صفحه اصلي
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت / من چرا ملک جهان را به جویي نفروشم
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست / هر کجا هست خدايا به سلامت دارش


چهارشنبه 30 آذر 1384
من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم / صد بار توبه کردم و ديگر نمی‌کنم





من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنم
صد بار توبه کردم و ديگر نمی‌کنم
باغ بهشت و سايه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است
گفتم کنايتی و مکرر نمی‌کنم
هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مرا
تا در ميان ميکده سر بر نمی‌کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نيست برادر نمی‌کنم
اين تقويم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم
حافظ جناب پير مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی اين در نمی‌کنم


" براي آن دوستم كه اين روزها به عزاي دلش نشسته" ، او كه آغاز عشقش را همين تارنمايي پيوند زد كه هر روز دقايق و ساعتها را از ما ميگيرد، همين تارنمايي كه شبها و روزها، ما را به دنياي مجازي انسانها و جنس مخالف مشغول ميكند، اين همان تارنمايي كه خيلي رابطه ها رو روشن و تاريك كرده، اين همون تارنماست كه شايد 4 سال پيش به بهونه هاي پوچ چتي "ف" رو از "م" جدا كرد، اين تارنماي جهاني روزي فاصله هاي كيلومتري رو به ثانيه ها پيمود تا مادري به فرزدندش و عاشقي به معشوقش و ... و ديروز نيز بهانه اي براي آشناييشان بود .... و اما او كه امروز مي گويد : " 4-5 سال بود با هم دوست بوديم، منو خيلي دوست داشت، شايد بدون من بميره، خيلي بهم وابسته بود، خيلي بهم گير ميداد، ديگه نميشد باهاش ادامه داد، ديگه همش با هم ميجنگيم و... "
هيچ به اين فكر نميكردي كه روزي اين پيوند را گسستني باشد، هيچ فكر نميكردي اگه خيلي دوست داشت، اصلا نميذاشت رنجش و شكستن دلي پيش بياد، اصلا نميذاشت اين جوري بشه كه تو خودت بخواي بهم بزني...، كاش تو كه اون روز دلت رو با سرخي عشق به روش باز كردي، به اين فكر ميكردي شايد امروز و فردا مجبور بشي با جامه سياهي دلت را بپوشاني... ما آدما موجودات عجيبي هستيم، شايد اگه يه دفه ديگه هم بيايم به همين دنيا با اين همه تجربه و شكست و ... بي شك بازم عاشق ميشيم و سريال تكراري ... اما به راستي اگه به دنياي بعد از مرگ اعتقاد داشته باشيم ، اونجا عشقا مال كيه ؟ تاوان اين همه اشتباه اونجا جبران ميشه !!! ؟؟؟ اگه خيلي جبري فكر كنيم : " اصلا زمان و محل تولدمونو و پدر و مادرمونو و اقوام رو خودمون انتخاب نكرديم، بزرگرتر كه شديم اطرافيان و فاميل و آشنايي مارو احاطه كرده كه بازم هيچ اختياري نداشتيم، بزرگتر كه شديم همكلاسي و هم صندلي هايي كنار ما نشسته اند، تا بالاخره به دست روزگار دانشگاهي قبول شديم و اين بار نيز اصلا همكلاسي ها رو هم خودمون انتخاب نكرديم و تا محيط كار كه خيلي از عشقا از همين جا شروع شده، هيچ كدوم از اين عاشقا دفه اولشو نميدونن از كجا شروع شد؟ فقط يا قلبه به تپش افتاده يا فكرو حواسه پريده ..." و خلاصه همين جبر تا آخر عمر گريبانگرمونه !!!! ولي به راستي كه اگه حتي يه كوچولو هم بعضي چيزا انتخابي باشه ، چه خوبه كه خيلي روشون دقت بشه !!!




اينم يكي از دوستان فرستاده :
" بامداد رنگي هايت آمدنت رانقاشي ميكنم و جاده سفيد رفتنت را خط خطي ! كسي نيست زندگي را برايم ديكته كند! زندگي را سالهاست كه غلط نوشته ام! جغرافياي حضورت از مرز دريا گذشته است! هرگاه كه خواستم بنويسيم آب داد نوكه مدادم شكست! حالا با كوچكترين يادي از تو قلبم مي شكند! بيا و ثانيه ها را سوگند بده تا بداني در نبودت چه ها كشيده ام! زمين خوردنم را تماشا نكن ! بيا و دستانم رابگير، بيا و ببين كه دل بهانه گيرم عجولانه پا بر زمين ميكوبد و تو را از من ميخواهد، و گريستن مرا بر همگان نشان مي دهد، بيا و جواب دلم را بده كه خسته شده ام خسته... !!!! "




هميشه تا راهي همواره ميشه، تا اميدي تازه ميشه، تا زندگي رنگ و بوي سبز به خود ميگيره، بدخواهاني هستند كه اين آرامش را مي شكنند و زردش ميكنند، و اين بار هم آنان كه معلوم نيست به كدام حق و قانون خدا، خودشان را مسئول زندگي انسانها كرده اند...، حرف تازه اي نيست و بارهاست ميبينم، همان عدهاي كه ميان خيابانهاي اين شهر مواظبند كه در كوچه ها كسي كج كج راه نرود يا توي تاريكي راه شهر كسي نوري را روشن نكند تا زخم هاي گم اين شهر هويدا شود و آنان كه اجازه نميدهند هيچ كس از سكوت سنگين و سياه شب شهر سرودي به ترانه زندگي بخواند، آنان كه عشق را حرام كردند و دزداني را در شهر رها كردند و به نجواي سكوت ما گوش سپرده اند كه مباد حرفي بزنيم كه به قانون آنان بربخورد، و امروز بارها از اعماق وجودم آنان را نفرين كرده ام (اي كه بارها زندگيتان تلخ باد !!!! ) از وقتي كه با خبر شدم از اتفاق افتاده براي "T" و "A" و "E" و "M" به بهانه هاي خنده داري، به تهمت هايي كه تا به حال واژه هايش را نه حتي به زبان آورده و نه حتي شنيده اند، اتفاقي كه در نزديكي ايام روز و هفته دانشجو رخ داد... و بي شك آنچه امروز برسر جامعه دانشجو مي آيد فردا ضربه هايش را جامعه خواهد چشيد ... و فردا يلداست(شب چله!!!)، دوستاني كه هر سال يلدا را دور هم به جشن مينشستند امسال بلندترين شب سال را بايد از پشت يك تاريكي سرد به انتظار روشني بامداد باشند....







هرچند كه در كوي تو مسكين و فقيريم
رخشنده و بخشنده چو خورشيد منيريم
خاريم و طربناك تر از باد بهاريم
خاكيم و دلاويزتر از بوي عبيريم
از ساغر خونين شفق، باده ننوشيم
وزسفره رنگين فلك، لقمه نگيريم
برخاطر ما، گرد ملالي ننشيند
آئينه صبحيم و غباري نپذيريم
ما چشمه نوريم، بتابيم و بخنديم
ما زنده عشقيم، نمرديم و نميريم
هم صحبت ما باش، كه چون اشك سحرگاه
روشندل و صاحب اثر و پاك ضميريم
از شوق تو، بي تاب از باد صبائيم
بي روي تو، خاموش تر از مرغ اسيريم
آن كيست كه مدهوش غزل هاي رهي نيست؟
جز حاسد مسكين كه بر او خرده نگيريم!
رهي معيري



يلدا مبارك !!!!



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ چهارشنبه 30 آذر 1384


سلام آقا ...ميدوني اين چندمين باري هست كه فقط به خاطر سرچ به طور اتفاقي وارد وبلاگ شما شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو يه روز يه بار نه ، دوبار نه، سه بار هم نه، بازم بيشتر ، چندين بار، وحالا باز اومدم؟چرا؟ببين ميتوني بفهمي من دنبال چي ميگردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم گرفته..........!

نظر ارسالی توسط در تاريخ December 26, 2005 05:24 AM
 

چکار کنیم؟چکار می تونیم بکنیم؟طبل بی عاری؟؟؟!!!

نظر ارسالی توسط مینای آبی در تاريخ December 25, 2005 12:43 PM
 

من از ان ميترسم كه گل فروشي هم روزي جرم باشد....
ممنونم كه به ياد ما بودي...

نظر ارسالی توسط T در تاريخ December 24, 2005 01:38 PM
 

ما خودمون به هواي شما زنده ايم . چه جوري هواي شمارو داشته باشيم !!!!!
هر كاري از دست ما برميومد بگو......
خوش باشي

نظر ارسالی توسط فواد در تاريخ December 22, 2005 10:52 AM
 

هنوز هم نوشته ها کیلومترین...خوشحال شدم اینجارو دیدم...موفق باشید

نظر ارسالی توسط صبوح در تاريخ December 21, 2005 04:34 PM
 

حمالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند .
تکبیر برادران ... !!
همسرایان وحدت
با حنجره های بی اعتقادی
حماسه های ایمان خواندند.
تکبیر برادران ... !!
کودکان شکوفه
افسانه دوزخ را تجربه کردند.
تکبیر برادران ... !!
لجه قطران و قیر بیکرانه نیست ؛
سنگین گذر است .
که خورشید
چراغ گذرگاه ظلماتی دیگر است
بر بام ظلمت بیمار
آن که کسوف را تکبیر میکشد ؛
نوزادی بی سر است .
و زمزمه ما هرگز آخرین سرود نیست
هر چند بارها
دعای پیش از مرگ بوده است .
بهتان مگوی
که آفتاب را با ظلمت نبردی در میان است .
ما با نگاه ناباور ؛ فاجعه را تاب آوردیم .
هیچکس برادر خطابمان نکرد
و به تشجیع ما تکبیری بر نیاورد.
تنهایی را تاب آوردیم و خاموشی را ؛
و در اعماق خاکستر
می تپیم .

نظر ارسالی توسط amir در تاريخ December 21, 2005 03:05 AM