صفحه اصلي
شعرم آهنگ تو دارد / چه بخواني چه نخواني
صدا كن مرا / صداي تو خوب است.


جمعه 30 آبان 1382
در دلم رازيست / در دلت رازيست





در دلم رازيست
در دلت رازيست
می دانم . . .
در اعماق چشمانمان رازيست
اما . . .
زبانمان به زبان سرزمينی ديگر
- سرزمينی نه از جنس انديشه ما -
سخن می گويد .
بيا تا کلاممان را با رنگ چشمانمان بشوييم
بيا تا انديشه مان را بر تار و پود ابرهای آسمان جاری کنيم
تا هر چه هست بشويد.
بيا تا يکی باشيم ، يکی باشيم
. . . و يک بمانيم .


بازم تنها دارم قدم ميزنم. براي پياده روي کنار دانشگاه هم ديگه برگي نمونده تا زير پا خش خش کنه هنوز فکرام مشغوله. نميدونم به فکر کردنم جهت بدم، اين چند وقته اتفاقات زيادي افتاده، چيزاي زيادي ديدم و شنيدم، فهميدن يه سري کارايي که مخفيانه و پشت پرده بوده، پرده از اسرار خيلي چيزا برداشتن و .... و نميدونم چرا از اين همه آدم فقط من و من !!!!!!!؟؟؟؟؟؟ (قرعه کار به نام من ديوانه زدند....)

با فهميدن تک تک اين چيزا مخم به جاي سوت كشيدن، بايد منفجر ميشد. چيزايي که فقط من ميدونم و ديگه هيچ کس، چيزايي که نميشده يا نشده به کسي گفت. اصلا نميدونم چرا بعد از مدتها حالا دارم اينا رو مينويسم. باز دارم مبهم ترين مبهم ها رو مينويسم. چيزايي که ديدم و از دستم کاري بر نيومده، بازم به خاطر اين مسائل تاسف اينو ميخورم که چرا توي يه همچين جامعه اي زندگي ميکنم. طرز تفکراتي که پشت تک تک اين مسائل بوده و هست. ميدونم دارم بيخودي مينويسم ولي اين دفه بيشتر براي دل خودم مينويسم. شايد آدما هنوز درک صحيحي از همديگه ندارن، شايد.....

در زندگي لحظاتي هست که در آن ها تنها راه ، از دست دادن اختيار است. ( پائولو کوئليو )


بعد از مدتها فرصتي شده تا دستم به قلم بره، اونم کجا؟ توي آمفي تئاتر دانشکده علوم جلسه قصه خواني کانون شعر و قصه (من که از اين داستان نويسي هاي کوتاه وروديا چيزي نميفهمم شايدم پارسال يکي به شعر خوندناي ما اين جوري فکر ميکرد....)، خيلي وقته که چيزي ننوشتم. ولي توي ذهن چيزاي زيادي پروروندم ياد پارسال ميفتم تفکراتي که داشتم وحالا دارم به چيزايي که فکر ميکردم و حالا دارم فکر ميکنم کارهايي که ميکردم و حالا انجام ميدم. فقط يه جمله ميمونه : دنياي بي وفا و روزگار غداريه که داره ميگذره و از کجا اومده و کجا داره ميره نميدونم فقط تنها چيزي بهش اميد دارم يه آسمون آبي و يه دل ابري براي عاشق بودن و قلبي سرخ براي نگه داشتن ياد چيزاي قشنگ و خدايي که هرچي اون بخواد همون ميشه، خدايي که هر روز با ديدن و آدما و دنياش به موقتي بودن اين دنيا بيشتر پي ميبرم وياد اين جمله که هرچه معبود پسندد زيباست و...





از آمدن و رفتن ما ما سودي کو
وزتار اميد عمر ما پودي کو
چندين سر و پاي نازنينان جهان
مي سوزد و خاک ميشود دودي کو
خيام


از 8 آبان تا حالا، ديگه مثل پارسال نميرسم زياد بنويسم، درسا هم که روز به روز بدتر و سخت تر ميشه، مشکلات رشته و دانشکده و دانشگاه و جامعه و .....(ديگه بيشتر جلو نميرم)....هم جاي خودش
چهارمين دوره انتخابات انجمن علمي کامپيوتر هم برگزار و با يه تغيير اعضاي قبلي تثبت شدن
از خبرهاي ديگه برگزاري مراسم افطاري کلاسي بود. رشته هاي ديگه هم داشتن و دارن ...


رود بايد شد و رفت
اشک بايد شد و ريخت
برگ بايد شد و از شاخه لرزان درخت
بايد افتاد به خاک
عشق بايد و شد و در قلب زمين
خانه اي ساخت به اندازه زيباي روياي وصال







نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ جمعه 30 آبان 1382