
من چرا دل به تو دادم که دلم ميشکني
يا چه کردم که نگه باز به من مينکني
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حريفان که تو منظور مني
ديگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدني
تو همايي و من خسته بيچاره گداي
پادشاهي کنم ار سايه به من برفکني
بنده وارت به سلام آيم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهي ميرسدت کبر و مني
مرد راضيست که در پاي تو افتد چون گوي
تا بدان ساعد سيمينش به چوگان بزني
مست بي خويشتن از خمر ظلومست و جهول
مستي از عشق نکو باشد و بي خويشتني
تو بدين نعت و صفت گر بخرامي در باغ
باغبان بيند و گويد که تو سرو چمني
من بر از شاخ اميدت نتوانم خوردن
غالب الظن و يقينم که تو بيخم بکني
خوان درويش به شيريني و چربي بخورند
سعديا چرب زباني کن و شيرين سخني

وقتي داري به همه چي فک مي کني و به اون چيزي که بايد فک کني نمي کني، حتماً به اون چيزي که نبايد فک کني هم فک مي کني و خلاصه که به قول ابي چنان کوفت و زهرماري ميشه که يادت ميفته که يه زماني مثلاً کار مفيدت توي اين دنيا همين بلاگ نويسي بوده حالا چي شده داري وقت کم مياري، يکي نيست بگه، ولي خوب خودم که ميتونم بگم آخه پسره تو که اول تا آخر ترم واسه دانشجوات نسخه هاي اسرار موفقيت و مديريت زمان مي پيچي حالا خودت چرا به سرفه افتادي ؟ تزت هنوز تموم نشده ؟ خوب که چي؟ جوونيت داره بدو بدو ميره؟ خوب ؟ زمان داره از دست ميره ؟ يا خيلي چيزاي ديگه ؟ خوب پارسال اين موقع کجا بودي ؟ پيرارسال ؟ پيرارپيرارسال چي ؟ مردن که نيست، پاشو پاشو، تويي که همه چيو به چيزت گرفتي اينم روش، امروز بي خيال خيلي چيزاي ديگه يه آپي بزن به اينجا، اول يه داستان واقعي از دنياي بيرون که به سليقه خودم تغييرش دادم که صاحب سرنوشت شاکي نشه !
اپيزود اول:
پري رو تختش دراز کشيده، پرده هاي اتاق رو کشيده که نور بيرون اذيتش نکنه! يه ساعتي هست که هي توي تختش داره غلت ميزنه اما از خواب خبري نيست. اصلاً انگار نه انگار که تو اين چند روزه تو بيمارستان کلي شيفت بوده و بي خوابي کشيده ! بله پري خانم باز رفته تو روياي مرد زندگيش، هموني که قراره با اسب سفيدش بيا طبقه 24 آپارتمان سوارش کنه و از اون بالا با هم پرواز کنن و برن ! نه خير مسخره نکن ! اين دفه همه چي فرق ميکنه ! اين دفه فقط ميخوام به نداي قلبم گوش بدم، اما آخه اون دفه چيزايي که راجع به مهرداد به اميررضا گفتم، هر چي امير رضا گفته بود درست بود! اين دفه چي ؟ چطوري ميتونم به حرفاي اميررضا توجه نکنم ! يعني مسعودم ممکنه مرد زندگي من نباشه ! نمي تونم تصورشم بکنم، من ديگه حسابي مسعود رو دوست دارم، اگه زنگ زدناش يه روز طولاني بشه از غصه مي ميرم، آخه دختريه ديوونه بيکار بودي براي امير رضا تعريف کني چطور با مسعود آشنا شدي ! واي خداي من مگه مغرت پاره سنگ برداشته بود که گفتي چيا به هم گفتين، اگه مسعود بفهمه تيکه تيکت ميکنه ! نه، مسعود من به اين نازي و ملوسي ! اگه الان اميرضا اينو مي شنيد مي گفت آخه خره تو که همش يه بار ديديش چرا بهش ميگي ناز و ملوس ! خوب دوستش دارم ! من که ديگه اينجا فاميلي ندارم ! آخه مسعود قربونت برم زودتر بيا ديگه، نه، دختره سرت هوا برداشته، اين حرفا چيه ميزني نصفه شبي، حالا هواپيماشون تند بياد يه بلايي سرش بياد ! آخ خدا جون فردا يه وقتي پيش خواهرش آبروريزي نشه ! پري چشماش ناخودآگاه به سمت چوب رختي گوشه اتاق افتاد ! آره خوب شد لباسها رو امروز اطو زدم، بزار يه بار ديگه مرور کنم چيزي جا نمونده باشه ! ميوه و شيريني که آمادس، دکور خونه رو هم که اون جور که مي خواستم تغيير دادم ! فردام که يکشنبس دانشگاه تعطيله ! يه سي دي از بوچلي هم خريدم فردا سرنهار بزارم مسعود خوشش مياد! لباسهاي بابا رو هم که آماده کردم ! آخه مامان الان بايد اينجا باشي ديگه، پس اين فريدون چرا درسش تموم نميشه مامان پاشه بياد اينجا! بابا دختره ددد هههه بگير بخواب ديگه ! ... بعد از دو سال دوري از مامان و فريدون و کل ايران حالا مسعود ميتونه جاي خالي اونا رو پر کنه ؟ ولي بابا رو چي کنم ! مسعود گفته بود به بابات بگو که بايد بياي نيوجرسي پيش ما ولي بابا که تازه کارش تو ونکوور جور شده ! نکنه فردا مسعود برگرده به بابا بگه ! چرا زودتر به بابا نگفتي مسعود چي گفته ! اه ه ه د د بگير بخواب ديگه ! فردا خواهرش نگه مسعود چه عروس خواب آلويي پيدا کرده ...
اپيزود دوم:
مسعود مدارکش رو که تحويل ميگيره به خواهرش ملحق ميشه ! رو به خواهرش در حالي که داره زيپ کيف آويزش رو مي بنده ميگه: "کاش مامانم بود زهرا". زهرا سري تکون ميده و در حالي که داره به چمدوناي ديگه نگا ميکنه ميگه : بابا چقدره حولي تو، پسر! حالا فک مي کنن چه خبره ! مگه قرار نشد بريم ببينيم چطورن ؟ به خانواده ما ميخورن يا نه ؟ زهرا منم خيلي استرس دارم ! آخه فقط يه بار پري رو ديدم، توي اين 3 ماه، فقط تلفني حرف زديم ! خوب خره چقدر گفتم اون موقع که ايران بوديم بيا برات دختر اعظم سادات رو بگيريم ! اه اه باز اسم نازنين رو آوردي با اون دماغ عمليش ! حالا اينم اين جور که ميگي خيليم خوشگل نيست نمي دونم عاشق چيش شدي ! بهش گفتي ما خانوادمون سطحش بالاس ! پدربزرگت درس خوندي هاروارد بوده ! مسعود چشماشو جم ميکنه و ميگه : چند بار بگم من که نمي خوام با يکي از خودمون پايين تر وصلت کنم ! ولي زهرا من يه جوري به پري گفتم که حسابي تحويلمون بگيرن ! اون دفه به پري گفتم تو گوگل فاميليمونو بزني چند تا لينک اول مربوط به کتاباييه که بابا نوشته چنان ذوق کرده بود که از پشت تلفن ميشد چشماي گرد شدشو تصور کرد ! اه اه اينا رو که ميگي من دق مي خورم که اين چند ماه آخر اگه خوب مصاحبه داده بودي الان کلمبيا بودي نه آستين ! خودت هيچ گوهي نشدي خيلي خري که رفتي پز بابا رو دادي !

جرمي ندارم بيش از اين کز جان وفادارم ترا
ور قصد آزارم کني هرگز نيازارم ترا
زين جور بر جانم کنون، دست از جفا شستي به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همي
در حال خود گويم همي، يادي بود کارم ترا
آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر
تيمار کار من بخور، کز جان خريدارم ترا
هان اي صنم خواري مکن، ما را فرازاري مکن
آبم به تاتاري مکن، تا دردسر نارم ترا
جانا ز لطف ايزدي گر بر دل و جانم زدي
هرگز نگويي انوري، روزي وفادارم ترا
انوري ابيوردي
* نخستين منزل عشق اين است که بگذاريم آنان که دوستشان داريم بيکموکاست خودشان باشند؛ نهاينکه از هر سو بفشاريمشان تا در قالب مطلوب ما بگنجند. جز اين اگر باشد، ما تنها عاشق بازتابي از خودمان شدهايم که در وجود آنها يافتهايم. (توماس مرتن)
* وقتي در حرف هايمان مقدمه چيني مي کنيم براي اين است که مي خواهيم همديگر را فريب دهيم. براي اين است که تلاش مي کنيم خدشه اي در باور ديگري ايجاد کنيم تا بتواند حرف هايمان را قبول کند (در آغوش خدا گريه مي کرد و مي گفت نمير - حسن فرهنگي)
* مشکل دنيا اين است که احمق ها هميشه صد در صد مطمئن اند و هوشمندان پر از ترديد. (برتراندراسل)

معمولاً وقتي حرف از اولين ها به ميون مياد، بخشي از روياها و آرزوهاي ما رو هم اين اولين ها يدک ميکشه ! مثلاً سال سوم-چهارم دبيرستان براي رفتن به دانشگاه چطوري رويا مي بافتيم و چه ديوارهاي همتي رو که جلو نمي برديم ولي بعد از اون همه شب نخوابي و خرخوني نتيجه دانشگاه اون جوري نبود که ميخواستم، غروب بود و من بودم و دوچرخه اي که توي سربالايي رکاب مي زدم... يا وقتي که براي اولين بار تلفن موبايل گرفتم تا قبلش فکر مي کردم اون اولين بار شمارمو به چه سرکار خانم عزيزي خواهم داد ولي تا وقتي که اون خانم معزز بود هيچ گونه تلفن و ارتباطي در کار نبود اما موبايل که اومد ديگه اون رفته بود و من داشتم توي يه غروب ديگه جاده رو بي همسفر طي مي کردم ! خونه مجردي هم براي خودش عالمي داشت البته فقط تو رويا، اينکه با داشتن خونه مجردي چه غلطها که نکنيم و فک مي کرديم چه ضعيفه هايي که مهمان کلبه ما خواهند شد تا اينکه بزرگتر شديم و صاحب خونه مجردي هم شديم اما دريغ از يه دونه ضعيفه سبيل دار يا يه بزم شبانه، فازمون عوض شده بود خير سرمون مثلاً درس ميخونديم ! و حالا که من صاحب اولين اتومبيل اختصاصي شدم، تا وقتي که نبود فکر مي کردي که کجاها خواهي رفت و چه پري روياني رو سوار خواهمي نمود و به کجا آبادها که پرواز کني. امروز با اين ماشين صفر که تازه پلاک شده و مثل عروسي ميمونه که تازه بکارتش رو به مبارکي از دست داده داريم خيابانهاي تنگ و تاريک رو دور مي زنم نه جايي رفتم و نه کسي رو سوار کردم، خيلي ساکت و آروم به کوچه اي پناه آوردم تا در خفاي اين شهر کوچک آخرين نخ از اين بسته مارلبرو سفيد رو دود کنم. دوستيم ديگه برام نمونده، ثتا شاهروده، مجي از وقتي که دکترا قبول شده، پاش به تهران باز شده ! حامد تهرانه، امير تهرانه دوستان مونثم که يکي يکي دارن مي پرن ! همون جا دود را پايان ميدهم و مسير ديگري را انتخاب مي کنم هنوز با اين ماشين خاطره اي ندارم، حال و حوصله جنگولگ بازي هم ديگه نيست. باز با ماشين بابا خاطره هاي متنوع تري داشتم ولي بديش اين بود که هميشه اون وقتايي که منم ميخواستم برم بيرون بابا هم ماشينو لازم داشت، واي اولي باري که فري رو از مهندسي تا علوم رسوندم چه حس خاصي داشت ! اون موقع ها يه حسن ديگه هم داشت، سال تا سال رنگ پمپ بنزينو نمي ديدي چه برسه به کارت سوخت که بابا هميشه باک رو پر مي کرد. حالا ماشين نيومده بابا واسه کارت سوخت نقشه کشيده ! اما واقعاً فاصله روياها تا حقيقت زياده يا اينکه سرعت ما براي رسيدن به روياهامون خيلي کمه ! ياد حرفهاي عباس آقا هم ميفتم، اونم شکوه داشت که تا وقتي که دلمون مي خواست بخوريم وضع ماليمون خوب نبود و مثل خر کار مي کرديم حالا که وضع مالي هم خوب شده دندونمون مصنوعي شده و هزار جور مرض قند و خون و چربي داريم ! خلاصه که آقاي زندگي گلايه اي نيست، ما که روز به روز بيشتر داريم پوست ميندازيم و پوست کلفت تر ميشيم و مثلاً داريم حال ميکنيم اگه گاهي وقتا حال کردي چربش کني هم واسه خودت بهتره و مسلماً واسه ما !
همرنگ گونه هاي تو مهتابم آرزوست
چون باده ي لب تو مي نابم آرزوست
اي پرده پرده ي چشم توام باغ هاي سبز
در زير سايه ي مژه ات. خوابم آرزوست
دو راز نگاه گرم تو . بي تاب گشته ام
بر من نگاه کن . که شب و تابم آرزوست
تا گردن سپيد تو گرداب رازهاست
سر گشتگي به سينه ي گردابم آرزوست
تا وارهم ز وحشت شب هاي انتظار
چون خنده ي تو مهر جهانتابم آرزوست
فريدون مشيري

...
زني تو آمد. با موهاي فلفل نمکي و بدون آرايش. جلو ميز مدير ايستاد:
- سلام
مدير پرسيد: "فرمايشي داشتيد؟"
زن گفت: "خودتون خواسته بوديد." دندانهاي جلوش انگار شکسته بود. لبه هاي دندان پريده بود.
- بفرماييد بنشينيد. اسم سرکار؟
زن روي صندلي کنار فريده خانم نشست. گفت: "من مادر ليلي هستم."
مدير سينه اش را صاف کرد. کليدي از جيب درآورد. کشو را جلو کشيد. سه پاکت که سرشان را باز کرده بودند درآورد، کارت را از روي ميز برداشت و روي پاکتها گذاشت و رو به زن دراز کرد، زن با صداي لرزاني پرسيد: "مال منه؟"
- نه خير مال دختر خانم سرکاره.
زن پاکتها را با دست چپ گرفت. با همان دست زير و رو کرد پشت کارت را خواند و رويش را نگاه کرد. اشک از چشمهايش روي عکس مرد کفتر به سر افتاد آشفته پرسيد: "حالا من چه بايد بکنم؟"
مدير گفت: "چه عرض کنم. نصيحتش کنيد. بهش بگيد اگر دست از کارهايش برنداره از مدرسه بيرونش مي کنن."
زن آب دهنش را فرو داد. مثل اينکه اشکش را خورد. گفت: "دست از چه کاري آقاي مدير؟ يکي ديگه کاغذ مي نويسه، يکي ديگه بايد غرامت پس بده؟"
زن کيفش را با ساعد راست به سينه فشرد. در کيفش را با دست چپ باز کرد. يک پاکت سيگار اشنو درآورد. گذاشت روي زانوش. در کيف را بست. سر پاکت اشنو باز بود، يک سيگار به سختي بيرون کشيد گذاشت به لبش. معلم تشريح بلند شد کبريت کشيد و سيگار زن را روشن کرد.
دست مدير به زنگ رفت. دو زنگ پياپي زد تا شاگردان بروند سر کلاس. بعد يک تک زنگ هم زد. معلم تشريح از دفتر بيرون رفت. فريده خانم هم بلند شد. مدير گفت: "فريده خانم شما تشريف داشته باشيد." و بعد رو کرد به محمد آقا که به صداي تک زنگ تو آمده بود. گفت: "بگو ليلي بياد." و به زن رو کرد و گفت: "اولين کاري که مي کنيد به دختر خانمتون نصيحت کنيد پسره رو معرفي بکنه، وقتي دادم سرشو از ته تراشيدن عاشقي از يادش ميره."
زن گفت: "من هرگز همچين نصيحتي به دخترم نميکنم."
- چشمم روشن. معلومه ديگه. مادر اين طوري، دختر هم از اين بهتر نميشه.
زن خشمگين گفت: "من؟ من با اين موهاي سفيد چطوري ميتونم باشم؟ من بدبخت با سه تا بچه که بي پدر بزرگ مي کنم. خودمم معلمم آقا. شما به چه حق با من اين طور حرف مي زنيد؟"
ليلي تو آمد با رنگ پريده. مادر پاشد. يک کلمه به دختر حرف نزد. نگاه هم نکرد. سيگار را انداخت زمين و روي آن پا کشيد. در ايوان را که به دفتر باز ميشد با دست چپ باز کرد و رفت توي ايوان. ليلي جلو ميز مدير ايستاده بود. سرش را زير انداخته بود. فريده خانم دنبال مادر به ايوان رفت زن دست چپش را گذاشته بود روي نرده ي ايوان. چشماش قرمز بود. مژه هايش را بهم زد و يک اشک چکيد. از فريده خانم پرسيد: "يعني من با اين موهاي سفيد اين کاره ام؟" صدايش مي لرزيد.
فريده خانم دست پيش برد که دست زن را بگيرد. زن دست راستش را عقب کشيد.
فريده خانم گفت:"حالا بفرماييد تو. خودتون که معلميد. مي دونيد که مدير و معلم بايد مواطب بچه هاي مردم باشن."
زن پرسيد: "به دخترم جاسوسي ياد بدم که همکلاسيشو لو بده؟ من، خانم، معلم قرآن و شرعياتم. به من مي گن خانم قرائت. از برکت خدا يه لقمه نون در مي آرم." و گريان اضافه کرد که "طاقت همه چيز رو دارم، غير از رسوايي."
فريده خانم يه دستمال کاغذي از کيفش درآورد و داد به زن. زن دستمال را با دست چپ گرفت. اشکش را پاک کرد و گفت. "بي آبرو شدم."
- خانم طوري که نشده. به دختر شما کاغذ نوشته اند. به او چه مربوطه؟ خوب اينها جوانند. در سياست که دخالت نکنند. عاشق هم که نشوند. پس چه کار بکنند؟"
- درس بخونن خانم، شما جوانيد. نمي دونيد چقدر براي مادر سخته که به دخترش لکه بچسبونن.
فريده خانم گفت: "الان صحبت از لکه نيست که. اتفاق کوچکي افتاده. نمي دونم چرا هم شما و هم آقاي مدير اين اتفاق کوچک رو آنقدر بزرگ مي کنيد. شجاعت داشته باشيد"
زن گفت: "شجاعت؟ اي خانم وقتي پاي اولاد در کاره شجاعت آدم تموم ميشه. اين دست منو مي بينيد؟" و دست راستش را نشان داد که يک قوز بزرگ روي مچش برآمده بود و پرسيد: "مي دونيد چرا شکسته؟ پارسال همين موقع بود. رتبه هاي همه رو دادن غير از رتبه من. من هم رفتم خوابيدم جلو ماشين وزير آموزش. شوفر وزير روشن کرد و وقتي متوجه من شد که کار از کار گذشته بود. وزير آموزش از ماشين پريد بيرون. من با دست شکسته ي خون آلودم گفتم: جناب وزير چرا به من رتبه ندادين؟ به همه دادين غير از من؟ و از درد نزديک بود بي هوش بشم. اما خودمو خوب گرفتم. باور کنيد همون موقع معاون و رئيس کارگزيني رو خواست و دستور داد به کار من رسيدگي بکنن. درسته که هنوز نتونستم پول معالجه دستمو از بيمه فرهنگيان بگيرم، اما رتبه رو گرفتم، آدم هر کاري مي کنه برا اولاد مي کنه خانم. اما اگه دخترم بخواد رسوايي بار بياره..." و باز اشک از چشمش لغزيد.
فريده خانم گفت: "غصه نخوريد. دخترتون رسوايي بار نمي آره من پسره رو مي شناسم. باهاش حرف مي زنم. اما البته لو نمي دم."
با هم به دفتر رفتند. ليلي همان طور سرافکنده جلو ميز مدير ايستاده بود و دو پسر، قاسم و احمد، کنار ليلي ايستاده بودند. احمد کوتاه و چاق بود و عينک داشت. صداي ليلي آمد که: "آقا چند بار بگم؟ باور کنيد نمي شناسم به من دو تا کاغذ نوشته ولي نمي دونم کيه؟ امضا که نداره..."
مدير رو کرد به قاسم و گفت:"تو بگو ببينم؟"
نگاه قاسم افتاد به چشم فريده خانم که نگاهش در چشم او بودو من من کرد. "ما نمي دونيم آقا. کي گفت ما مي دونيم؟"
احمد در کلام قاسم دويد و گفت: "آقا ما بگيم؟" مدير با سر اشاره کرد که بگويد: "آقا، همه خيال مي کنن منصور خاطر خواه ليلي شده ولي منصور رفيق خودمونه آقا، به ما مي گه. به نظر من مهديه که اين کاغذا رو مي نويسه. ما خودمون شنيديم سر کلاس خانم آکسان تيکور مهدي به ليلي گفت: عزيز جون، و ليلي هم خنديد"
مدير داد زد سر کلاس کي؟ احمق گوساله...
فريده خانم دخالت کرد: "مقصودش سر کلاس منه. اما من که چيزي نشنيدم"
احمد گفت: "آقا ما خودمون شنيديم."
و صداي قاسم درآمد که "خپله تو ديگه خفه شو."
...
بخشي از داستان مدل نوشته سيمين دانشور

اين بار که تاول پاهايم خشک شود
دوباره عاشقت مي شوم
دوباره راه مي افتم
دوباره گم مي شوم




