صفحه اصلي
بگذار که در حسرت ديدار بميرم / در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
در پي دروازه هاي عشق زانو مي زنيم / کار ما در باز کردن نيست ، در کوبيدن است


چهارشنبه 12 شهريور 1382
وای باران باران / شیشه پنجره را باران شست





وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
...............
در میان من تو فاصله هاست
گاه می اندیشم می توانی
تو به لبخندی
این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش را داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشم های تو به من می بخشد
شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
حميد مصدق





باز دوباره همه بچه ها برگشتن و دانشگاه باز شد.چه شيرين و زيبا بود ديدار عزيزان بعد از مدت زيادي و چه زيباتر... روز جمعه 31 شهرويور چه روز قشنگي بود. روزي که "..." حيف که همه احساسات رو نميشه به قلم بيان کرد شايدم اين قشنگيشه... به هرحال... بعد از 2 ماه دوري حالا براي ۱۵ روزه امتحانا همه دور هم جمعيم. اين چند روزه اصلا کانکت نشدم و يه رکورد جالبي داشت به دست ميومد ولي نشد ديگه بالاخره اگه يه کم اانقلاب کمتر خونده بودم الان ميرفتم سروقت اون به جاي نوشتن. اول يه لحظه وصل شدم که فقط چک کنم ببينم نمره هاي++C رو گذاشتن رو سايت يا نه که طولاني شد. وبعدش ديدم که وبلاگ نوشتن و ما... اين چند روزه نتونستم بنويسم دوستان زيادي کامنت گذاشتن. از امتحانا بگم که اولين امتحان++C بود با اقبال و شانس بلندي که مواجه شديم نبودن مراقب از آموزش بودو 5 تا سوال رو با کمک و همکاري يکديگر نوشتيم. اين وسط اونايي که هيچي نخونده بودن خيلي بهشون خوش ميگذشت.



بلوار ارم همدان - تابستان 82

واما از روز سه شنبه بگم که اکثر بچه ها به جز رياضي 2 معادلات ديفرانسيل هم داشتن. سوالات رياضي2 برخلاف پيش بيني ها خيلي آسون از آب دراومد و اونايي که حذف پزشکي کردن کلي به ضررشون شد. اما همه چي به اين خوبي تموم نشد. واوني که فکرشم نميکردن (البته نه ديگه به اين سختی) يه امتحان سخت معادلات در يه بعد از ظهر داغ بود. امتحاني که سوالاش از 2 ماه پيش تا حالا فرقي نکرده بود و حتی اساتيد رياضي که اونجا بودن به سخت بودن سوالا اذعان داشتن. دشواري و سختي سوالا جوري بود که همه رو خسته و کلافه وعصباني کرده بود. من که اونجا بودم و همه چي رو ميديدم. ولي من يه چيزي ميگم شما يه چيزي ميشنوين.اصلا هر کي که از سرجلسه پا ميشد ميومد بيرون کلي بد وبيراه ميگفت. حالا خوب شد من اونجا بودم نذاشتم بعضيا داد بزنن(البته يه وقت فكر نكنين علي مجدو ميگما !!! )... فکرشو بکنين 7-8 تا مهندس کامپيوتر با هم زورشونو بزنن ولي نتونن به جايي برسن. اين جور که معلومه فقط به تعداد انگشتان دست معادلاتو پاس کنن. ولي هنوز مونده تا فاتحه ما هم خونده بشه. شنبه معادلات ما چي بشه نميدونم. حالا از شانس ما اين دو روزه که همه نشستن معادلات ميخونن من 2 تا امتحان داشتم.





هيچي بدتر از اين درساي عمومي نيست. که پدر آدمو در مياره . هم سرکلاس رفتن ها و حضور غياب و هم خوندناش .و از اين بدتر نميشه که ساعت 10 شب بفهمي که امتحان فردا تنظيم خانواده به جاي ساعت 4 بعد از ظهر 8 صبحه... (شب دراز است و قلندر بيدار... ). اين تنظيم خانواده از اولشم دردسر بود. همون روز انتخاب واحد که واحد کم آورديم برداشتيم. اولش کلي با بچه شوخي ميکرديم و ميخنديدم ولي وقتي که کتاب معرفي شد. ديديم که همش جمعيت شناسي و آماره و اون چيزي که اصلا تدريس نميشه... تازه نميدونم که اين چه رسميه که بعضي از اين استاداي دانشگاه بوعلي درآوردن. هر کي براي هر درسش يه کتابي نوشته و جالبم هست که بعضياش هر ترم تجديد چاپ ميشه... خوب بسه ديگه خدا امتحان شنبه رو به خير کنه. بعضيا براي حذف پزشکي خيز برداشتن وبعضيا حسابي در تلاشن. کوه اين جمعه هم احتمالا پريده. نميدونم چراازاون روز اول با ترس و لرز ميرفتيم سر کلاس معادلات... خدا جون هر چي تو بگي همونه....



محوطه دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه بوعلي سينا



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ چهارشنبه 12 شهريور 1382