صفحه اصلي
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
وای باران باران / شیشه پنجره را باران شست

بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بميرم
بگذار چو خورشيد گدازنده مسفام
در دامن شب با تن تبدار بميرم
بگذار شوم سايه ايوان بلندت
سويت خزم و گوشه ديوار بميرم
ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
تا بوده ام اي دوست وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بميرم
سيمين بهبهانی

آبشار گنج نامه همدان - نما از طرف راه كيوارستان - تابستان 82
تعطيلات تابستوني با همه خوبي و بدي که داشت تموم شد. از 28 خرداد که با اون شلوغيا مواجه شد و رفتن بچه ها بدون خداحافظي يا تلفني... (واي كه چه روز تلخي بود!!!) توي اين مدته با بعضي از بچه ها نامه اي، پستي، و با بعضي با ميل ارتباط داشتيم. با بعضيا ميچتيديم با بعضيا تلفني و... با بعضيا خيلي صميمي شديم. با بعضيا صميمي تر. بعضيا اصلا تحويل نگرفتن. بعضيا اصلا عين خيالشون نبود.(همون بهتر که ...). نه ايميلي و نه تلفني... روزاي تابستون امسال در يه چيز ختم شده بود. اينترنت، چت و ميل و وبلاگ و وب ديزاين و... شبا بعضي وقتا تا 4 يا 4.30 هم بيدار بوديم. ولي اکثر وقتا بابام ميومد و نميذاشت به 2 يا 3 هم برسه. کلاسهاي ترم تابستوني هم براي خودش حکايتي داشت اولش که به موقع ميرفتم و از وسطاش ديگه شد با تاخير7 يا 7.10 ميرفتيم 7.20 يا 7.30حاضر غايب ميکرد... از اون 16 جلسه درس اخلاق فقط يه چيز يادم مونده که بدي ها روفراموش کنيم و فقط از خوبي ها ياد کنيم.

هر وقت که حرف دنيا ميشه حالم بد ميشه (نه که از دنيا بدم مياد اتفاقاتي که بدش پيش مياد رو ميگم...) نميدونم چرا بعضي وقتا خيلي ميرم دنبال اينكه دنياآخرش چي ميشه ؟؟ ولي باز پشيمون ميشم. اين دنيايي که هرروز رنگ عوض ميکنه و بدتر از اون ما آدما که روزي صد بار رنگ عوض ميکنيم و. توي اين ظاهر انساني روز به روز باطنمون تغيير ميکنه. اون روز يه جمله بالاي يه اعلاميه فوت برام خيلي جالب بود
هر چه معبود پسندد زيباست
چرا ما اين جوري فکر نکنيم، شايد اگه اين جوري فکر کنيم بيشتر غم وغصه ها رو فراموش کنيم.

نوازنده تار ، كنار آبشار گنج نامه
تا حالا شده توي يه انتخاب گير کنين؟ انتخاب يکي از چند تا... معمولا براي لباس يا رنگ و يه وسيله تجربه کردين. ولي اگه انتخاب بين چند تا دوست باشه چي ميکنين؟ يکي يه چيزي ميخواد و اون يکي نمي خواد. اين باعث خوشحالي اون و اون باعث خوشحالي اين (خودمم نفهميدم چي گفتم...) يه کاري که انجام شدن يا نشدن اون به ضرر يا يه نفع يکيشون ميشه ! هيچ فکرشو کردين اين جور وقتا اگه توي يه همچين حالتي بيفتين بايد چه کار کنين!
بعضي وقتا که دلم گرفته يا دلتنگم دلم ميخواد تنها باشم و گريه کنم. فقط دنبال يه گوشه ميگردم يه کم اشکام گونه هامو نوازش کنه شايد... ولي حيف که از بس سرم شلوغ ميشه که نميتونم...
اشک من خودتو نگهدار نيا پايين منو رسوا ميکني
آخه غم تو ميون جمعي چرا تنها منو پيدا ميکني
اكثر وقتا نقابي باظاهري خوشحال و شاد مياد روي يه دلي اندوهار و شکسته... ولي تا کي ميشه پشت اين نقاب قايم شد.
پشت اين نقاب خنده پشت اين چهره شاد يه دل شکسته دارم

اين يه هفته که ما ميخواستيم درس بخونيم به علت تعطيلي سالن مطالعه علوم به پيشنهاد يکي از دوستا رفتيم سالن مطالعه علوم پزشکي سالن بزرگ و خلوتي که مجهز به چند تا کولر بود و جالب بود که فقط 2-3 نفر ازپزشکي بودن بقيه از علوم و کشاورزي و مهندسي بود... روز اول که به علت تعميرات سالن دخترا مختلط بود. فرداش کلي از بچه ها به اين بهونه با ما اومده بودن مثلا درس بخونن ولي ديگه سالن اونام درست شده بود و خبري نبود... روز سه شنبه که مشغول به معادلات ديفرانسيل بودم يهو يه حاج خانمه که مستخدم اونجا بود اومد و بلند داد زد که : "بچه هاي مهندسي پاشن برن بيرون اينجا مال پزشکيه... " حالا توي سالن به بزرگي 2 برابر ما هم آدم ديگه جا ميشد هيچي به هر کتابي که دو تا عدد بود گير ميداد و نميدونين به جاي چوب و چماق با روزنامه چه جوري بيرون ميکرد. در عرض چند دقيقه سالن خالي شد. البته من فوري کتاب تنظيم خانواده گذاشتم جلوم كه نتونست گير بده ولي بچه ها که پاشدن منم مجبور شدم با اونا برم. اينم از فرهنگ کتابخانه اي ....

سالن مطالعه كتابخانه دانشگاه علوم پزشكي
هفته اي که گذشت سالروز بازگشت آزادگان بود.
25 مرداد 69 بود (اون موقع من همش 6 سالم بود ). که راديو اسامي اونايي که قرار بود فردا بيان اعلام کرد. عموي منم توي اون اسما بود. بعد از ظهرش بود که تمام کوچه وخيابون خونه مادر يزرگ رو چراغوني و جشن بستيم. روز جمعه26 مرداد بود که صبح به اون زودي بيدار شديم و رفتيم نزديک ميدان باباطاهر پيش سپاه و يه قسمت بلندي بود که آزاده ها ميومدن. و مردم از اونا اسقبال ميکردن. ولباسهاي مخصوص ...
من عموم رو نميشناختم فقط چند تا از عکساشو از طريق نامه هاي صبيب سرخ ديده بودم. عکساي قبل از اسارت تپل مپل وحوشگل بود وحالا پوست واستخوني ازش نمونده بود. مادري که بچه شو بعد از 7-8 سال ميديد و چه ديداري بود بعد از اين همه دوري و اشک شوق و....

گردو - كنار آبشار گنج نامه همدان
اينم يکي ديگه از دوستان فرستاده :
"رنگ قرمز را دوست دارم چون همرنگ غروب است و غروب را دوست دارم چون همرنگ خون است و خون را دوست دارم چون در قلب من است. و قلب را دوست دارم چون جايگاه عشق است "

روز مادر مبارك !!!
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط A در تاريخ January 7, 2006 02:19 AM |