه هاي انتظار را با تنهايي اش لمس كند و احساس را بر شبهايش جاري مي سازم تا مهتاب را عاشقانه تر بر پيكر خاموش خود پذيرا باشد. بياباني مي خواهم تا عشق را برايش معنا كنم ...................


برگرفته از وبلاگ تقصير دلم نيست نگاهت زيباست
وقت كردين يه سرم بزنين اينجا




ولنتاين هفته گذشته بود، من كه تا قبل از اينكه وارد دانشگاه بشم، اصلا نميدونستم ولنتاين چيه ؟؟؟ اولين بار همون روزاي ترم اول بود كه ساسان يه حرف دهن پركن (14 فوريه روز ولنتاين) زد، امير و علي هم در ادامه حرفاش اظهارنظر كردن...منم فقط تماشا ميكردم و گش ميدادم،... تا اينكه يواش يواش ساسان و امير مارو به قول خودشون از جواديت بيرون آوردن و يه چيزايي يادمون دادن... توي پستهاي سالهاي گذشته (82 و 83) وبلاگ يه چيزايي گذاشتم ولي توي اين 4 سالي كه از دانشگاه گذشت يه حسرتي به دل ما موند و همچنان اندرخم يك كوچه بن بست...
و حالا بعد از 4 سال، ساسان از عشق سيما نتونست درساشو تموم كنه! و سيما اونو با خودش برد به كانادا، علي هم كه ترم قبلشو حذف ترم كرده بود، سارا براي علي يه لب تاپ و پرايد خريده... تازه شنيدم فربد هم بعد از 4 سال پزكشي خوندن رو ول كرد و با مونا رفتن آلمان... حسن خالي بند هم بالاخره با رضوانه نامزد شدن و ....


تا كه بوديم نبوديم كسي
كشت ما را غم بي هم نفسي
تا كه رفتيم همه يار شدند
خفته ايم و همه بيدار شدند
قدر آيينه بدانيم تا هست
نه در آن وقت كه اقبال شكست



8 روز ديگه مونده تا كنكور كارشناسي ارشد، دعا يادتون نره !!!!




نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ چهارشنبه 3 اسفند 1384


salam khobi veb khoobi dari eival omidvaram ke hamishe moafagh bashi be man ham sari bezan bye

نظر ارسالی توسط sajjad در تاريخ March 2, 2006 03:49 PM
 

امیدوارم در کنکور کارشناسی ارشد قبول شوی

نظر ارسالی توسط یاس در تاريخ March 1, 2006 08:36 AM
 

ايشالا خوب ميشه علي خان.اون لينكم حذف كردم.دادش اون....اگه دوست داري شما هم لينك منو حذف كن.

نظر ارسالی توسط hamed در تاريخ February 27, 2006 11:38 PM
 

salam
tasliat arz mikonam
omidvaram konkooro khoob bedin
rasti up mishin be ma ham ye khabari bedin
bedrood

نظر ارسالی توسط narges در تاريخ February 25, 2006 04:42 PM
 

سلام حتما دعا ميكنم
موفق باشيد

نظر ارسالی توسط sepid در تاريخ February 24, 2006 05:59 PM
 

تسليت ميگم...عمر دست خداست ولي شايد!
ساريناي عزيز و مي بوسم اميدوارم جاي خالي مامانشو گرچه غير ممكنه ولي كمتر حس كنه.وقتي اينو خوندم دستام لرزيد ........
اميدوارم ديگه از اين خبرا نشنوي...
انشالا كنكور كارشناسي ارشد و هم با موفقيت پشت سر بزارين...

فكر نكنم حرفي باقي مونده باشه!

نظر ارسالی توسط negar در تاريخ February 23, 2006 02:28 PM
 

علي جون نميدونم چي بگم ، اميدوارم ديگه از اين خبرا نشنوي...

نظر ارسالی توسط فواد در تاريخ February 23, 2006 08:21 AM
 

آهوان ! اي آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشتها
جويباري يافتيد آواز خوان
رو به آبي رنگ درياها روان
خواب آن بي خواب را ياد آوريد
مرگ در مرداب را ياد آوريد

نظر ارسالی توسط فواد در تاريخ February 23, 2006 08:19 AM
 

____________***__*_**** ___________
____________**__**_____* __________
___________***_*__*_____* _________
__________****_____**___****** ____
_________*****______**_*______** __
________*****_______**________*_**
________*****_______*_______* _____
________******_____*_______* ______
_________******____*______* _______
__________********_______* ________
__***_________**______** __________
*******__________** _______________
_*******_________* ________________
__******_________*_* ______________
___***___*_______** _______________
___________*_____*__* _____________
_______****_*___* _________________
_____******__*_** _________________
____*******___** __________________
____*****______* __________________
____**_________* __________________
_____*_________* __________________
_____________*_* __________________
______________** __________________
______________* ____________________

نظر ارسالی توسط فواد در تاريخ February 23, 2006 07:54 AM
 

سلام
...تسليت ميگم...عمر دست خداست ولي شايد!
ساريناي عزيز و مي بوسم اميدوارم جاي خالي مامانشو گرچه غير ممكنه ولي كمتر حس كنه.وقتي اينو خوندم دستام لرزيد...

راستي شعر همشهري ما رو گذاشتي ...مرسي...اهل كاشانم روزگارم بد نيست...

انشالا كنكور كارشناسي ارشد و هم با موفقيت پشت سر بزارين...

ولنتاينت هم مبارك باشه.

نظر ارسالی توسط marzieh در تاريخ February 22, 2006 05:16 PM