صفحه اصلي
آري آغاز دوست داشتن است
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک،
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران / كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
اين بار دست تقدرير چنين خواست كه توي يه نيمه شب صداي تلفن به صدا در بياد و صداي گريه از پشت تلفن ....مادربزرگ هم ما رو تنها گذاشت ....آخه تو ديگه چرا زود بود که ...
از 1 اسفند 1306 تا 7 اسفند 1382

چه موجود نازنيني بود آزارش به كي ميرسيد؟ كي باورش ميشد مادري كه تا 1-2 ساعت قبل با بچه هاش حرف ميزد حالا ديگه نفسي ازش بيرون نميياد ...بابا مادر تورو خدا حرف بزن يه چيزي بگو ....تو تازه ميخواستي عروسي نوه هاتو ببيني .....شيون و گريه هاي دختران و پسران ....يادش به خير چند روز خونه مون بود پشت کامپيوتر نشوندمش ميگفتم کليد بزن ... چقدر روحيش خوب بود هميشه ميخواست همه رو شاد کنه , بخندونه و... چقدر سربه سر همديگه ميذاشتيم ....اما كو...همه شده يه خاطره و...
دنياي غريب و بي معرفتيه يه روز چقدر خوشحالت ميكنه و يه روز چقدر ناراحتت ميكنه
|
جالبه خيلي جالبه |
| نظر ارسالی توسط ... در تاريخ December 1, 2006 08:05 AM |