صفحه اصلي
« دوستم داري » را از من بسيار بپرس! / « دوستت دارم » را با من بسيار بگو !
نخستين جشنواره دانشجويان وبلاگ نويس ايران


شنبه 26 دي 1383
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد / و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت





برف نو ، برف نو ، سلام ، سلام
بنشين خوش نشسته اي بر بام
پاكي آوردي اي اميد سپيد!
همه آلودگي ست اين ايام
راه شومي است مي­زند مطرب
تلخ واري­ست مي چكد بر جام
اشك واري ست مي كشد لبخند
ننگ واري ست مي­تراشد نام
شنبه چون جمعه ، پار چون پيرار
نقش همرنگ مي زند رسام
مرغ شادي به دامگاه آمد
به زمانی که بر گسيخته دام !
ره به هموار جاي دشت افتاد
اي دريغا كه برنيايد گام !
تشنه آنجا به خواب مرگ نشست
کآتش از آب می کند پيغام !
كام ما حاصل از آن زمان آمد
كه طمع بر گرفته ايم از كام...
خام سوزيم ، الغرض ، بدرود !
تو فرود آي ، برف تازه ، سلام
"احمد شاملو"


دنيا چه بي وفاس ! جمله تكراري كه اكثر وقتا از همديگه ممكنه شنيده باشيم . يه روز، روزگار اينقدر به وفق مراده كه از خوشحالي نميدونيم چي كار داريم ميكنيم و اينقده غرق ميشيم كه معلوم نيست چي پيش مياد ! كاش يه كم بيشتر قدرشو بدونن اونا كه تو اين وضعيتن.و اما وقتي كه با آدم بد ميشه چي ؟ همه چي به آدم پشت ميكنه ! و چه دردآور و سخت است وقتي كه تنها باشي و يكي يكي همه تنهات بذارن ! اين دنيا همون دنياس كه آدم گول حوا رو خوردو اومد توش ! همون دنياي بي وفايي كه به هابيل و قابيل هم وفا نكرد. همون دنيايي كه عمر نوح و ثروت قارونم ازشون گرفت . اين دنيا ، همين دنيايي كه ما خودمون با دستاي خودمون ساختيم. چرا از دنيا گله كنيم . از خودمون گله كنيم. از دوستيهاي ناپايداري كه آغازش خوب و قشنگه و پايانش يه تراژدي سوزناك !!!





زندگي در گذر ايام سفيد و سياهش ، سرخي گلهايي را گرفته كه مبادا بويشان انسانها را عاشق كند و دلها را سرمست كند. زندگي چون سردي و گرمي ايام ، درختاني را خشكاند كه مبادا سايه شان نشيمنگاه دوستيها باشد. زندگي در گذر مرگ و زندگي ، راز بقايي از جدال دلها را براي رسيدن به معشوق را به نمايش گذاشت تا هميشه ليلي و مجنونها فنا شوند. زندگي با چهار فصلش مردن براي زندگي و زيستن براي مردن و طلوع را براي غروب و غروب را براي طلوع و روز را براي شب و وصال را براي هجران و تلخي سالها را براي شيريني يك لحظه به نمايش گذاشت. زندگي با تاريكي شب و نور ستارگانش به عاشقان فهماند كه دوري از معشوقشان را شباهنگام با ديدن چهره او در ماه و ستارگان ببينند و اگر ابرها رخ ازو بگرفتند ، در دلها رخ هم بينند. و روزگار عشق را در نيستي و عاشق را در سوختن و معشوق را در هجران و ما را در غربت و ناپاكي ايام به نمايش گذاشت.

جبران خليل جبران: از کنار مزرعه اي مي گذشتم مترسکي را ديدم که معلوم بود ساليان درازي بي حرکت آنجا ايستاده است. از او پرسيدم: آيا از ايستادن خسته نشده اي؟
جواب داد: نه، لذت ترساندن آنقدر زياد است که خستگي ام را جبران مي کند
به او گفتم: راست مي گويي ، من هم بعضي وقتها از اين کار خوشم مي آيد
او جواب داد : تنها کساني که تنشان از کاه پر شده است طعم اين لذت را مي چشند...





تو به شفافي شبنم روي برگها
من مثل برگ زردي كه ميفته از درختا
تو مثل طراوت گلاي نرگس روي قلبم
روي قلبم من نوشتم بي تو هرگز
بين من و تو فاصله غوغا ميكنه
ياد حرفاي قشنگت منو رها نميكنه
تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي
تو مثل ستاره اي كه توي شبهاي سياهم
مي درخشي و ميشي جون پناهم
تو مثل يه تيكه ابري توي آسمون آبي
تو مثل طراوت گلهاي پونه
چرا رفتي از برم اي ديوونه
تو مثل يه تيكه ابري
توي آسمون آبي
پاك و ساده مثل رويا
مثل خوابي
بگو يك بار
آره يك بار برميگردي
يا هنوزم بي تفاوت
يخ و سردي
تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي
تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي
آلبوم كفترچاهي محسن چاوشي
(حسين صفا)



جهانگير پدر شاه جهان سازنده تاج محل در خاطراتش نوشته است ستاره ها اشيا غريبی نيستند .. يک شب ستاره ای را در حال سقوط ديدم و به سمتش تاختیم .. رسيديم به جايی که ستاره (شهاب سنگ) به زمين نشسته بود و هنوز داغ بود و بوی دود و آتش ميداد .. از نزديک لمسش کردم و قطعه ای شکستم .. حيرت انگيز بود .. ستاره ها نيز همجنس زمينند ! فقط وقتی در آسمانند و زنده اند نور ميدهند و دلبرند .. جهانگير درست گفته بود .. اين اوهام و روياهای ماست که ستاره را ستاره ميکند.


(برگرفته از وبلاگ گردو)


بگذاريد تنها من گريه كنم.
براي پايان اين خيابان
سوگواري من كافی است
شما لبخند بزنيد
دست سايه كنيد
و از عبور تابستان
بر پيكره ی اتوبوس ها .
شاد بمانيد
" شادروان نازنین نظام شهیدی "






شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی
ترا با لهجه گل های نيلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام روئيد
با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی
دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی
و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم
تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی
نمی دانم چرا ، شايد خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام
برگرد!
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پائيزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نمی دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.
"مريم حيدر زاده"




بعضي وقتا ما آدما يه كارايي مي­كنيم بعدا تازه مي­بينم چه اتفاقايي افتاده ، زندگي به سرعت در گذره و ما توي سينماي زندگيمون فقط داريم بعضي اتفاقات و رخدادها رو تماشا ميكنيم . و بعضي وقتا فقط تنها كاري كه ميتونيم بكنيم فقط تماشا كردنه و حرف زدنه و يا حتي تحليل و نقد ، ولي وقتي آبي كه داره ميره بازگشتي نميشه واسش متصور شد. و زندگي ما هميشه فيلم تكراري بوده كه روي پرده سينماي همه ما ها تكرار ميشه و بعضي وقتا فقط ميشه تماشا كرد تا نقش اول بود يا بازي كرد يا خلق و ...اما چرا ما خودمون فيلم خودمونو نسازيم تا تماشاچي باشيم.و بعدا بشينيم سر فرصت اونا رو تماشا كنيم.


گفتی برو ، گفتم به چشم
اين بود کلام آخرين
گفتی خداحافظ تو
گفتم همين ، گفتی همين
گريه نکردم پيش تو
با اين که پرپر ميزدم
با خون دل از پيش تو
رفتم و باز نيومدم
بازی عشق تورو جانانه باختم
مثه بازنده ی خوب
مردانه باختم
همه ی ثروت من تحفه ی درويش
نفسم بود که به تو شاهانه باختم
لبخند آخرين من
دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن
داغ دل ويرانه بود
من مات مات از بازيه
شطرنج عشق می امدم
شاه مهره ی دل رفته بود
من لاف بردن می زدم
من لاف بردن می زدم
قلعه ی دل
اسب غرور
لشکر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو
اين همه يادگار عشق
گفتم ببر هر چی که هست
رقيب سخت چيره دست
گفتی تو مغروری هنوز
با فتح اين همه شکست
بازی عشق تورو جانانه باختم
مثه بازنده ی خوب
مردانه باختم
همه ی ثروت من تحفه ی درويش
نفسم بود که به تو مردانه باختم
(زويا زاكاريان)


هميشه از اينكه خوبيها زود رنگ و بوي فراموشي ميگيره دلم ميگيره . وقتي كه روزگار با درياچه هاي گل آلود و متعفنش چشمه خوبيها را آلوده ميكند. وقتي كه با چشمهايمان آن ناشدني ها را ميبينيم وگوشهايمان آن ناشنيدني ها را ، ناگاه خواهيم كه كر و كور شويم و ديگر در اين دنيا اينها را نبينيم و نشنويم. شاملو دوري از معشوقش را زنده به گور شدن تدريجي ميداند و كنون شايد زيستن در اين ايام ناپاك و با آنكه ما را معشوقي نيست ولي اين ايام زنده به گور شدن است.





بر دل زخمهاييست
مرحمي بايد
كو !؟
بر سر فكرهاييست
انديشه اي بايد
نيست !
در دل نجوايي و
در قلب نوايي
گوشي براي شنيدن !
برجان زخمهايي از عشق
كو !؟
در دل ابديتي
نهايتي بايد !؟
در دل عطش عشق
فرياد ميكشد
جرعه آبي از درياي عشق بايد
كو !؟
باغ عشق پربار است
باغباني بايد
از براي رويش
از براي چيدن
زندگي مرگ زود رسي
با زهر هايش
نوشدارويي بايد
"1 بهمن 83"






از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.
خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.
I asked god to take away my habit
God said, no It is not for me to take away, but for you to give it up
از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است.
I asked god to make my handicapped child whole
God said, no body is only temporary
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است.
I asked god to grant me patience
God said, no Patience is a byproduct of tribulation
It isn't granted, it is learned
گفتم: مرا خوشبخت كن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
I asked god to give me happiness
God said, no I give you blessings happiness is up to you
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.
فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند.
I asked god to spare me pain
God said, no
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me
از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم تا بارور شوي.
I asked god to make my spirit grow
God said, no You must grow on your own
But I will prune you to make you fruitful
از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.
فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام.
I asked god for all things that I might enjoy life
God said, no I will give you life, so that you may enjoy all things
از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد.
I asked god to help me love others, as much as He loves me
God said: Ahah, finally you have the idea


برگرفته از وبلاگ زهرا



"تقديم به همه ولنتاينيا..."

چند روز پيشا يكي از دوستان يه آفلاين جالبي برام گذاشته بود : "ميشه مثل يه قطره اشك ، بعضيا رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نميتوني جلوي اشكيو بگيري كه با رفتن بعضيها از چشمات جاري ميشه ! ..." و يه آف ديگه كه خيلي به دور از انتظار نيست كه بگيم : " غمگين ترين و رنج آورترين لحظات زندگي انسانها توسط همون كسي ساخته ميشه كه شيرين ترين و به ياد ماندني ترين لحظات را براي او ساخته ..."





نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ شنبه 26 دي 1383


ديدي اي غمگين تر از من بعد از آن دير آشنايي آمدي خواندي برايم قصه ي تلخ جدايي مانده ام سر در گريبان بي تو در شب هاي غمگين بي تو باشد همدم من ياد پيمان هاي ديرين آن گل سرخي كه دادي در سكوت خانه پژمرد آتش عشق و محبت در خزان سينه افسرد اكنون نشسته در نگاهم تصوير پر غرور چشمت يك دم نمي رود از يادم چشمه هاي پر نور چشمت آن گل سرخي كه دادي در سكوت خانه پژمرد خيلی قشنگ بود موفق باشی

نظر ارسالی توسط sarzamine eshgh در تاريخ March 17, 2005 04:35 PM
 

سلام علي جون . چطوري پسر ؟ خوبي بابا . در هر حال از اينكه دوباره اينجام افتضاح ! خوشحالم . قربونت محمد .

نظر ارسالی توسط Mohammad در تاريخ February 15, 2005 08:44 AM
 

رژيم منحوس ايران بداند ٬ ما را از زندان و شکنجه در راه ازادی باکی نيست. کانون وبلاگ نويسان دستگيری ارش سيگارچی و مجتبی سمیعی نژاد رامحکوم مينمايد. زنده باد ازادي و دموكراسي

نظر ارسالی توسط alireza در تاريخ February 13, 2005 06:58 PM
 

:)

نظر ارسالی توسط ---- در تاريخ February 8, 2005 10:01 PM
 

" غمگين ترين و رنج آورترين لحظات زندگي انسانها توسط همون كسي ساخته ميشه كه شيرين ترين و به ياد ماندني ترين لحظات را براي او ساخته ..."

اين جمله ي آخر خيلي جالبه
علي جان موفق باشي

نظر ارسالی توسط mehdi در تاريخ February 8, 2005 01:22 AM
 

سلام علي عزيز خوش به حالت بازم مينويسي و جالب مينويسي ميگم اين دوختره كه پيشي بغلشه چه نازه!!!!

نظر ارسالی توسط sana در تاريخ February 7, 2005 07:56 PM
 

سلام علي عزيز خوشبحالت بازم مينويسي و جالب مينويسي ميگم اين دوختره كه پيشي بغلشه چه نازه!!!!

نظر ارسالی توسط sana در تاريخ February 7, 2005 07:56 PM
 

هنوز نخوندم,ولي ميدونم كه مثل هميشه عالي نوشتي

نظر ارسالی توسط farzaneh در تاريخ February 7, 2005 11:57 AM
 

سلام. مثل هميشه قشنگ . متنوع و جالب بود . ولي يه كم حجم مطالب با لااست. ميگن : رهرو ان است كه اهسته و پيوسته رود ... موفق باشيد .

نظر ارسالی توسط nahal در تاريخ February 7, 2005 06:38 AM