صفحه اصلي
ديگران را غم هست به دل / غم من ليک ، غمي غمناک است
مرا مهر سيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد / قضاي آسمانست اين و ديگرگون نخواهد شد

دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فدای او شد و جان نيز هم
اين که میگويند آن خوشتر ز حسن
يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پيمان نيز هم
دوستان در پرده میگويم سخن
گفته خواهد شد به دستان نيز هم
چون سر آمد دولت شبهای وصل
بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يک فروغ روی اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اعتمادی نيست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضی نترسد می بيار
بلکه از يرغوی ديوان نيز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سليمان نيز هم

بالاخره زمستون هم از راه رسيد. شب يلدا که با فک و فاميل دور هم بوديم و هوا هم برعکس پارسال خيلي خوب بود. امسال که از جشن مشن خبري نبود. کاج علوم پزشکي هم توي سالن تربيت معلم فرداش برنامه داشت، پارسال شب يلدا جشن و شب شعر سمپاد توي علوم پزشکي که حسابي فازو رسوند.
کنسرت کيوان ساکت هم هفته پيش توي سالن اجتماعات دانشگاه برگزار شد.

چهارشنبه شب هم بالاخره بعد از مدتها يه کنسرت پاپ توي سالن تربيت بدني برگزار شد. از نزديک 6 که با بروبچ رفتيم خيلي شلوغ بود. اين جور که به نظر ميومد جمعيت دخترا 2-3 برابر پسرا بود و دخترا روي سکوها و نصف زمين بودن و ما ها هم بيشترمون سراپا بوديم. بچه هاي انجمن که تا پارسال همه شعارهاي سياسي و سخنراني هاي سياسي داشتن حالا شده بودن مسئول ساکت کردن ما... توي اون جمعيت زياد اکثر گروهها با هم بودن : مکبسي ها و پيراشکيا و برقيا و عمرانيا و زمين شناسيا و... لحظه به لحظه به شور و شوق بچه ها افزوده ميشد، چه حرکات موزون و منظمي ولي مگه اين بچه هاي انجمن ميذاشتن ... تا يه ذره شاد ميشد و ملت ميخواستن يه تکوني به خودشون بدن...موزيک يا قطع ميشد يا يکي ميرفت پشت ميکروفن و ...هنوز برنامه تموم نشده بود که از بیرون زدن شیشه شکست و ریخت زیر پای گیتاریست و خواننده و ....
آخر سريه جلو سردر مهندسي جمعيتي که بيرون وايساده بودن چقدر ديدني بود. ديگه تو اين تاريکي منتظر کي هستين !!! پاشین برین خونه هاتون دیگه !... از اونجا اومدني ديگه برف بود و گفتيم يه حالي ببريم که در حواشي گلوله هاي ارسالي جناب مهدي يکيش به کله يه دختري گرفت و چه فراری ...حالا خوبه تا قبل از عنوان شدن در اینجا از منابع دیگه تو دانشگاه پر شده و...و...ديگه خودتون ميتونين پيش بيني کنين ..(حالا خر بيار و باقالي بار کن ...) ... خيلي جالب بود که يه پسره که تا چند لحظه پيش همش از کنار اون دخترا ميرفت و تيکه و متلک مينداخت حالا مثلا غيرتي شده بود و ...

زمان بس کند مي گذرد براي آنانکه در انتظارند
بس تند مي گذرد براي آنانکه مي ترسند
بس طولاني است براي آنانکه در اندوهند
و بس کوتاه است براي آنانکه سر خوشند
اما ابدي است براي آنانکه
عاشقند
امشب بالاخره بعد از مدتها يه ماه کوچولو رو توي آسمون ديدم. يه آسمون نيمه ابري و سايه و يه ماه لابه لای اون دیده میشد، ماهی که یادآور خاطرات خوب و بد زندگیه... (ماه بالای سر تنهاییست) ...ماهی که هنوز کلی صاحب داره و اکثر شبا محرم نگاه خیلی از آدماس و ....
زندگي زيباست اي زيباپسند
زيبه انديشان به زيبايي رسند
آنقدر زيباست اين بي بازگشت
كز برايش مي توان از جان گذشت

" همديگر رو خیلی دوست داشتن ، 5 سالی می شد که ازدواج کرده بودن .ولی از بچه خبری نبود که نبود. تا اینکه 7 ماهه پیش بود که بالاخره دوا درمون و نذر و نیازاشون جواب داد.
- خانمتون 2 ماهه که بارداره
به زنش قول داد اون روسری قرمز، همون که به سرخی انارهای باغ بال ابود رو براش بخره.
بچه پریشب به دنیا اومد ولی خیلی اذیت کرد انگار نمی خواست بیاد بیرون، انگار می دونست....
نیمه های شب بود که حال زن بد شد باید میرفت از شهر دوا می گرفت. سوار اولین ماشین شد و رفت.....
تو یه دستش دوا ها رو گرفته بود و تو دست دیگه روسری که برای زنش گرفته بود همونا که رنگ انار بود. رنگ انارای باغ بالا. همنوجا که اولین بار دیده بودش.
یه روز سرد پاییزی بود که دیدش. داغ شده بود داغ داغ... دخترک تا اون رو دیده بود دست و پاش رو گم کرده بود و انارای قرمزی که تو دستش بود همه ریخته بودن زمین. رفته بود جلو و اون ها رو براش جمع کرده بود ولی وقتی سرش رو بالا کرد که انار ها رو بهش بده دختر رفته بود.
یه ماهه بعد با هم ازدواج کردن تو جهیزیه اش یه دون انار هم بود یه انار سرخ به سرخی همون روسری که زنش خواسته بود و الان همون روسری تو دستش بود......
خوابید، تو خواب زنش رو می دید که روسری سرخ رو سرش کرده و با بچه میاد پیشش. می ره جلو و زنش رو می بوسه طعمش رو حس می کنه. همون طعم دوست داشتنی همون بوی خوب که فقط و فقط زنش داشت. همون بویی که شب اول فهمیده بود، درکش کرده بود و قسمتی از خودش شده بود...
به شهر نزدیک می شدن نمی دونست چرا ولی هرچی نزدیکتر می شدن دلش بیشتر می لرزید نمی دونست چرا ولی دلش نمی خواست به شهر برسه ..
خونشون تو حاشیه شهر بود همون اول شهر، ماشین که پیچید تو خیابون و خونشون رو دید دلش آروم گرفت اومد از ماشین پیاده بشه که یهو زمین لرزید .....
چشماش رو که بازکرد ، هیچی ندید دود همه جا رو گرفته بود چشم چشم رو نمی دید، از ماشین پرید پایین دواها از دستش افتاد ولی روسری نه ...
رفت سمت خونش، خونه ای ندید، فقط و فقط یه ننو بود. ننویی که سرخ بود، سرخ سرخ، سرخ رنگ انار... "
روزبه روزبهانی6/10/82

تو ديونه رفتي يه شب بي نشونه
تو خواستي كه قلبم پريشون بمونه
واست گريه من ديگه بي امونه
دل از درد عشقت يه درياي خونه
ميخوام با تو باشم ميخوام با تو باشم
هنوز عاشقونه ولي نازنينم چگونه؟ چگونه؟
من از شهر عشقم ولي دل شكسته
ميگفتم يه ابري يه هم رنگ بارون
يه بارون رحمت واسه سبزه زارون
مي خوام با تو باشم مي خوام با تو باشم
هنوز عاشقونه ولي نازنينم چگونه؟ چگونه؟
ميخواستم بگم من كه عاشق ترينم تو فرصت
ندادي تو فرصت ندادي تو فرصت ندادي
حقيقت چه تلخه چه تلخه شكستن حقيقت همينه
كه رفتي تو بي من كه تو رفتي بي من
ميخوام با تو باشم..............

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگيرد، تو او را خراب کردی.
خدايا به هر که و به هر چه دل بستم، تو دلم را شکستی.
عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی.
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدی، و به خاطر آرزويی، برای دلم امنيتی به وجود آورم، تو يکباره همه را بر هم زدی و در طوفانهای وحشت زای حوادث رهايم کردی، تا هيچ آرزويی در دل نپرورم و هيچ خير اميدی نداشته باشم و هيچ وقت آرامشی و امنيتی در دل خود احساس نکنم ... تو اينچنين کردی تا به غير از تو محبوبی نگيرم و به جز تو آرزويی نداشته باشم، و جز تو به چيزی يا کسی اميدی نبندم، و جز در سايه توکل به تو آرامش و امنيتی احساس نکنم .... .
خدايا تو را بر همه اين نعمتها شکر ميکنم.
شهيد چمران
