صفحه اصلي
عطر زرد گل ياس رو نمي خوام / نمره ي بيست كلاسو نمي خوام
به شقايق سوگند که تو برخواهی گشت / من به اين معجزه ايمان دارم


يكشنبه 16 مرداد 1384
آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟ / وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟





درهواي سحرم حال وهواي دگراست
هرچه دارم همه ازحال وهواي سحراست
نازپردازطراوت همه جا درپرواز
مهربانوي لطافت همه جا درگذراست
سحرم با طرب آيد كه نويد ظفرم
سحرم بال وپرآرد كه: زمان سفراست
بوي ياس آرد وگويد كه: تورا همنفس است
عطرعشق آرد وگويد كه: تورا راهبراست!
من سبكبال ترازچلچله پروازكنم
گرچه پايم همه درخاك به زنجير دراست
سفرعالم جان است وجدايي ازخويش
نه ازآنگونه سفرهاست كه دربحر وبراست
هرطرف بال گشايم همه جا چهره دوست
پاك چون پرتوخورشيد به پيش نظراست
هردو بازوي گشوده ست به سويم كه: تورا
گرم ترازدل وجان برسر اين سينه سراست
هر دو بازوي گشايم به هوايش كه مرا
تا توهمصحبتي اي دوست جهان زير پراست!
سحربي توسحرنيست گذردرظلمات!
نفس بي تونفس نيست هبا وهدراست!
خود تو روح سحري با تومن ازخود بدرم
هركه با روح سحر باشد ازخود بدراست
با سحرهمسفرم روبه چمن زاراميد
يعني آنجا كه تو مي تابي ودنيا سحر است!
جاي دل آتشي ازمهرتو درسينه روان
جاي خون عشق تودرجان وتنم شعله ور است
فريدون مشيري



تاريك دره

ملك فهد ، حاكم عربستان چند روز پيش درگذشت ، تعداد زيادي پيام تاسف و ناراحتي و همدردي از سوي افراد مختلفي از دولتهاي گوناگون منتشر شد و دولت عربستان نيز بارها تاثر خود را اعلام نمود و حتي اعلام عزاي عمومي و ... اما به واقع اينگونه بوده است ؟ يا هست ؟ درگذشت حاكمي كه بدون نظر و انتخاب مردم و صرف بودن در خانواده اي خاص حكومت مي كند ؟ چقدر مورد علاقه آن ملت است ؟ مشروعيت آن نظام و دولت با كيست ؟ آيا آن غم و اندوهي كه تلويزيون هاي عربستان نمايش مي داد ، از غم آن مردم حكايت داشت ؟ يا آن نيز به مانند تلوزيون ما، خاص بود ... نويسنده اي عربستاني در روز خاكسپاري بارها از تاريخ ياد كرد براي از دست رفتن ملك فهد (ايها التاريخ سجل...) و بارها اندوه خورد ، اما به راستي چه خدمتي به مردم كرده بود ؟ آيا اينان چشمشان را بر روي بزرگ مردي كه بر روي تخت بيمارستان افتاده بسته اند ؟ به راستي كه تاريخ آنچه را كه بايد ثبت كند و از ياد نبرد ، صبر و استقامت آزاد انديشان و ظلم ستيزاني است كه حتي يكه و تنها به دنبال آزادي مبارزه مي كنند و از هيچ قدرتي نمي هراسند ، به راستي كه در تاريخ مبارزه اي سراغ نداريم كه آزاده اي در درياي سياه ظلمت با كشتي بزرگي كه همگان در آن هستند و به تنهايي به دنبال كورسو اميدي براي روشنايي است و هر روز بارها آن را به زير آب مي برند تا روزي شاهد مرگ او باشند و جز حرف و شعار اطرافيان خبري نيست! . از همان كودكي در فرهنگ ما ياد داده ميشه كه هميشه به دنبال قهرماني با اسب سفيد باشيم و هيچ گاه كسي جلو نرود و قشنگترين تعبيري كه ميشه بكار برد اينه كه ما ملتي تماشاچي هستيم ، و چه فرق بزرگي بين او كه براي آزادي مي جنگد و ما !!! ؟؟؟ و هيچ وجدان انساني به خود نمي تواند بقبولاند كه شخصي براي داشتن انديشه ، فكر و عقيده اي محكوم باشد يا حتي به خاطر داشتن حرف و انديشه محكوم به مرگ شود... به اميد روزي كه كسي براي انديشه اش محكوم نشود !




نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
به من هر آنکه او دورچو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي به ياد آشنا من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من
سيمين بهبهاني

امروز بعد از مدتها با امير و مسعود رفتيم سينما ، فيلم "گل يخ" از كيومرث پوراحمد . اولاشو خوب رفته بود ولي از وسطاش ديگه فيلم ايراني مي شد و بقيشم ميشد فهميد. تو تابستونه شايد بعد از فيلم "بازنده" ، فيلم خوبي بود، توي بازنده كه فروتن مثل هميشه هنرمندي خودشو به نمايش گذاشته بود، فكر مي كنم ابراز احساساتي كه به نمايش ميزاره هيچ كس ديگه نمي تونه اونو انجام بده ، فيلم رو مي شد به نوعي ادامه اعتراض قلمداد نمود.
مسعود رو 2 سالي بود نديده بودم، سينما و فيلم "گل يخ" بهونه اي بود كه بخوايم بالاخره بچه هاي پيش دانشگاهي رو هم جمع كنيم ولي از بابك خبري نبود و مهدي هم كه بي خيال شديم ، امير گفت آرش هم مسافرته و بيخيال علي، همون سه تايي خودمون، مسعود مثل هميشه ابهت و وقار خودشو داشت ، سيبيلاشم ديگه زده بود و ديگه "مسعود سبيل" نبود ، چقدر سربه سرش گذاشتيم ولي هنوز سنگيني خودشو داشت ، صبورتر شده بود ، تكيه كلام دبيرستان همون "انترخان" بود ، صحبت كه ميكرد همش منتظر بودم كه اينو بگه كه از يكي از استاداش كه تعريف مي كرد بالاخره گفت ، مسعود ساكت شده بود ، شايد به خاطر اين بود كه به قول امير ديگه داره مرد يكي ديگه ميشه ! از اون طرفيا هيچي نمي گفت ولي امير چقدر سربه سرش گذاشت، هي مي گفتم مسعود ساقدوشات ماييما ، دوسال پيش يه پژو آردي داشتن ، اين دفه با زانتيا اومده بود ، مثل هميشه تا بلوار و عباس آباد و جاده گنج نامه ، ساعاتي بيش پيش هم نبوديم ولي لحظات شيرين و قشنگي گذشت دقيقا مثل همون دقايقي كه بعضي BF ، GF هاي عاشق با هم ميرن بيرون ( البته بعضياشون يه اضطرابي هميشه دارن كه يكي بهشون گير نده و ... ).





حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
مي خواستم تو
در انتهاي خيابان نشسته
باشي
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
مي خواستم
مي خواهم
تمام لغاتي را كه مي دانم براي تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آينه نگاه كنم
ندانم پيراهن دارم
كلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را براي تو آماده كنم
براي تو يك چمدان بخرم
تو معني سفر را از من بپرسي
لغات تازه را از دريا صيد كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم
احمدرضا احمدي

از همه اتفاقات كه بگذريم ، بايد به پسرخاله هام به خاطر نجات كودك 4-5 ساله از مرگ يه تبريك و آفرين گفت ، سجاد اين جوري تعريف ميكنه كه بعدازظهر توي باغ مشغول كوره زدن سيب زميني بوديم كه از باغ همسايه سروصدا و جيغ و داد بلند ميشه و همين جوري ادامه داشته ، اولش بي خيال ميشن ولي بعدش چندتايي با پسرخاله محمد و عزت اله وعلي اكبر ميرن باغ همسايه ميبينن بچه 4-5 ساله افتاده توي استخر پر از آب متعفن و لجن، بعد از مدتي جستجوي توي آب كثيف و كدر و بدبو ، بچه رو بيرون ميارن ، سجاد ميگفت : بدنش يخ كرده بود ، نفس نمي كشيد، نبض نداشت، چشماش سفيد سفيد ، ... كه اول كلي آب گل آلود و لجني از دهنش بيرون مياد و دست به كار تنفس مصنوعي ميشن ، بعد از 2-3 دقيقه ، اون يكي همسايه هم اضافه ميشه و اون تو كارش حرفه اي تره ، و بالاخره بعد از چند دقيقه اي ديگه ، با سرفه هاي كودك جان دوباره اي به او بر ميگرده و با رسوندن به بيمارستان ديگه كاملا نجات پيدا ميكنه !!!



به ياد اردوهاي نرفته !!! جمشيديه تهران


آنكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟
وانكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟
وانكه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وانكه سوگند من و توبه‌ام اشكست كجاست؟
وانكه جانها به سحر نعره‌زنانند از او
وانكه ما را غمش از جاي ببرده‌ست كجاست؟
جان جان است، وگر جاي ندارد چه عجب؟
اين كه جا مي‌طلبد، در تن ما هست، كجاست؟
پردهء روشن دل بست و خيالات نمود
وانكه در پرده چنين پردهء دل بست كجاست؟
عقل تا مست نشد، چون و چرا پست نشد
وانكه او مست شد از چون و چرا رست، كجاست؟
مولانا



مجتمع تفريحي تپه عباس آباد



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ يكشنبه 16 مرداد 1384


خوب ديگه اسلامه ديگه كاريش نميشه كرد.البته اون بدبخت كه مدت ها بود زمين گير شده بود.
اونقد خوشحال شدم كه دوستاي قديمت تو قبل از دانشگاه رو ديدي به نظر من كه خيلي بهترند.
به سجادم تبريك ميگم.بابا!!!!!!!!!!!!!!!
عكسات چه خوب بودند.ياد قديما به خير رفيق قديمي.با ما باش

نظر ارسالی توسط حامد در تاريخ August 16, 2005 02:02 AM
 

سلام علي جون . من الان خونه حميداينام . عكسا رو نشون داد. فكر نمي كنم اشكال از سايت باشه . حالا يه بار ديگه امتحان كن .

نظر ارسالی توسط فواد در تاريخ August 12, 2005 04:11 PM
 

سلام همشهری و هم دانشگاهی. خوشحالم می بینم یکی سعی بر معرفی شهرمون داره. شعر آخری هم خیلی زیبا بود. موفق و کامیاب باشید.

نظر ارسالی توسط فرنگیس در تاريخ August 9, 2005 02:54 PM
 

مثل هميشه عالي بود علي جان
بخصوص شعرها
به اميد موفقيت

نظر ارسالی توسط فرزانه در تاريخ August 8, 2005 08:52 PM
 

سلام

شعری که از خانم سیمین بهبهانی تو وبلاگتون گذاشتید خیلی قشنگه

نظر ارسالی توسط یاسمن در تاريخ August 7, 2005 04:47 PM
 

سلام.نمي خواين تو جشن خداحافظي ميناي آبي شركت كنيد؟

نظر ارسالی توسط mina در تاريخ August 7, 2005 12:42 PM