صفحه اصلي
از صدای سخن عشق نديدم خوشتر / يادگاری که در اين گنبد دوار بماند
عطر زرد گل ياس رو نمي خوام / نمره ي بيست كلاسو نمي خوام


پنجشنبه 23 تير 1384
به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم / بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم





به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل که يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم که بي ياد تو بنشينم
جهان پير است و بي‌بنياد از اين فرهادکش فرياد
که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
که سلطاني عالم را طفيل عشق مي‌بينم
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل کجايي ساقيا برخيز
که غوغا مي‌کند در سر خيال خواب دوشينم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي‌غلط باشد که حافظ داد تلقينم


شايد بزرگترين زجرهايي كه يه انسان ممكنه بكشه ، اين باشه كه خيلي چيزا رو ببينه ولي از دستش كاري برنياد ؟ درد ديدن و نتوانستن ! وقتي ميبني ولي اصلا نميتوني كاري بكني يا حرفي بزني ، شايد اون موقع آرزو كني كه كور بودي و نمي ديدي، يا كر بودي و نميشنيدي، و يا كاش لال بودي تا اصلا تاسف حرف نزدنتو نخوري . ما بد زمونه اي متولد شديم و توي زمونه بدتري داريم زندگي مي كنيم، همه چي مثل ديدن يه فيلم سينمايي شده ، فقط داري ميبيني ، حتي نميتوني بزني بره اول فيلم ، يا سريعتر رد بشه يا بره عقبتر يا جلوتر ، با همون سرعتي كه داره ميره داري ميبيني و هيچ كاري از دستت بر نمياد، هنوز درست وحسابي اين دنيا رو نشناختم ، روز به روز بدتر ، تنها اميدهايي هست كه باقيمانده و جز آن اميدها خدا ميداند!!! يه دوستي (اسمشو دوست نذاريم بهتره، باز دوستا هواي همديگه رو بيشتر دارن! ) ، هميشه ميگه تو چقدر تو وبلاگت غر ميزني ؟ خسته نشدي از اين همه غر زدن ؟ .... آره بازم دارم غر ميزنم ! دارم از تاريكي ميگم ؟ اين دفه منتظرم يكي به من روشنايي رو نشون بده ؟ خيلي وقته نشده تنها كوه برم ، دلم ميخواد يه كم داد بزنم!!!! ما تاوان چيو داريم ميديم ؟ رسالت ما از جوانيامون و دانستنامون چيه ؟
هنوز خيلي از حرفا هست كه نميشه گفت ! هنوز براي گفتن خيلي از حرفا ابهام دارم ، تو پست قبلي با اينكه حرفهاي زيادي براي گفتن داشتم ؟ (امير ميدونه چي ميخوام بگم) ولي هر چي با خودم كلنجار رفتم نتونستم خودمو راضي كنم مجبور شدم يكي از نوشته ها مو نفرستم. يه سري حرفاي سياسي هم بود به خاطر مامانم اين دفه نتونستم بفرستم.



به يقين آنان كه پژمرده شدند اميدي براي طراوت نداشتند!!!


كاش وقتي زندگي فرصت دهد
گاهي از پروانه ها يادي كنيم
كاش بخشي از زمان خويش را
وقف قسمت كردن شادي كنيم
كاش وقتي آسمان باراني ست
از زلال چشم هايش تر شويم
وقت پاييز از هجوم دست باد
كاش مثل پونه ها پر پر شويم
كاش وقتي چشم هايي ابريند
به خود آييم و سپس كاري كنيم
از نگاه زرد گلدانهايمان
كاش با رغبت پرستاري كنيم
كاش دلتنگ شقايق ها شويم
به نگاه سرخ شان عادت كنيم
كاش شب وقتي كه تنها مي شويم
با خداي ياس ها خلوت كنيم
كاش گاهي در مسير زندگي
باري از دوش نگاهي كم كنيم
فاصله هاي ميان خويش را
با خطوط دوستي مبهم كنيم
كاش با چشمانمان عهدي كنيم
وقتي از اينجا به دريا مي رويم
جاي بازي با صداي موج ها
درد هاي آبيش را بشنويم
كاش مثل آب مثل چشمه سار
گونه نيلوفري را تر كنيم
ما همه روزي از اينجا مي رويم
كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش با حرفي كه چندان سبز نيست
قلب هاي نقره اي را نشكنيم
كاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم هاي خفته را رنگي زنيم
كاش بين ساكنان شهر عشق
رد پاي خويش را پيدا كنيم
كاش با الهام از وجدان خويش
يك گره از كار دل ها واكنيم
كاش رسم دوستي را ساده تر
مهربان تر آسماني تر كنيم
كاش در نقاشي ديدارمان
شوق ها را ارغواني تر كنيم
كاش اشكي قلب مان را بشكند
با نگاه خسته اي ويران شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند
ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند
ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي آرزويي مي كنيم
از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ امين هم از آنجا بگذرد
حرفهاي قلبمان را بشنود
"مريم حيدر زاده"


چند روز پيشا باعرفان تو راه علوم به مهندسي ميرفتيم كه صداي بوق ماشين درومد، برگشتيم ديديم احسان ثقه اي پشت يه پرايد صفر نشسته 2تا داداش كوچولواشم عقب بودن ، آره پرايدشونو تازه از كمپاني گرفته بود و از باباهه دودر زده بود ، آورده بود دانشگاه ، به چه زوري با عرفان جلو نشستيم (فقط اونا كه عرفانو ديدن منظور منو ميفهمن) دوتا ديگم از دوستاش هم عقب چه جوري نشستن بگذريم ... رانندگي شم كه تابلو بود ناشيه و يه گواهينامه اي 3-4 سال پيش گرفته و همين، كافي بود كه موبايلشم زنگ بزنه ، فكرشو بكنين تو اون اوضاع نشستن ما ، اون كه داشت صحبت ميكرد من براش دنده هم عوض كردم ... از اين كه گذشتيم سر پيچ نزديك بود بره تو جدول كه اونم به خير گذشت و همين جور كه ميرفت و با موبايلش حرف ميزد ، از كنارمون يه ماشين ديگه اومد رد بشه كه اگه فرمانشو من به اين طرف نكشيده بودم كه رو ماشين جديد يادگاري ها به جا گذاشته بود ... ، ولي از همه اينا كه بگذريم ، اين احسان به اين راحتي ماشين زير پاشه ، فواد و سجاد و امير هم از اون راحتتر از يه طرف ، اون موقع من بايد كلي بالا پايين بشم تا دقايقي (در اينجا منظور از دقايق كمتر از 20 دقيقه است ...) از بابام ماشينشو بگيرم اونم معلوم نيست هميشه بده !!!!


خيلي جالبه وقتي ميبينيم كه خدا بهمون 2 تا دست و پا داد ، 2 تا چشم براي ديدن و دو تا گوش براي شنيدن ولي يه دل براي هر كي قرار داد ، اون يكي دل پس كجا رفت ؟ اون يكي دل رو توي قلب كي گذاشته ؟ ، چرا بعضي وقتا اون يكي دل رو توي يه قلب سياه ميذاره مگه نميدونه ممكنه كه بزنه اين يكي دل رو هم بشكنه !!!


امروز وقتي از يكي از دوستام شنيدم كه دكترا بعد از 10 سال شيمي درماني داييشو جواب كردن خيلي ناراحت شدم . دايي خود منم چند ماه پيش كليه شو عمل كرد ولي باز اين روزا توي يكي از بيمارستانهاي تهران بستريه... اي اونا كه دلاتون پاكه واسه دايي من و دوستم دعا كنيد!!!
التماس دعا !






به آسمان بگوييد
ديگرنبارد
اشکهای من همه عالم را سيراب می کند
به زمين بگوييد
ديگر نلرزد
که دلم به اندازه ويرانی تمام دنيا لرزيده است
به کودکان آواره بگوييد
ديگر ننالند
که من به اندازه تمام ناله هاشان
فرياد در سينه حبس کرده ام
به عقربه ها بگوييد
ديگر به دنبال هم ندوند
که من به اندازه تمام ثانيه ها لحظه ها را شمرده ام
شمرده ام تا . . .




نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 23 تير 1384


آدم ها , ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد . ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد , قلب است .
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد , تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری ؟ وچه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم , قانع .
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین , تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید .
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس .
کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی . کاش .....


از اینکه برام پی ام گذاشتید ممنونم

به زندگی یه جور دیگه هم می شه نگاه کرد ...

خدانگهدار

نظر ارسالی توسط یاسمن در تاريخ August 6, 2005 03:30 PM
 

پسر جون ادم هر وقت درگيره فكر ميكنه از اون درگير تر ديگه نيست ميگه:غصه ميخوردم كه كفش نداشتم يكي را ديدم كه پا نداشت!اميدوارم خدا تماي بيماري رو شفا بده ...موفق باشي

نظر ارسالی توسط هیچکس در تاريخ July 20, 2005 08:17 PM
 

سلام...دلم صاف نیست ولی برای دایی ها دعا می کنم!

نظر ارسالی توسط مینای آبی در تاريخ July 18, 2005 02:32 AM
 

شايدم دنيا رو سياهي برداشته و ..كه تو هم همش ازش مينوسي...راجع به ماشينم كه ميدونم چه دردي ميكشي!!!.ايشالا دايي تو و دايي دوستتم خوب ميشه

نظر ارسالی توسط حامد در تاريخ July 17, 2005 07:39 AM
 

آره قبول دارم. زمونه عوض شده. ولي اين ماها هستيم که عوض شديم و زمونه را هم عوض کرديم. اگه زمونه بدتر شده، حتماً ماها هم، به جاي اين که تو خوبيها جلو بريم اشتباهاً عقب رفتيم؛ حتماً جاده را گم کرديم.پس براي اين که زمونه بهتری داشته باشيم بايد از خودمون شروع کنيم.
اگه ما هر روزه چيزهايي را مي بينيم و مي شنويم ولي کاري از دستمون برنمي آد، واسه ي اينه که عميق نمي بينيم. هر وقت توانستيم با نهايت وجود ببينيم، اون وقت اول خودمون را مي بينيم و اصلاحش مي کنيم و بعد خدا را ( گرچه بايد در همه جا اول اون را ببينيم ولي ما آدمها تا مدتهايِ مديدي و شايد تا آخر عمر نمي توانيم، يعني نمي خواهيم که فراتر از نوک بيني خودمون را ببينيم.) که ازش مي توانيم بخواهيم، واسه ي درست کردن اون چيزهايي که ما ديديم و شنيديم، کمکمون کنه. ولي مشکل ما آدما اینه که خيلي وقته از ته دلمون، با تمام وجودمون، با خدا حرف نزديم. مشکل ما اينه که آنقدر خودمون را بزرگ مي بينيم که فکر مي کنيم قارديم هر گره اي را حتي با دندون باز کنيم و... .
من اينها را گفتم ولي هيچوقت نمي گم من اين کاستي ها را ندارم؛ چرا من هم دارم، چه بسا بيشتر از تو و بيشتر از ميليونها آدمي که روي کره خاکي زندگي مي کنند. ولي اين را مي دونم که ما تنها زماني خوشبختي واقعي را حس مي کنيم که با عشق و دوستي و همدلي دستهاي يکديگر را براي کمک به هم بگيريم و از غرور و بدبينيمون نسبت به هم کم کنيم... .

نظر ارسالی توسط در تاريخ July 15, 2005 10:17 AM
 

سلام.. من همه ژستهاتو هميشه مي خونم.برادر عزيزم خيلي غمناكي چرا؟ بابا انقدر غصه همه چيزو نخور..انقدر غصه سياستو نخور..رها باش...
در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است
صراحي مي ناب و سفينه غزل است
جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگ است
پياله گير كه عمر عزيز در گذر است
.
.

نظر ارسالی توسط aref در تاريخ July 14, 2005 03:36 PM
 

ادما بعضي وقتا جوري امتحان ميشن كه واقعا تحملش از ظرفيت اونا بيشتر.ايشالا همه بيمارا زودتر شفا پيدا كنن

نظر ارسالی توسط mehdi در تاريخ July 14, 2005 12:45 AM