صفحه اصلي
ياری اندر کس نمی‌بينيم ياران را چه شد / دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
مرگ پايان كبوتر نيست


دوشنبه 17 بهمن 1384
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت / سرها در گريبان است





سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت !
سرها در گريبان است
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم، من، ميهمان هر شبت، لولي‌وش مغموم
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي‌دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است، اين يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلورآجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
م.اميد
مهدي اخوان ثالث


به همين زودي اين يه ماه هم گذشت، انگار همين ديروز بود كه علي صيفوري واسم كامنت و آف گذاشته بود، حالا اون هفته خودش ميگفت ديدي اين يه ماهه چه زودي گذشت...حالا يه انتظار ديگه براي 25 روز تا روز برگزاري كنكور كارشناسي ارشد... اما اين هفته آخر خيلي بد گذشت، بازگشت بابا اينا همزمان شده بود با امتحانا، از يه طرف و هجوم ميهمان و تلفن و تداركات بازگشت خيلي بهم فشار مياورد ولي چيزي به روي خودم نمي آوردم...، ديگه شده بودم يه علي اخمالو و بداخلاق و زودرنج (آخه به كي ميگفتم!!!)، ناداني و كوته فكري بعضي از آشناها و فاميلا روي مسائل مختلف ديگه حسابي حرصمو درآورده بود...ولي بالاخره اين شباي برفي و كم سو وتنهايي بعد از 2678400 ثانيه دوري تموم شد، حالا ديگه همه چي دوباره برگشته به قبلش ولي يه چيزي تغيير كرده و اون منم، شايد اين عوض شدنو بيشتر دوست دارم!!!!
هرچي هست الان ديگه از تاريكيا تقريبا اومدم بيرون، كارايي كه قرار بوده انجام بشه همه انجام شده...




اين تموم شدن، حُسن ختام هايي هم داشت، اول ازهمه يه تصادف بود. توي ماشين كسي نيست جز من، عرفان و احسان، ساعت 8.25 شب، بارش شديد بارون و لغزندگي خيابونا، از بلوار بعثت به سمت چهارراه سعيديه ، كل فضاي خيابون رو يه ماشين عروس با كلي ماشين و شاديهاش پركرده... چاره اي جز حركت از سمت راست نيست، تازه از چراغ قرمز رد شدي، پس سرعتي هم نداري، ولي يهو صداي شادي كه تا لحظاتي پيش توي گوشاته يهويي رنگشو ميبازه.... يه پاترول مشكي رنگ يادش رفته راهنما بزنه... شايدم فكر ميكرده اينجا هم خونه باباشه و يهو وارد خيابون ميشه ......
الان ديگه چراغاي سمت راست شكسته، گلگير ديگه حسابي رفته تو، سپرم از طرف راست شكسته و ... روحيه ما از همه بدتر شكسته... ولي اصلا اين پسره عين خيالش هم نيست، ولي بزم شبانه اش بدجوري خراب شده و با اولين تاكسي دوست دخترشو راهي ميكنه بره!!! جناب پليس هم بعد از 15 دقيقه ميادش، توي اون بارون و سرما به خودش زحمت پياده شدنم نميده و از همون پشت شيشه كروكي ميكشه و منو غيرمقصر معرفي ميكنه و پاترولي كه از فرعي به اصلي اومده مقصر شناخته ميشه ... بقيه ماجرا يه انتظار 2 ساعته توي سرما دور ميدان امام براي تحويل گرفتن مدارك و قرار بعديه... ادامه ماجرا ديگه بماند!!!





به سوي الوند - عكس از وحيد جلاده


يه روز بيشتر از اين ماجرا نگذشته، شبه و ساعتاي نزديك 11 كه احسان زنگ ميزنه...

...
- ...
- چي شده ؟؟؟ چرا مضطربي ؟؟؟
- مگه خبر نداري ؟؟؟؟
- نه ؟؟؟
- دايي محمد سكته قلبي كرده،... الان بيمارستان اكباتانه.....
- ...
- ...
هيچ وقت اين بيمارستان اكباتانو دوست نداشتم، هر عزيزي رو كه ميشناختم حداقل يه بار اونجا توي تختاش ديدم... بدتر از اون محيط و رفتار كاركنان اونجاس....



به ياد شبا و روزهاي سال 81 كه اين جوري بي خيال پاي اينترنت بوديم و گذر لحظه ها رو حس نميكرديم !!!

ديروز آخرين انتخاب واحد ترم تحصيلي (اگه ارشد قبول بشم) توي دانشگاه بوعلي سينا انجام شد، بي دغدغه ترين انتخاب واحدي كه توي اين 4 سال و 8 ترم انجام داده بودم، همه واحدا ارائه شده بود و چيزي هم كم نداشتم، دست واسه انتخابم كه حسابي باز بود، فعلا 11 واحد (آز-ميكرو، آزسيستم عامل، آز پايگاه داده، مهندسي اينترنت، پروژه و يه معارف2) تا روز حذف اضافه كه يه 3 واحدم بازيابي هوشمند اضافه كنم. ولي اين مكانيكيا و عمرانيا حالاشون حسابي گرفته و دپرس بودن، هنوز تعداد اين استاداي عقده اي كم نشده، هر ترم بالاخره 2-3 تا وجود داره...
اين روزهاي انتخاب واحد نسبت به بقيه روزا يه حسني كه داره اينه كه همه بچه ها رو ميشه پيدا كرد و ديد، اين برقيا براي فرار از دست سيستم هاي خبره ، استاد ديهيمي اومده بودن از اختياري هاي گروه كامپيوتر بردارن... بروبچ عمراني مثل هميشه دسته جمعي واحد مينوشتن و فرزاد مشيري عزيز كه يه بار خيلي سفارش كرد كه از روايت دانشگاه بيشتر بنويسم... اين بروبچ صنايع هم كه مثل هميشه عروسيشون بود!!! برقيا هم كه مهدي تيك و عمو هادي و هيچکس و پرهام با هم بودن ولي از همه بي خيال تر همين كامپيوترياي خودمون،بالاخره مايه نشاطو به حد اعلا نشون ميدادن!!! چون كه ميدونن چيزي نيست كه بخواد تموم بشه.
جلو در سايت با چند از بچه ها منتظر بوديم كه واحدامون ثبت بشه و پرينت تاييده رو بگيريم و بريم، علي گنده هم بالاخره اومدش، بعد از ماهها ميديدمش (ترم قبلو حدف ترم كرد، همون علي كه دوست دخترش براش يه لب تاپ خريده بود...)، اين دفه دوست دخترش بهش پول داده بود كه بره 206 بخره، ولي خودش ميگه : "ولخرجي كردم و يه پرايد گرفتم..."، امير و حميدم بالاخره ميان، همون جا ديگه حسابي جمعمون جمعه، دختراي عمراني هم اون طرف وايسادن... بعد از مدتها كلي ميخنديم... اميرم ديروز 206 شو بالاخره تحويل گرفت، بهش گفتم پول دوست دختر علي معلومه كه بركت نداره چون قرار بود اونم 206 بگيره، نشد. ولي پول برنامه نويسي تو ديگه پربركت تره!!!
اين هفته قبل از انتخاب واحد واقعا اين راهروها رو بوي مشروطيت عطرآگين كرده بود، وجود مامان و باباها و فك و فاميل و آشناهاي بعضي از دانشجوها هم حكايت از اخراجي داشت،.. ديگه چي بود كه اون روز اين خانمهاي كارشناس آموزش هم بعضي از اين استادا رو نفرين ميكردن...



ولنتاين مبارك !!!



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ دوشنبه 17 بهمن 1384


اتفاقي با وبلاگتون اشنا شدم ولي بايد بگم كه وبلاگ خوبي داريد.

نظر ارسالی توسط doost در تاريخ June 20, 2006 06:16 PM
 

سلام...
اتفاقاي خوب و بد...نميدونم حكمتشون چيه ولي هر چي كه باشه يه نوع تنوعه .

8 ساعت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من يك ساعت پاي اينترنت ميشينم با اعتراض اهالي محترم خونه مواجه ميشم!اونم به خاطر نگراني از سلامت !شما چطوري 8 ساعت 8 ساعت ميشيني پاي اينترنت!!!!!!!!؟

انشالا كارشناسي ارشد موفق باشين.
باي

نظر ارسالی توسط marzieh در تاريخ February 20, 2006 04:54 PM
 

happy valentin @};-

نظر ارسالی توسط narges در تاريخ February 15, 2006 04:05 PM
 

سلام و خسته نباشي به دوست خوبم.مي خواستم بگم وبلاگ بسيار خوبي داري .به ما هم سر بزن خوشحال ميشوم.

نظر ارسالی توسط بهزاد تقوی در تاريخ February 15, 2006 02:50 PM
 

سلام وبلاگتون مثل هميشه قشنگگگگگگگگگگگگگگگگگ....و پرمحتواست
موفق باشين

نظر ارسالی توسط roshanak در تاريخ February 14, 2006 09:08 PM
 

سلام وبلاگ جالبي داري خيلي زيباست و متن زيبايي هم داره. موفق باشي

نظر ارسالی توسط همراه در تاريخ February 14, 2006 05:16 PM
 

ايشالا كنكورت خوب بشهو واقعا آخرين انتخاب واحد.تصادفم كه متاسفم.حال دايي چطوره؟

نظر ارسالی توسط حامد در تاريخ February 13, 2006 05:25 PM
 

اگر ماه بودم به هرجا كه بودم
سراغ تو را از خدا مي گرفتم.....

نظر ارسالی توسط مژگان در تاريخ February 13, 2006 08:33 AM
 

اميدوارم حال دايي هم زود خوب بشه... خدا هيچ وقت نذاره پاي كسي به بيمارستان بخوره... كما اينكه خودمم اين روزا گرفتارش بودم....

نظر ارسالی توسط فرنگیس در تاريخ February 12, 2006 01:14 PM
 

سلام. آپديت هاي شما يه جورايي بيانگر حال و هواي همه ي ماهاست... اين شعر اخوان بهترين شعرشه به نظر من... من خيلي وقتا تو خلوت خودم زمزمش مي كنم... هيچي به اندازه ي تصادف اعصاب آدمو به هم نمي ريزه... يادمه اون موقع كه مي رفتم آموزش رانندگي با يه كاميون تصادف كردم و تا مدتي اصلا ديگه اسم راننگي رو هم نمي آوردم...ما ترم آخري نيستيم ولي از همون اول طبق سياهه اي كه بهمون دادن هر ترم واحد برداشتيم و هميشه هم يادمون مي ره ببينيم استادش كيه... براي همه ي اونايي كه كنكور دارن دعا مي كنم.

نظر ارسالی توسط فرنگیس در تاريخ February 12, 2006 12:52 PM
 

از همدان خاطرات زیادی دارم ، از کوچه باغهایش، از عمو قاسمش... می دانید شما شباهت زیادی به کسی که سالها با او زندگی می کردم دارید اما با 20 سال اختلاف ...چه عجیب و دردناک آقا...

نظر ارسالی توسط در تاريخ February 11, 2006 03:54 PM
 

خوب . علي قرار شد ببينمت. نديدمت.
راستي اينقده از مزاياي دوست دختر مينويسي
تو وبلاگت .. كه ابنجوري ميشه ديگه.
بعد هي بيا نصيحت كن.. كه بده...
واااي.
زندون كجايي كه يادت بخير.

نظر ارسالی توسط taha در تاريخ February 9, 2006 01:09 AM
 

ميبينم كه 8 ساعت 8 ساعت وصل ميشي...
بسه ديكه.
پس كي تو درس ميخوني؟؟

نظر ارسالی توسط taha در تاريخ February 9, 2006 01:06 AM
 

هر شب قبل از خواب عاشق میشی و تمام روز رو تند تند میگذرونی تا دوباره شب بشه . آدما تو روزا نمیتونن عاشق باشن ٬ آخه کار دارن !

نظر ارسالی توسط taha در تاريخ February 9, 2006 01:05 AM
 

سلام ..
زندگي اتشگهي ديرينه پا برجاست
گر بيافروزيش رقص شعله اش تا هر كران پيداست
ورنه خاموش است
خاموشي گناه ماست.
يه جمله قشنگ رو من هميشه به ياد دارم كه ميگه :
چون ميگذرد غمي نيست... همه اون چيزايي كه گفتي مياد و ميره و بازم چون ميگذرد غمي نيست.

نظر ارسالی توسط ali saifouri در تاريخ February 6, 2006 08:00 AM