صفحه اصلي
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم / صد بار توبه کردم و ديگر نمیکنم
ياری اندر کس نمیبينيم ياران را چه شد / دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش
گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش
دلربايی همه آن نيست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زين تغابن که خزف میشکند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که سر میشکند ديوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزيز است فرومگذارش
صوفی سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش

مامان و باباي منم اين هفته رفتن خونه خدا (مكه) ، روز استقبال توي حياط ترمينال چقدر آدم اومده بودن، يه بنده خدايي هم كه از روستا تشريف آورده بود، فاميلاش چند تا سيني پر كرده بودن سبزه و هفت سين و روي سر چندتاشون بود، من كه اصلا گريه م نمي يومد ولي تا دلتون بخواد اين خواهرام اشك ريختن، جالب بود آسمونم ابري بود و و اونم حسابي اشك ميريخت، من هرچيم از اين اشكاي سپينود (خواهر كوچيكم) زدم به چشام كه منم گريه كنم،نشد كه نشد، موقع حركت چه چقدر دست بود كه باي باي ميكرد...
خواهر كوچيكم (سپينود) كه رفت پيش مادربزرگم و خواهر بزرگمم (صبا) كه همون روز رفت تهران...، همون روز كه اومدم خونه، خونه بوي سكوت بغض آلودي به خودش گرفته بود، تا 1 ساعت پيش شلوغ پلوغ و همه اومده بودن و هي بوي اسفند ميومد، اما حالا فقط بوي مامان بابام مونده... ،حالا رفت تا يه ماه ديگه برگردن، من موندم و يه قفسه كتاب و جزوه و آزمون ارشد، توي اين سكوت درس خوندن خيلي سخت تره تا اون سرو صداي قبلي، يخچالم با اينكه رنگين تر شده ولي ديگه طراوت قبلا رو نداره، ميوه هاش كه هركدوم داره يه رنگي به خودش ميگيره ... تلفنم ديگه زنگ نميخوره ، چشمام ميوفته به گوشه اتاق، به اون كتاب ساختمان داده ضخيم بيچاره كه خيلي وقته التماس دعا داره ....
اين چند روزه ديگه حسابي شدم يه پا كدبانو، بعد از ظرف شستن دستام بدجوري پوست ميندازه و پوست پوست ميشه... ، تازه ميفهمم مامان طفلكي چي ميكشيده... ، به يخچال بالا خيلي سر نزده بودم، ميوه ها رنگ سبز كپك گرفته بود، فقط تونستم همه رو بريزم دور، نوناي توي سفره هم مونده بود بيرون اونم توش بو برداشته بود و حسابي سبز و قهوه اي شده بود كه اونم به سرنوشت ميوه ها دچار شد، امشبم كه از كنار گلدوناي پاسيو كه رد ميشم يادم افتاد كه بابا گفته هفته اي 2-3 بار به گلدونا آب بدم و من يه 5 روزي هست كه اين كارو نكردم، عوضش يه آب حسابي به گلدونا دادم كه از سر و ته گلدونا آب ريخته بود و حسابي پاسيو خيس شد... ، اون روزم كه برف اومد، از ترس يخ زدن فرداش و ليز خوردن ماشين مجبور شدم قسمت زيادي از مسير توي كوچه رو پارو كنم...

از اينا كه بگذريم يه بحثي بود كه هم هميشه ميگفتمش و اونم بي معرفتي دوستان كه اين جور وقتا كه آدم تنها ميشه بهتر محسوس ميشه...البته از محبتاي فواد عزيز و هيچکس عزيز و عرفان گله و امير جون نميشه گذشت و در كل 2 تا sms كه "مامان بابات رفتن؟"...
البته نميشه ديگه اسمشو دوست گذاشت ولي فكر ميكنم اكثرا موقعي كه بروبچ با آدم يه جوري كار دارن يادشون ميفته كه يه دوستي هم هست، ... موقع امتحان براي تقلب يا امانت كتاب و جزوه ،موقع تحويل تمرين و پروژه، موقع نمره ها براي مخ زني و نمره گرفتن ، موقع قهر كردن با دوست دختر يا دوست پسراشون...، موقع شيريني يا شام و نهار دادن، موقع آخر ترم...، موقع آمارگيري از هرنوعش، موقع انتخاب واحد اول ترم پشت سيستم آموزش و گرنه كسي محل سگم نميذاره، موقع نهار شام سلف اگه كسي رزرو نكرده باشه به خاطر آشنا بودن من با مسئولش ...، حتي يه وقتي يه ISP زير دست ما بود و به اصطلاح adminش بوديم اون موقع واسه اكانت مفتي، يه وقتي هم اين داستان هاي نتورك ماركتينگ به اوج خودش رسيده بود تازه ميفهميديم كه چقدر دوست پيدا شده واسه مخ زني و نميدونستيم...، و ...
ولي از انجام هيچ كدوم از اينا ناراحت نميشم، فقط اينو ميخوام بگم كه خوبه كه هميشه به ياد هم باشيم تا وقتاي كار و ...

يه روز برفي - بلوار قبا
اينا هم از ارسالي هاي دوستان :
" به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد، به جويبار كه در من جاري بود، به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند، به رشد دردناكه سپيدارهاي باغ كه با من از فصلهاي خشك گدر ميكردند. به دسته هاي كلاغان، كه عطر مزرعه هاي شبانه را براي من به هديه مي آورد، به مادرم كه در آينه زندگي ميكرد. و شكل پيريه من بود، و به زمين كه شهوت تكرار من درونه ملتهبش را، از تخمه هاي سبز مي انباشت سلامي دوباره خواهم داد، مي آيم، مي آيم...مي آيم!!! با گيسويم، ادامه بوهاي زير خاك با چشمهايم، تجربه هاي غليظ تاريكي با بوته هاي چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار مي آيم، مي آيم...مي آيم و آستانه پر از عشق مي شود و من سر آستانه به آنها كه دوست مي دارند و دختري كه هنوز آنجا در آستانه پر عشق ايستاده سلامي دوباره خواهم داد..."
"...خواهم غزل رابراي پرواز بهانه كنم، و پرواز رابراي رسيدن به تو، و تو رابهانه زندگي، و عشق را دليل زندگي، مي خواهم بگريزم ازاين همه دلتنگي و دلواپسي، ازاين همه دوري و جدائي، برايم ترانه بخوان ميخواهم با نوازش نواي پرمهرتو تمام غصه ها رابه صليب بكشم، با آخرين غزل به سوي تو پرواز خواهم كرد درانتظارباش كه درانتظار ديدارتوام..."

خانه ام آتش گرفته ست، آتشي جانسوز
هرطرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود.
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وزميان خنده هايم، تلخ
وخروش گريه ام، ناشاد
از درون خسته سوزان
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.
خانه ام آتش گرفته ست، آتشي بيرحم
همچنان ميسوزد اين آتش
نقش هايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل.
واي بر من، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدان ها
روزهاي سخت بيماري.
از فراز بام هاشان، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتح شان بر لب
برمن آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب.
من به هرسو مي دوم، گريان از اين بيداد
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد.
واي برمن، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان.
من به دستان پر از تاول
اين طرف را ميكنم خاموش
وزلهيب آن روم از هوش،
زآن دگر سو شعله برخيزد، به گردش دود.
تا سحرگاهان كه مي داند، كه بود من شود نابود.
خفته اند اين همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد، اي فرياد، اي فرياد...
مهدي اخوان ثالث

كريسمس مبارك !
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط محبوبه در تاريخ January 24, 2007 10:28 PM |
|
سلام آقا علي |
| نظر ارسالی توسط شقايق در تاريخ July 9, 2006 08:24 AM |
|
با درود جوانمرد اينهمه دانش و كوشش؟! كاش گامي هم در راه آرمان ميهني ما برميداشتيد. |
| نظر ارسالی توسط البرز ايرانزاد در تاريخ February 1, 2006 03:53 AM |
|
سلام علي جون |
| نظر ارسالی توسط salam در تاريخ January 23, 2006 04:03 PM |
|
سلام به شما واقعا با مطالب وب شما هال كردم |
| نظر ارسالی توسط ali در تاريخ January 21, 2006 11:17 PM |
|
عید غدیر مبارک خیلی خوشحال شدم که سایت جناب عالی را دیدم امید وارم از این علم وهنرت بتوانی درجهت توسعه علمی وفنی وصادرات شهر خودمان استفاده کنی و پیروز وموفق باشی . |
| نظر ارسالی توسط علی رضا رفعتی در تاريخ January 19, 2006 12:30 AM |
|
بزرگ ميشي يادت ميره يا خودش مياد يا نامه اش |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ January 16, 2006 04:37 PM |
|
سلام وب لاگ زيبايي داريد بهتون تبريك ميگم خيلي باسليقه هستيد عكسهاي وب لاگتون خيلي زيباست بيشترش كنيد خيلي بهتر ميشه اگر هم يه موزيك ملايم ( سنتي باشه خيلي زيبا تر ميشه ) براي وب لاگتون بزاريد وبلاگ زيباتون زيبا تر ميشه |
| نظر ارسالی توسط elahe در تاريخ January 12, 2006 12:32 AM |
|
سلام. درك مي كنم. دوري عزيزان خيلي سخته. مامان باباي خودم هفته ي پيش يه سفر 4 ، 5 روزه رفتن... روز آخر ديگه فكر مي كردم يك ثانيه هم بيشتر نمي تونم تحمل كنم... اما خب اينم خودش تجربه ايه... اميدوارم خيلي سخت نگذره... گاهي يه كم دوري لازمه تا قدر عزيزانمونو بيشتر بدونيم و خودمونو و اطرافيانمونو بهتر بشناسيم... شعر اخوان مثل همه ي آثار ديگه اش زيبا بود... با آرزوي موفقيت ... |
| نظر ارسالی توسط فرنگیس در تاريخ January 7, 2006 06:17 PM |
|
سلام .وب خوبي داري به من هم سر بزن.لينكتو تو وبم گذاشتم تو هم دوست داشتي مال منو بزار تو وبت.مرسي |
| نظر ارسالی توسط حامد در تاريخ January 6, 2006 08:47 AM |
|
سلام عزيزم خوبي جاي مامان و بابات خالي نباشه باور كن منم دلم براشون تنگ شده برا اون شباي جمعه ... |
| نظر ارسالی توسط احسان در تاريخ December 30, 2005 03:21 PM |
|
سلام علي جون من كه الان پيشتم !!!! اينو گفتم كه اگه امير بگه "ف" من ميگم : "فرحزاد"....! آره امير جون من پيش عليم جات خالي جيگرررر |
| نظر ارسالی توسط sana در تاريخ December 30, 2005 02:15 AM |
|
خيلي وقتا به يادتم اما روم نمي شه زنگ بزنم يه جورايي وقتت ارزشش زياد شده ديگه :D |
| نظر ارسالی توسط amir در تاريخ December 29, 2005 10:25 AM |
|
سلام عزيز جون |
| نظر ارسالی توسط امير جديدي در تاريخ December 29, 2005 10:24 AM |
|
سلام بر علي آقاي گل.. كه هميشه بي معرفتي ما رو به رومون ميزنه....آقا چشمت روشن... پلك رو هم بزني برگشتن با كلي هديه و دعاي خير واسه برو بچه گلشون.... جاشون خالي نباشه . منم كه بابا و مامانم رفتن مكه گريه نكردم اما وقتي برگشت گريم گرفت .. اينم يه جورشه ديگه ... آقا ما در بست در خدمتيم... هر كاري داشته باشي بفرما .. كوچيكتيم... |
| نظر ارسالی توسط صيفوري در تاريخ December 29, 2005 08:19 AM |
|
آخي ، نازي ... دلم كباب شد . |
| نظر ارسالی توسط فواد نظري در تاريخ December 29, 2005 07:15 AM |