صفحه اصلي
در دلم رازيست / در دلت رازيست
من از بیگانگان دیگر ننالم / که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
و خاصيت عشق اين است
كسي نيست
بيا تا زندگي را بدزديم ، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين ، عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كفدست من جرم نوراني عشق را
مرا گرم كن
(و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد ، آن وقت در پشت يك سنگ ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)
در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم
من از سطح سيماني قرن مي ترسم
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
مرا بازكن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا
و من ، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو ، بيدار خواهم شد
و آن وقت
حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم، و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند
در آن گيروداري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد
چه علمي به موسيقي مثت بوي باروت پي برد
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد
و آن وقت من ، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد
سهراب سپهري

هفته اي که گذشت هفته ساکت و بي سرو صدايي بود. از شنبه يکشنبه که ديگه همه رفتن و دانشگاه سوت و کور شد. مخصوصا يکشنبه بعد از ظهر که توی يه خداحافظی بغض آلود آسمون هم ميگريست. نمي دونم اين چند روزه بعضی از بچه ها مسافرت بودن يا مشغول درس بودن چون توي اين يه هفته به جز يکي دو نفر بقيه که اصلا آن نشدن.
ماه رمضان هم به همين زودي تموم شد. انگار همين ديروز بود که شروع شد. توي اون تاريکي غمبار ...، و يه چير جالب تر اين بود که امسال بعد از سالها 30 روزه، روزه گرفتيم. نميدونم توي اين عصر تکنولوژي چرا بايد حتما اين ماه رو به چشم ديد. در حالي که منجمين از رخداد هاي نجومي در سالهاي خيلي دور در حد ثانيه خبر ميدن ما اينو قبول نداشته باشيم. اين آقاي مجتهد يه گوشه نشسته و مثلا قراره که احکام جديد رو اجتهاد کنه فقط ميشينه از رو قبليا کپ (Copy) ميزنه. بابا الان زمانه اي که ديگه دزدي الکترونيکي صورت ميگيره و ميل و چت و... زندگي و همه چي متحول شده هنوز اينا ميان راجع به زکات و خمس گاو و اسب و شتر و ...بحث ميکنن. در جامعه اي که به قولي تا چند سال ديگه با مشکل 10 ميليون (يا بيشترشو يادم نيست...) داماد مواجه و .... (نميدونم ديگه چي بگم هر چي از دهنم در اومد که گفتم...)

زندگي رويش حادثه نيست
زندگي رهگذر تجربه هاست
تکه ابريست به پهناي غروب
آسمانيست به زيبايي مهر
کسي که عاشقه از هيچي نميترسه....کسي که ميترسه عاشق نيست...

ديشب داشتم به اين فکر ميکردم که اگه به چيزايي که داريم ونداريم و خدا داده، بخوايم بهشون نمره بديم نمره همه 15 ميشه. يعني معدل همش ميشه 15. اگه توي يه چيزي يکي 20 توي يه چيز ديگه مردوده. اگه يکي بدبخته توي يه جاي ديگه خوشبخته. اگه يه زماني يکي خوشحاله يه زماني هم هست که ناراحته، توي اين چند سالي که قرار زندگي کنيم بياين خيلي به دنيا فکر نکنيم و با هم خوب باشيم، به همديگه کمتر دروغ بگيم و پشت سر هم حرف بزنيم و بد وبيراه بگيم و براي مردم حرف دربياريم و دزدي کنيم و کلک بزنيم و دو در باشيم و آدم بکشيم و قتل و جنايت و ... ديگه نميدونم ...دل همديگه رو شکستن و ...چي ميشد يه کم بچگونه فکر ميکرديم، بچه اگه يه چيزي رو براي خودش ميخواد براي بقيه هم ميخواد، بياييم کاري بکنيم مثل بچه ها دوست داشتني باشيم.

اسرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حل معما نه تو داني و نه من
هست در پس پرده گفتگوي من و تو
پرده برافتد نه تو ماني و نه من
(خيام)

ميدان بعثت - همدان - پاييز 82
يه وبلاگ جالبي هم چند روزا ديدم. وبلاگ محمد علی ابطحي (رئيس دفتر رئيس جمهوري). جالبيش به اينه که اولين شخصيت سياسي و در هين حال روحاني از سران مملکتي که وبلاگ داره، و سوتي هم توش زياد داره، ولي يه جورايي بوي ريا ميده، از قالب و زبانش و دات کامشم معلومه که فقط خودش مطلب ميده و براش تايپ ميکنن و ميزارن.
نسبت به مطلباي پست قبلي هم نظراي زيادي داده شده از قبيل اينکه مبهم و مرموز بوده و ومثلا چرا از نااميدي گفتم؟ نميدونم چي بگم؟ ما بعضي وقتا نسبت به بعضي چيزا که قضاوت ميکنيم اصلا نسبت به مسائل و جريانات پشت پرده و حواشي اون اصلا خبر نداريم؟ شايد سوتفاهم از همين جا شروع بشه!!!
ديروز بازم حسابي تنها بودم از خونه زدم بيرون و بازم بلوار ارم، بازم چمناي وسط بلوار رو براي قدم زدن انتخاب کردم، چمنهايي که توي اين هواي سرد و زير صفر شبا حسابي پلاسيده (چولسيده) و مردني و زرد شده بود، گلهاي داوودي که هميشه زيز برفا پر استقامت ميديدمشون، اين دفه از زور سرما يخ کرده و خشک و پژمرده شده بودن، ولي توي اون سرما و اون هوا برام جالب بود که يه گل قاصدک وسط علفا صحيح و سالم منو نگا ميکرد، نميدونم قاصدک کي بود؟ (فکر کنم مال خودم بود) ولي من چيدمش، اين همه باد اومد و کلي درخت شکست و ديوار ريخت و ... اما اين هنوز آخ نگفته ....
هيچ چيز جز احساسات نمي تواند تاريکي را به روشنايي و ياس و دلمردگي را به تحرک تبديل کند. (آنتوني رابينز)
