صفحه اصلي
وای باران باران / شیشه پنجره را باران شست
روزي که کمترين سرود بوسه است

زندگاني سيب سرخي از درختي چيدن است
خاک را معني نمودن ، آب را فهميدن است
زندگاني يک چار مصرع يک رباعي بيش نيست
آمدن، عاشق شدن، لب بستن و رنجيدن است
عشق يعني معني کردنش با واژه ها
بين سنگ آسيا افکار خود ساييدن است
با زبان ديده مي گويم سخن ، چون پيش عشق
چشم کارش گفتن است و گوش کارش ديدن است
گفتن انديشه هاي اين و آن انديشه نيست
بهترين انديشه ها ، يکبار انديشيدن است
در پي دروازه هاي عشق زانو مي زنيم
کار ما در باز کردن نيست، در کوبيدن است
...................

آبشار گنج نامه همدان - تابستان 82
بالاخره امتحاناهم تموم شد. اين 13 روز به تند ترين حالتي که ميتونست بگذره گذشت. خيلي خلاصه همه چي مثل هميشه تو غم و شادي ختم بود. 13 روز امتحان پس از 65 روز دوري... نمره هاي اون چناني و اين چناني... اين چند روز اينترنت به معناي واقعي تعطيل بود. هر از گاهي يه سري کافي نت، آخرين وبلاگم که قبل از امتحان انقلاب نوشتم. امتحان انقلابم که به خوبي و خوشي تموم شد. اما جمعه مگه شد ما معادلات بخونيم. نزديک ظهر اومديم با حامد بريم دانشگاه بچه ها اومدن سراغ ما و اونا امتحان نداشتن و خيالشون راحت بود. هيچي ديگه بقيشم خودتون ميدونين دیگه... سر اين جريان حامد کلي شاکي شد. نمي دونم هنوز به دل گرفته يا نه؟! امتحان معادلات هم که ديگه هيچي... از دست اين مراقبا تقلبم نميشد بکني... يکشنبه شب (شب دوشنبه) مهمون وحيد افروغ بوديم. باباش از مکه اومده بود. فيزيک دوشنبه هم ديگه از اون سختتر نميشد. کلا 6 تا سوال، 4 تا اثباتي و يه سوالم چند تا رسم نمودار (آخه مگه رياضيه !!!) و يه سوال تشريحي (علوم راهنمايي يادش به خير...) اينم از فيزيک. روز پنج شنبه گسسته داشتيم کلي از مسائل رو يادمون رفته بود. و بچه ها قبل از امتحان به چيزايي گير ميدادن که اتفاقا سوالم اومد. تنها کاري که قبل از امتحان تونستيم انجام بديم. ايجاد يه موقعيت استراتژي و اطلاعاتي بود که فقط براي 2 سوال به درد خورد. ولي جالب بود که هيچ کسي نتونسته بود سوال 4 رو حل کنه و بقيه هم که هيچي...پایان امتحانا هم توی خوابگاه با جشن آب بازی همراه شد شرح جزئیات بماند... (به قول یکی از بچه ها این نوشته های تو که همش سه نقطه سانسوره...)
پنج شنبه شب تولد امير بود. آغاز امتحانا با تولد شروع شد و تولد امیرم حسن ختامي بر پايان امتحانا بود. اما پنج شنبه ديگه روز جدايي بود همه بچه ها پنج شنبه، جمعه به خونه هاشون برگشتن. شبي مهتابي و پرستاره و بغض آلود. ماه اون شب نصفه بود. انگار ماه هم توي آسمون به دنبال نيمه ديگش ميگشت و شايد اين نشان از حکايتي تکراري در طول زندگي داره...

تصاوير محدودي از غار عليصدر - تابستان 82
جمعه با بچه ها قرار غار عليصدر گذاشته بوديم. جاي همگي دوستان خالي کلي خوش گذشت کلي عکس گرفتم که با وجود نور کم و فلشا خوب نشدن. عکساي دسته جمعيا خوب نشدن چند تا عکس از غار گذاشتم.

تصاوير محدودي از غار عليصدر - تابستان 82
از همه اينا که بگذريم تو اين دهفته اتفاقاي ديگه اي هم افتاد .پرده از اسرار بعضي چيزا برداشته شد. بعضي چيزا تازه اتفاق افتادن که کنجکاوي آدم رو برمي انگيزه... نميدونم پنهون کردن اونا چه حسني داشته باشه... نميدونم چرا بعضي وقتا بعضي حرفاي پشت سر آدم ارزشش بيشتر از حرفاي خود آدم ميشه و انگار اون جوري بيشتر به واقيت نزديکه. (نمیدونم مشکل کار چی بود) اگه حرفي و مشکلي هست خوب گفته بشه تا همين جوري قهر کردن و ناراحت شدن... شايد اين 17روز باقيمانده براي حل اين معما ها کافي باشه. چند روز پيشا داشتم به اين فکر ميکردم اگه تمام لحظات عمر ما آدما رو جمع کنيم نصفشو که خوابيم و يه خوردشم تو راهيم. اون لحظه هايي که آدما با همديگه هستن شايد در کل بشه چنديدن ساعت يا چند روز در کل چند سال عمر، البته به جز افراد خاصی که توی زندگی آدم هستن به سالها ميرسه، ولي فکرشو بکنين ما چرا توي اين مدت کم بهترين خاطره ها رو نداشته باشيم (به قول مجيد از این خاطرات به خوبی یاد بشه...) تا مشکل و دردسر و کينه و ناراحتي از همديگه، چرا قدر لحظه ها و همديگه رو ندونيم. چرا بديها و ناراحتي ها رو فراموش نکنيم و به خوبي ها فکر نکنيم... نظر شما چيه !؟؟؟؟

" اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است. در بهار، هر نسيمي خود را بر چهره ات ميزند ياد تنهايي را در سرت بيدار ميکند. هر گل سرخي بر دلت داغ آتشي است. در آن روزها که آفتاب و باران به هم در مياميزند، در آن شبهاي کوير که از آسمان ستاره ميبارد و دشت دعوتي را با دل تو تکرار ميکند، در سينه دشتي افق خونين را مينگري و مسافري تنها از پنجره کوپه قطارش سال نو را در گريبان سپيده تحويل ميکند، بيشتر از همه وقت، دشوار تر از همه جا احساس ميکنيم که در اين "مثنوي " بزرگ طبيعت "مصراعي " نا تماميم ، بودنمان انتظار يک "بيت " شدن! ... "
بخشي از کتاب "هبوط " دکتر شريعتي به پيشنهاد يکي از دوستان

سردر دانشگاه بوعلي سينا