نوشته هاي قبلي

تير 1389
خرداد 1389
ارديبهشت 1389
فروردين 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دي 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهريور 1388
مرداد 1388
تير 1388
خرداد 1388
ارديبهشت 1388
فروردين 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دي 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهريور 1387
مرداد 1387
تير 1387
خرداد 1387
ارديبهشت 1387
فروردين 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دي 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهريور 1386
مرداد 1386
تير 1386
خرداد 1386
ارديبهشت 1386
فروردين 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دي 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهريور 1385
مرداد 1385
تير 1385
خرداد 1385
ارديبهشت 1385
فروردين 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دي 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهريور 1384
مرداد 1384
تير 1384
خرداد 1384
ارديبهشت 1384
فروردين 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دي 1383
آذر 1383
آبان 1383
مهر 1383
شهريور 1383
مرداد 1383
تير 1383
خرداد 1383
ارديبهشت 1383
فروردين 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دي 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهريور 1382
مرداد 1382
تير 1382
خرداد 1382
ارديبهشت 1382
فروردين 1382
اسفند 1381
بهمن 1381
دي 1381
آذر 1381
آبان 1381
مهر 1381
شهريور 1381

 RSS

پنجشنبه 31 تير 1389
همرنگ گونه هاي تو مهتابم آرزوست / چون باده ي لب تو مي نابم آرزوست





من چرا دل به تو دادم که دلم مي‌شکني
يا چه کردم که نگه باز به من مي‌نکني
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حريفان که تو منظور مني
ديگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدني
تو همايي و من خسته بيچاره گداي
پادشاهي کنم ار سايه به من برفکني
بنده وارت به سلام آيم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهي مي‌رسدت کبر و مني
مرد راضيست که در پاي تو افتد چون گوي
تا بدان ساعد سيمينش به چوگان بزني
مست بي خويشتن از خمر ظلومست و جهول
مستي از عشق نکو باشد و بي خويشتني
تو بدين نعت و صفت گر بخرامي در باغ
باغبان بيند و گويد که تو سرو چمني
من بر از شاخ اميدت نتوانم خوردن
غالب الظن و يقينم که تو بيخم بکني
خوان درويش به شيريني و چربي بخورند
سعديا چرب زباني کن و شيرين سخني



وقتي داري به همه چي فک مي کني و به اون چيزي که بايد فک کني نمي کني، حتماً به اون چيزي که نبايد فک کني هم فک مي کني و خلاصه که به قول ابي چنان کوفت و زهرماري ميشه که يادت ميفته که يه زماني مثلاً کار مفيدت توي اين دنيا همين بلاگ نويسي بوده حالا چي شده داري وقت کم مياري، يکي نيست بگه، ولي خوب خودم که ميتونم بگم آخه پسره تو که اول تا آخر ترم واسه دانشجوات نسخه هاي اسرار موفقيت و مديريت زمان مي پيچي حالا خودت چرا به سرفه افتادي ؟ تزت هنوز تموم نشده ؟ خوب که چي؟ جوونيت داره بدو بدو ميره؟ خوب ؟ زمان داره از دست ميره ؟ يا خيلي چيزاي ديگه ؟ خوب پارسال اين موقع کجا بودي ؟ پيرارسال ؟ پيرارپيرارسال چي ؟ مردن که نيست، پاشو پاشو، تويي که همه چيو به چيزت گرفتي اينم روش، امروز بي خيال خيلي چيزاي ديگه يه آپي بزن به اينجا، اول يه داستان واقعي از دنياي بيرون که به سليقه خودم تغييرش دادم که صاحب سرنوشت شاکي نشه !

اپيزود اول:
پري رو تختش دراز کشيده، پرده هاي اتاق رو کشيده که نور بيرون اذيتش نکنه! يه ساعتي هست که هي توي تختش داره غلت ميزنه اما از خواب خبري نيست. اصلاً انگار نه انگار که تو اين چند روزه تو بيمارستان کلي شيفت بوده و بي خوابي کشيده ! بله پري خانم باز رفته تو روياي مرد زندگيش، هموني که قراره با اسب سفيدش بيا طبقه 24 آپارتمان سوارش کنه و از اون بالا با هم پرواز کنن و برن ! نه خير مسخره نکن ! اين دفه همه چي فرق ميکنه ! اين دفه فقط ميخوام به نداي قلبم گوش بدم، اما آخه اون دفه چيزايي که راجع به مهرداد به اميررضا گفتم، هر چي امير رضا گفته بود درست بود! اين دفه چي ؟ چطوري ميتونم به حرفاي اميررضا توجه نکنم ! يعني مسعودم ممکنه مرد زندگي من نباشه ! نمي تونم تصورشم بکنم، من ديگه حسابي مسعود رو دوست دارم، اگه زنگ زدناش يه روز طولاني بشه از غصه مي ميرم، آخه دختريه ديوونه بيکار بودي براي امير رضا تعريف کني چطور با مسعود آشنا شدي ! واي خداي من مگه مغرت پاره سنگ برداشته بود که گفتي چيا به هم گفتين، اگه مسعود بفهمه تيکه تيکت ميکنه ! نه، مسعود من به اين نازي و ملوسي ! اگه الان اميرضا اينو مي شنيد مي گفت آخه خره تو که همش يه بار ديديش چرا بهش ميگي ناز و ملوس ! خوب دوستش دارم ! من که ديگه اينجا فاميلي ندارم ! آخه مسعود قربونت برم زودتر بيا ديگه، نه، دختره سرت هوا برداشته، اين حرفا چيه ميزني نصفه شبي، حالا هواپيماشون تند بياد يه بلايي سرش بياد ! آخ خدا جون فردا يه وقتي پيش خواهرش آبروريزي نشه ! پري چشماش ناخودآگاه به سمت چوب رختي گوشه اتاق افتاد ! آره خوب شد لباسها رو امروز اطو زدم، بزار يه بار ديگه مرور کنم چيزي جا نمونده باشه ! ميوه و شيريني که آمادس، دکور خونه رو هم که اون جور که مي خواستم تغيير دادم ! فردام که يکشنبس دانشگاه تعطيله ! يه سي دي از بوچلي هم خريدم فردا سرنهار بزارم مسعود خوشش مياد! لباسهاي بابا رو هم که آماده کردم ! آخه مامان الان بايد اينجا باشي ديگه، پس اين فريدون چرا درسش تموم نميشه مامان پاشه بياد اينجا! بابا دختره ددد هههه بگير بخواب ديگه ! ... بعد از دو سال دوري از مامان و فريدون و کل ايران حالا مسعود ميتونه جاي خالي اونا رو پر کنه ؟ ولي بابا رو چي کنم ! مسعود گفته بود به بابات بگو که بايد بياي نيوجرسي پيش ما ولي بابا که تازه کارش تو ونکوور جور شده ! نکنه فردا مسعود برگرده به بابا بگه ! چرا زودتر به بابا نگفتي مسعود چي گفته ! اه ه ه د د بگير بخواب ديگه ! فردا خواهرش نگه مسعود چه عروس خواب آلويي پيدا کرده ...

اپيزود دوم:
مسعود مدارکش رو که تحويل ميگيره به خواهرش ملحق ميشه ! رو به خواهرش در حالي که داره زيپ کيف آويزش رو مي بنده ميگه: "کاش مامانم بود زهرا". زهرا سري تکون ميده و در حالي که داره به چمدوناي ديگه نگا ميکنه ميگه : بابا چقدره حولي تو، پسر! حالا فک مي کنن چه خبره ! مگه قرار نشد بريم ببينيم چطورن ؟ به خانواده ما ميخورن يا نه ؟ زهرا منم خيلي استرس دارم ! آخه فقط يه بار پري رو ديدم، توي اين 3 ماه، فقط تلفني حرف زديم ! خوب خره چقدر گفتم اون موقع که ايران بوديم بيا برات دختر اعظم سادات رو بگيريم ! اه اه باز اسم نازنين رو آوردي با اون دماغ عمليش ! حالا اينم اين جور که ميگي خيليم خوشگل نيست نمي دونم عاشق چيش شدي ! بهش گفتي ما خانوادمون سطحش بالاس ! پدربزرگت درس خوندي هاروارد بوده ! مسعود چشماشو جم ميکنه و ميگه : چند بار بگم من که نمي خوام با يکي از خودمون پايين تر وصلت کنم ! ولي زهرا من يه جوري به پري گفتم که حسابي تحويلمون بگيرن ! اون دفه به پري گفتم تو گوگل فاميليمونو بزني چند تا لينک اول مربوط به کتاباييه که بابا نوشته چنان ذوق کرده بود که از پشت تلفن ميشد چشماي گرد شدشو تصور کرد ! اه اه اينا رو که ميگي من دق مي خورم که اين چند ماه آخر اگه خوب مصاحبه داده بودي الان کلمبيا بودي نه آستين ! خودت هيچ گوهي نشدي خيلي خري که رفتي پز بابا رو دادي !





جرمي ندارم بيش از اين کز جان وفادارم ترا
ور قصد آزارم کني هرگز نيازارم ترا
زين جور بر جانم کنون، دست از جفا شستي به خون
جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا
رخ گر به خون شويم همي، آب از جگر جويم همي
در حال خود گويم همي، يادي بود کارم ترا
آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر
تيمار کار من بخور، کز جان خريدارم ترا
هان اي صنم خواري مکن، ما را فرازاري مکن
آبم به تاتاري مکن، تا دردسر نارم ترا
جانا ز لطف ايزدي گر بر دل و جانم زدي
هرگز نگويي انوري، روزي وفادارم ترا
انوري ابيوردي

* نخستين منزل عشق اين است که بگذاريم آنان که دوست‌شان داريم بي‌کم‌وکاست خودشان باشند؛ نه‌اين‌که از هر سو بفشاريم‌شان تا در قالب مطلوب ما بگنجند. جز اين اگر باشد، ما تنها عاشق بازتابي از خودمان شده‌ايم که در وجود آن‌ها يافته‌ايم. (توماس مرتن)

* وقتي در حرف هايمان مقدمه چيني مي کنيم براي اين است که مي خواهيم همديگر را فريب دهيم. براي اين است که تلاش مي کنيم خدشه اي در باور ديگري ايجاد کنيم تا بتواند حرف هايمان را قبول کند (در آغوش خدا گريه مي کرد و مي گفت نمير - حسن فرهنگي)

* مشکل دنيا اين است که احمق ها هميشه صد در صد مطمئن اند و هوشمندان پر از ترديد. (برتراندراسل)




معمولاً وقتي حرف از اولين ها به ميون مياد، بخشي از روياها و آرزوهاي ما رو هم اين اولين ها يدک ميکشه ! مثلاً سال سوم-چهارم دبيرستان براي رفتن به دانشگاه چطوري رويا مي بافتيم و چه ديوارهاي همتي رو که جلو نمي برديم ولي بعد از اون همه شب نخوابي و خرخوني نتيجه دانشگاه اون جوري نبود که ميخواستم، غروب بود و من بودم و دوچرخه اي که توي سربالايي رکاب مي زدم... يا وقتي که براي اولين بار تلفن موبايل گرفتم تا قبلش فکر مي کردم اون اولين بار شمارمو به چه سرکار خانم عزيزي خواهم داد ولي تا وقتي که اون خانم معزز بود هيچ گونه تلفن و ارتباطي در کار نبود اما موبايل که اومد ديگه اون رفته بود و من داشتم توي يه غروب ديگه جاده رو بي همسفر طي مي کردم ! خونه مجردي هم براي خودش عالمي داشت البته فقط تو رويا، اينکه با داشتن خونه مجردي چه غلطها که نکنيم و فک مي کرديم چه ضعيفه هايي که مهمان کلبه ما خواهند شد تا اينکه بزرگتر شديم و صاحب خونه مجردي هم شديم اما دريغ از يه دونه ضعيفه سبيل دار يا يه بزم شبانه، فازمون عوض شده بود خير سرمون مثلاً درس ميخونديم ! و حالا که من صاحب اولين اتومبيل اختصاصي شدم، تا وقتي که نبود فکر مي کردي که کجاها خواهي رفت و چه پري روياني رو سوار خواهمي نمود و به کجا آبادها که پرواز کني. امروز با اين ماشين صفر که تازه پلاک شده و مثل عروسي ميمونه که تازه بکارتش رو به مبارکي از دست داده داريم خيابانهاي تنگ و تاريک رو دور مي زنم نه جايي رفتم و نه کسي رو سوار کردم، خيلي ساکت و آروم به کوچه اي پناه آوردم تا در خفاي اين شهر کوچک آخرين نخ از اين بسته مارلبرو سفيد رو دود کنم. دوستيم ديگه برام نمونده، ثتا شاهروده، مجي از وقتي که دکترا قبول شده، پاش به تهران باز شده ! حامد تهرانه، امير تهرانه دوستان مونثم که يکي يکي دارن مي پرن ! همون جا دود را پايان ميدهم و مسير ديگري را انتخاب مي کنم هنوز با اين ماشين خاطره اي ندارم، حال و حوصله جنگولگ بازي هم ديگه نيست. باز با ماشين بابا خاطره هاي متنوع تري داشتم ولي بديش اين بود که هميشه اون وقتايي که منم ميخواستم برم بيرون بابا هم ماشينو لازم داشت، واي اولي باري که فري رو از مهندسي تا علوم رسوندم چه حس خاصي داشت ! اون موقع ها يه حسن ديگه هم داشت، سال تا سال رنگ پمپ بنزينو نمي ديدي چه برسه به کارت سوخت که بابا هميشه باک رو پر مي کرد. حالا ماشين نيومده بابا واسه کارت سوخت نقشه کشيده ! اما واقعاً فاصله روياها تا حقيقت زياده يا اينکه سرعت ما براي رسيدن به روياهامون خيلي کمه ! ياد حرفهاي عباس آقا هم ميفتم، اونم شکوه داشت که تا وقتي که دلمون مي خواست بخوريم وضع ماليمون خوب نبود و مثل خر کار مي کرديم حالا که وضع مالي هم خوب شده دندونمون مصنوعي شده و هزار جور مرض قند و خون و چربي داريم ! خلاصه که آقاي زندگي گلايه اي نيست، ما که روز به روز بيشتر داريم پوست ميندازيم و پوست کلفت تر ميشيم و مثلاً داريم حال ميکنيم اگه گاهي وقتا حال کردي چربش کني هم واسه خودت بهتره و مسلماً واسه ما !


همرنگ گونه هاي تو مهتابم آرزوست
چون باده ي لب تو مي نابم آرزوست
اي پرده پرده ي چشم توام باغ هاي سبز
در زير سايه ي مژه ات. خوابم آرزوست
دو راز نگاه گرم تو . بي تاب گشته ام
بر من نگاه کن . که شب و تابم آرزوست
تا گردن سپيد تو گرداب رازهاست
سر گشتگي به سينه ي گردابم آرزوست
تا وارهم ز وحشت شب هاي انتظار
چون خنده ي تو مهر جهانتابم آرزوست


فريدون مشيري




...
زني تو آمد. با موهاي فلفل نمکي و بدون آرايش. جلو ميز مدير ايستاد:
- سلام
مدير پرسيد: "فرمايشي داشتيد؟"
زن گفت: "خودتون خواسته بوديد." دندانهاي جلوش انگار شکسته بود. لبه هاي دندان پريده بود.
- بفرماييد بنشينيد. اسم سرکار؟
زن روي صندلي کنار فريده خانم نشست. گفت: "من مادر ليلي هستم."
مدير سينه اش را صاف کرد. کليدي از جيب درآورد. کشو را جلو کشيد. سه پاکت که سرشان را باز کرده بودند درآورد، کارت را از روي ميز برداشت و روي پاکتها گذاشت و رو به زن دراز کرد، زن با صداي لرزاني پرسيد: "مال منه؟"
- نه خير مال دختر خانم سرکاره.
زن پاکتها را با دست چپ گرفت. با همان دست زير و رو کرد پشت کارت را خواند و رويش را نگاه کرد. اشک از چشمهايش روي عکس مرد کفتر به سر افتاد آشفته پرسيد: "حالا من چه بايد بکنم؟"
مدير گفت: "چه عرض کنم. نصيحتش کنيد. بهش بگيد اگر دست از کارهايش برنداره از مدرسه بيرونش مي کنن."
زن آب دهنش را فرو داد. مثل اينکه اشکش را خورد. گفت: "دست از چه کاري آقاي مدير؟ يکي ديگه کاغذ مي نويسه، يکي ديگه بايد غرامت پس بده؟"
زن کيفش را با ساعد راست به سينه فشرد. در کيفش را با دست چپ باز کرد. يک پاکت سيگار اشنو درآورد. گذاشت روي زانوش. در کيف را بست. سر پاکت اشنو باز بود، يک سيگار به سختي بيرون کشيد گذاشت به لبش. معلم تشريح بلند شد کبريت کشيد و سيگار زن را روشن کرد.
دست مدير به زنگ رفت. دو زنگ پياپي زد تا شاگردان بروند سر کلاس. بعد يک تک زنگ هم زد. معلم تشريح از دفتر بيرون رفت. فريده خانم هم بلند شد. مدير گفت: "فريده خانم شما تشريف داشته باشيد." و بعد رو کرد به محمد آقا که به صداي تک زنگ تو آمده بود. گفت: "بگو ليلي بياد." و به زن رو کرد و گفت: "اولين کاري که مي کنيد به دختر خانمتون نصيحت کنيد پسره رو معرفي بکنه، وقتي دادم سرشو از ته تراشيدن عاشقي از يادش ميره."
زن گفت: "من هرگز همچين نصيحتي به دخترم نميکنم."
- چشمم روشن. معلومه ديگه. مادر اين طوري، دختر هم از اين بهتر نميشه.
زن خشمگين گفت: "من؟ من با اين موهاي سفيد چطوري ميتونم باشم؟ من بدبخت با سه تا بچه که بي پدر بزرگ مي کنم. خودمم معلمم آقا. شما به چه حق با من اين طور حرف مي زنيد؟"
ليلي تو آمد با رنگ پريده. مادر پاشد. يک کلمه به دختر حرف نزد. نگاه هم نکرد. سيگار را انداخت زمين و روي آن پا کشيد. در ايوان را که به دفتر باز ميشد با دست چپ باز کرد و رفت توي ايوان. ليلي جلو ميز مدير ايستاده بود. سرش را زير انداخته بود. فريده خانم دنبال مادر به ايوان رفت زن دست چپش را گذاشته بود روي نرده ي ايوان. چشماش قرمز بود. مژه هايش را بهم زد و يک اشک چکيد. از فريده خانم پرسيد: "يعني من با اين موهاي سفيد اين کاره ام؟" صدايش مي لرزيد.
فريده خانم دست پيش برد که دست زن را بگيرد. زن دست راستش را عقب کشيد.
فريده خانم گفت:"حالا بفرماييد تو. خودتون که معلميد. مي دونيد که مدير و معلم بايد مواطب بچه هاي مردم باشن."
زن پرسيد: "به دخترم جاسوسي ياد بدم که همکلاسيشو لو بده؟ من، خانم، معلم قرآن و شرعياتم. به من مي گن خانم قرائت. از برکت خدا يه لقمه نون در مي آرم." و گريان اضافه کرد که "طاقت همه چيز رو دارم، غير از رسوايي."
فريده خانم يه دستمال کاغذي از کيفش درآورد و داد به زن. زن دستمال را با دست چپ گرفت. اشکش را پاک کرد و گفت. "بي آبرو شدم."
- خانم طوري که نشده. به دختر شما کاغذ نوشته اند. به او چه مربوطه؟ خوب اينها جوانند. در سياست که دخالت نکنند. عاشق هم که نشوند. پس چه کار بکنند؟"
- درس بخونن خانم، شما جوانيد. نمي دونيد چقدر براي مادر سخته که به دخترش لکه بچسبونن.
فريده خانم گفت: "الان صحبت از لکه نيست که. اتفاق کوچکي افتاده. نمي دونم چرا هم شما و هم آقاي مدير اين اتفاق کوچک رو آنقدر بزرگ مي کنيد. شجاعت داشته باشيد"
زن گفت: "شجاعت؟ اي خانم وقتي پاي اولاد در کاره شجاعت آدم تموم ميشه. اين دست منو مي بينيد؟" و دست راستش را نشان داد که يک قوز بزرگ روي مچش برآمده بود و پرسيد: "مي دونيد چرا شکسته؟ پارسال همين موقع بود. رتبه هاي همه رو دادن غير از رتبه من. من هم رفتم خوابيدم جلو ماشين وزير آموزش. شوفر وزير روشن کرد و وقتي متوجه من شد که کار از کار گذشته بود. وزير آموزش از ماشين پريد بيرون. من با دست شکسته ي خون آلودم گفتم: جناب وزير چرا به من رتبه ندادين؟ به همه دادين غير از من؟ و از درد نزديک بود بي هوش بشم. اما خودمو خوب گرفتم. باور کنيد همون موقع معاون و رئيس کارگزيني رو خواست و دستور داد به کار من رسيدگي بکنن. درسته که هنوز نتونستم پول معالجه دستمو از بيمه فرهنگيان بگيرم، اما رتبه رو گرفتم، آدم هر کاري مي کنه برا اولاد مي کنه خانم. اما اگه دخترم بخواد رسوايي بار بياره..." و باز اشک از چشمش لغزيد.
فريده خانم گفت: "غصه نخوريد. دخترتون رسوايي بار نمي آره من پسره رو مي شناسم. باهاش حرف مي زنم. اما البته لو نمي دم."
با هم به دفتر رفتند. ليلي همان طور سرافکنده جلو ميز مدير ايستاده بود و دو پسر، قاسم و احمد، کنار ليلي ايستاده بودند. احمد کوتاه و چاق بود و عينک داشت. صداي ليلي آمد که: "آقا چند بار بگم؟ باور کنيد نمي شناسم به من دو تا کاغذ نوشته ولي نمي دونم کيه؟ امضا که نداره..."
مدير رو کرد به قاسم و گفت:"تو بگو ببينم؟"
نگاه قاسم افتاد به چشم فريده خانم که نگاهش در چشم او بودو من من کرد. "ما نمي دونيم آقا. کي گفت ما مي دونيم؟"
احمد در کلام قاسم دويد و گفت: "آقا ما بگيم؟" مدير با سر اشاره کرد که بگويد: "آقا، همه خيال مي کنن منصور خاطر خواه ليلي شده ولي منصور رفيق خودمونه آقا، به ما مي گه. به نظر من مهديه که اين کاغذا رو مي نويسه. ما خودمون شنيديم سر کلاس خانم آکسان تيکور مهدي به ليلي گفت: عزيز جون، و ليلي هم خنديد"
مدير داد زد سر کلاس کي؟ احمق گوساله...
فريده خانم دخالت کرد: "مقصودش سر کلاس منه. اما من که چيزي نشنيدم"
احمد گفت: "آقا ما خودمون شنيديم."
و صداي قاسم درآمد که "خپله تو ديگه خفه شو."
...
بخشي از داستان مدل نوشته سيمين دانشور





اين بار که تاول پاهايم خشک شود
دوباره عاشقت مي شوم
دوباره راه مي افتم
دوباره گم مي شوم



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 31 تير 1389 | نظردوستان (7)


يكشنبه 30 خرداد 1389
موجيم و وصل ما، از خود بريدن است / ساحل بهانه اي است، رفتن رسيدن است





نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی
که به دوستان یک‌دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون نرنجد؟ که به وهم درنگنجد
که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو
که به تشنگی بمردم بَرِ آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم
تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم
عجبست اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان
همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد
و گرت به هر چه عُقبیٰ بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بَدیل من بگیری
عوضِ تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حُسنت که به صد زبان بگویم
که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی!
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم
خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی
بُت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون؟
اگر این قمر ببینی دگر آن سَمَر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی



آخرين روز کاري، دقيقاً همون روزيه که مدتها انتظارشو کشيدي و حالا که بعد از ماه ها صبح به شب رسوندن، اصلاً احساس خاصي ندارم جز اينکه کاش امروز تموم نشه و دير بگذره ! تو چشماي تک تک دانشجوا که نيگا ميکنم دلتنگي بيرون نرفته رو از حالا حس مي کنم. جملات جلسه اول رو به اضافه يه سري ذهنيات خودم رو به يادشون ميارم تا حساب عمرشون رو داشته باشن. فکرشو که مي کنم مي بينم هميشه کل لحظه ها و روزهاي زندگي رو براي رسيدن به يه همچين روزهاي آخري به انتظار نشستي که بياد و وقتي هم که مياد، روزهاي بي تابي و انتظارت رو بيشتر دوست داشتي ! يادم مياد آخرين باري که با فري رفتيم کوه دائماً غر ميزد و مي گفت که: "پس کي ميرسيم؟" من مي گفتم: "رسيدني در کار نيست از کوه لذت ببر!". امروز اصلاً برام مهم نيست زود برسم خونه تا يه جشن تنهايي رو براي يه پايان ديگه بگيرم يا زودي برم سوار دوچرخه بشم و برم... ! باد توي گندمزار کنار جاده ي دانشگاه پيچيده، ما که پيچش زلف يار نديديم، پس رقص سنبل هاي گندمنزارم آروزست ! از لاي پنجره بوي نم بارون مياد، ياد حرفهاي عماد ميفتم ! هنوز آمار همه دستشه ! با اون چشاي ريزش مثل اون وقتا توي چشماي بقيه هيز ميشه ! دومين سوالي که ازم پرسيد، راجع به باکرگيه! از ازدواج زود هنگامش که ميپرسم، خيلي تابلو معلوم ميشه که يه ازدواج کاملاً تاکتيکي با يه دختر زيبا و خانواده اي پولدار داشته ! دختربازيا و حرفاش حرفه اي تر شده ! باورم نميشه پسرک کوچولويي که يه روز مي ترسيد دخترا گولش بزنن و با من مشورت مي کرد، حالا به جايي رسيده که بايد پاي درسش نشست ! بعضي روزا مثل امروز يه خوره ميفته تو جونم تا يه بخشي از گذشته رو انگولک کنم. امروز ياد روزهاي تو شرکت هم افتادم، سالهاي بدون خداحافظي که يهويي جدا شدم، اولش علي آقا بود و آقا حميد و سيد و بهمن و داداشش، من که ملحق شدم، سيد که با دختر آقاي محسني ريخته بود رو هم، ازدواج کرده بود و رفته بود، اما سر سال نشده بود که طلاق گرفتن و سيد از نيوزلند سر درآورد. بهمن و داداشش هم از اول روياي تهران داشتن و نموندن ! علي آقا مونده بودو حوضش و من که تازه اومده بودم. سيمين مثلاً منشي بود ولي حميد آقا هواشو داشت واسه همين خيلي وقتا زيرآبي ميرفت. يه ازدواج ناموفق تو 17 سالگي داشت و حالا در 19 سالگي يه زنه مطلقه شناخته ميشد. خيلي لاغر بود و اکثر وقتا از اين شلوار 6 جيبه ها ميپوشيد. اهل آرايش نبود مگه وقتايي که ميخواست با يکي بره بيرون. يکي از خط تلفنهاي شرکت هميشه خدا مشغول بود و خانم دايال-آپ به اينترنت وصل بود، عاشق اين بود که بره مسنجر، پسرا مخشو بزنن تلفن بگيره و زنگ بزنن و 2 بار قرار بزارن و براي دفه سوم ديگه خداحافظ و تموم ! بعدش مينشست پاي کامپيوترش و آهنگ "دروغکي عاشق نشو..." مجتبي کبيري رو ميزاشت و پاي تلفن با کلي گريه و زاري مثلاً به هم ميزد. يه بار محسن با ماها هماهنگ کرده بود با سيمين تنها بشن ولي سيمين هم دل و دماغ اين حرفا رو ديگه نداشت. محسن يه عوضي به تمام معنا بود، از صبح که ميومد سرکار فقط منتظر بود عصر بشه تا بره خيابون و ملتي که خم ميشدن از دست فروشا خريد کنن رو انگشت کنه ! نمي دونم چه مرضي داشت که فقط با زناي شوهر دار دوست ميشد و اگه جمعه کوه ميرفتي، از لاي تخته سنگاي پناهگاه دوم که بالا ميرفتي ميتونستي مچ محسن رو بگيري ! اوايل محسن فک ميکرد من قراره جاشو بگيرم ولي اينقد کارا زياد شد که ممد و فرناز هم بهمون اضافه شدن. هر چي محسن پدر سوخته بود، اميد خان آقا بود و با کلاس رفتار مي کرد. اميدخان خيلي نموند و سرباز شد و بعدش رفت توي بانک ! فرناز زورش به علي آقا نمي رسيد مشکلاتشو به من ميگفت، فرناز باسواد بود ولي کار گيرش نيومده بود که اومده بود پيش ما و علي آقا هم خيلي ازش کار مي کشيد. فرناز تو آرايش کردن هم متخصص بود، پنچ شنبه ها عصر که بيرون ميديديش متوجه ميشدي چه هنرمند خوبيه ! حيف که از من خيلي بزرگتر بود، زياد با هم قاطي بوديم ولي کاريم نکرديم. من دو-سه تا از دوستامو فرستاده بودم برن خواستگاريش تا بالاخره ازدواج کرد و شرکت رو هم ول کرد. ولي خيلي از وقتا بدشانس بود و دقيقاً مثل شب عروسيش که مادربزرگ دوماد فوت کرد... احمد آقا مدير نرم افزار بود و مينا، يه دختر خوش استيل و زيبا و به طور خلاصه يه جيگر به تمام معنا که تازه درسش تموم شده بود، حسابدار بود. احمدآقا يه مهندس چاق و گامبو بود که گاهي وقتا شعر هم ميگفت و يه دل کوچيکي داشت. بعد از مدتي دفتر شعر احمد از روي ميز مينا سردرآورد و مينا با احمد سيستم گذاشت و نمي دونم اين احمد خنگ و چاقالو با خنده هاش مخ مينا رو زد يا با همون شعرهايي که خودش و مينا فقط خونده بودن ! يه ماه نشد که اون دوتا اولين زوج رو تو شرکت تشکيل دادن ! حميد آقا رو با يه من عسل هم نيشد خورد. عنق و ساکت بود و اکثر وقتا تو خودش، آخر ماه هم که چکهاي شرکت عقب ميفتاد عصباني که ميشد ديگه مصيبت عظما بود. ولي از اولش حميد آقا اين جوري نبود بعد از يه تصادف ناجور توي اتوبان ساوه (که هنوزم تموم نشده)، ازرائيل بهش ارفاق کرد و حسابي سر و صورتش و بدنش داغون شد. حميد خان يه روزاي خلوتي از هفته يه خانومه توپول موپول و قد کوتاه رو مياورد شرکت و يه کلاس خصوصي برگزار ميشد. اوايل شکي رو حميد آقا وجود نداشت ولي خوب يواش يواش حميد آقا با بچه ها خوب و مهربون شده بود و... يه بار که حسابي از رو فضولي مرده بودم، ازش پرسيدم: "حميد آقا چي درس ميدي به اين خانومه؟"... از يه نرم افزاري اسم برد که روي هيچ کدوم از سيستما نصب نبود... تا گذشت و يه روز سيمين بهم گفت حميد و اين دختره با هم تريپ دارن ! حميد که رفته خواستگاري، بهش ندادن ! شايد 4-5 سال گذشت تا بالاخره بعد از کلي اومدن و رفتن اون دو تا هم به هم رسيدن ! اما من از اولشم فقط علي آقا رو ميشناختم، علي آقا شايد به عمرش يه خطم برنامه ننوشته بود ولي شبکه بارش بود چيزاي زيادي به هم ياد داديم، با اين حال خيلي پوفيوز بود. سالهاي اول اينو نمي دونستم، ولي حرف زدن و دعوا کردناش با فاطي رو که مي ديدم نظرم راجع بهش عوض ميشد، به قول حسن تک تک بچه ها رو استثمار مي کرد. يه اخلاق بد ديگه هم داشت پيش هر کي از طرف مقابل تعريف و تمجيد مي کرد ولي از پشت خنجري بود که ميزد. يه کون گشاد الکي خوش به اسم سعيد آقا هم مدير يکي ديگه از بخشا بود که نمي دونم کي بهش مدرک داده بود، يارو جمعه ها که جايي نداشت بره دست نامزدشو ميگرفت مياورد شرکت، من و محسن هم براي اينکه حالشو بگيرم بعضي وقتا، يه سري از کارا رو مي ذاشتيم براي جمعه ها ! فاطي سنش خيلي کم نبود ولي تو شرکت مثل مامان بود و همه براش احترام خاصي قائل بودن. از بس علي آقا تو شرکت قالتاق بازي درآورد که ديگه نرفتم اون ورا ! از اونجايي که خيلي وقته از هيچ کدومشون خبر نداشتم، امروز يه زنگي زدم به فاطي، ببينم چي کارار مي کنن ! قاعدتاً بايد شرکت مي بود، که نبود، بعدش که خيلي رسمي صحبت کرد، آخرش مقر اومد که مهمون دارن و خلاصه که جلسه خواستگاري بود و ...





نه مرادم نه مريدم
نه پيامم نه کلامم
نه سلامم نه عليکم
نه سپيدم نه سياهم
نه چنانم که تو گويي
نه چنينم که تو خواني
و نه آنگونه که گفتند و شنيدي
نه سمائم نه زمينم
نه به زنجير کسي بسته‌ام و برده ي دينم
نه سرابم
نه براي دل تنهايي تو جام شرابم
نه گرفتار و اسيرم
نه حقيرم
نه فرستاده ي پيرم
نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم
نه جهنم نه بهشتم
چنين است سرشتم
اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به اين نقطه رسيدي
به تو سر بسته و در پرده بگويم
تا کسي نشنود اين راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سرودند تو آني
خودِ تو جان جهاني
گر نهانـي و عيانـي
تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني
تو نداني که خود آن نقطه ي عشقي
تو خود اسرار نهاني
تو خود باغ بهشتي
تو بخود آمده از فلسفه ي چون و چرايي
به تو سوگند
که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي در همه افلاک بزرگي
نه که جزئي
نه که چون آب در اندام سبوئي
تو خود اويي بخود آي
تا در خانه متروکه ي هرکس ننشيني و
بجز روشني شعشعه ي پرتـو خود هيچ نبيني
و گل وصل بچيني....


* I made an agreement of peaceful coexistence with time: neither he pursues me, nor I run from him, One day we will find each other. (Mario Lago)
* Life can be understood only looking behind, But can be lived only looking ahead. (Soren Kierkegaard)
* There are people who speak to us and we do not listen to them; there are people who hurt us and they don’t leave a scar, but there are people who simply appear in our life and they mark us forever. (Cecília Meireles)
* Love me when I less deserves it, because it’s then when I need it most. (Chinese Proverb)
* If I could return to youth, I would commit all those errors again, but a bit earlier. (Tallulah Bankhead)





الک هم بود. اهل ساووا. پالان زنش کج بود. الک در ولايت خودش راهنماي کوهنوردي بود، تا يک روز مچ زنش را گرفته بود که با نزديکترين رفيقش مشغول بود. يک نره خر سي ساله ! اما ظاهراً هنوز اطمينان نداشت. خيليها هستند که قسر در رفته اند، خيلي ! قضيه مدرک را مي دانيد. خوشمزه اين بود که اين مچ گيري تازه سوءظن آقا را تحريک کرده بود. مدام عکسهاي بچه هايش را جلو خودش پهن مي کرد، يک جور فال ورق. سعي مي کرد شکل همه مشتريهايي را که به کوه برده بود در نظر آورد. اما لني راستي راستي نمي فهميد که يارو چرا مسئله را اين قدر جدي مي گيرد. چه اهميتي داشت که پسرش مال خودش باشد يا نه؟ اين جور رسواييها را مي گويند عرق ملي، ميهن پرستي، منظورم را که ملتفتيد. بله؟ آدم بداند که بچه اش از خون خودش هست يا نه! که چه؟ حکايت دوگل است، شووينيسم! يک چيزي در رديف ژاندارک! بگذار به تو بگويم، من اگر حتماً قرار مي شد پسري داشته باشم ترجيح مي دادم مال خودم نباشد. آن وقت ديگر پدر و پسر خرده حسابي با هم ندارند. حتي مي توانند با هم رفيق جون جوني باشند. اما فرانسويها همه ميهن پرستند. اصلاً ميهن پرستي اختراع خودشان است. الک بيچاره ساعتها مي نشست و عکس توله هايش را تماشا مي کرد. "ولي بزرگتره انگاري به خودم رفته." يا "معلومه، اصلاً سيبي است که نصف کرده باشند." وقتي بدگماني به سرش مي زد مي خواست زنش و بچه هايش و خودش را با بمب پلاستيکي نابود کند. اين موضوع لني را از کوره در مي برد، مي گفت حالا که بچه هاش مال خودش نيستند چرا بکشدشان؟ منظورم را که ملتفت هستيد! دليلي نداره آدم براي تخم و ترکه ي مردم خون خودش را کثيف کند. مي گفت: "آخر باباجان اين حرف تو که منطق نداره. حالا که يک هو فهميدي پدرشان نيستي چه کارشون داري؟ اونها که به تو کاري ندارند. فکرهات هيچ سروته دارد؟" - تو نمي توني بفهمي که بچه حرامزاده داشتن يعني چه. خودت هيچ وقت بچه نداشتي که تخم خودت نباشه. – چي؟ دنيا پر از بچه هاييست که تخم من نيستند. الک کمي آرام ميشد. يکي از عکسها را جلو روشنايي نگه داشت و گفت: "هر چي باشه بزرگتره حتماً مال خودم است. نگاهش کن، حرف نداره" راست مي گفت. حرف نداشت. پسر ارشدش تخم سياه بود. ميان کساني که براي کوهنوردي به آلپ مي آمدند هيچکس هرگز سياه نديده بود. سياهان به کوه نرفته هم به قدر کفايت سياهروزي دارند. پس معلوم بود که خيانت کار مشتريهاي او نبود. اون خون خود را بيهوده کثيف مي کرد. آبروي کوهنوردي حفظ شده بود. با اين همه دست بردار نبود و همه را با حکايت پالان زنش کلافه مي کرد. بدي اين کار اين بود که نمي شد از او فرار کرد. اگر از آن خانه ي سر کوه بيرون مي امدي کجا مي رفتي؟ ديگر برفي نمانده بود، تابستان شده بود....

باگ با آن هيکل صد کيلوييش روي کاناپه دراز کشيده بود و به سختي سعي مي کرد نفسي بکشد. هر دفعه که هوا به ريه هايش مي رفت خس خس صدا مي کرد. هوا به اين سادگيها حاضر نبود به سينه اش وارد شود. مقاومت مي کرد و اين طبيعي بود. باگ نسبت به همه چي حساسيت داشت. پزشکان مي گفتند که هرگز چنين چيزي نديده اند. مثلاً نسبت به گوه حساسيت داشت. و اين در تمام تاريخ پزشکي بي سابقه بود. همه آدمهايي که به اين دنيا آمده اند، از صدر تا ذيل، از قديسان تا مردم عادي با گوه خوب کنار آمده اند، اصلاً با آن ميانه خوبي داشته اند. فقط باگ از اين حيث با همه فرق داشت. فوراً نفسش بند مي آمد. و اين حقيقتاً مصيبت بزرگي بود. آلدو مي گفت: در تمام اين ماجرا بوي تراژديهاي يوناني به دماغ مي خورد....

"تيلي سعي کن بفهمي چي ميگم. اين کاري به شخص تو ندارد، تو يک شعله آتشي. لنگه نداري. دختر مثل تو در تمام عمر يکدفعه بيشتر به تور آدم نمي خوره، وقتي هم که خورد آدم بايد مواظب باشه که گرفتارش نشه. منظورم اينه که اگه آدم مواظب نباشه حاليش نمي شه و ديوونه مي شه، ديوونه ي عشق، ترس منم از همينه." – آخر چرا لني؟ من دوستت دارم، عشق جدي! مال توام سرتاپا مال تو! براي هميشه! لني چندشش شد. تمام تنش دون دون شد. با خود گفت: حالا ديگه چرا تهديدم ميکنه! گفت: "تيلي من نمي تونم اين چيزها را حاليت کنم. خيلي کودنم. به علاوه حرف زدن بلد نيستم. با خودم هم هيچ وقت حرف نمي زنم. چيزي ندارم بگم." – خدايا، آخر من چه کار کرده ام؟ لني، من هيچ وقت هيچ کس را به اندازه ي تو دوست نداشته ام. هيچ وقت! – گوش کن. مادرم، وقتي من ده سالم بود عاشق يک نفر شد. ديوونه اش شد. حالا کارش به کجا رسيده؟ هيچ نمي دونم، اصلاً ازش خبر ندارم. نمي دونم کجاست. مي بيني؟ اين عاقبتش. – لني، زنها همه اين طور نيستند. – گريه نکن تيلي، براي کار و کاسبي من خوب نيست. زنها وقتي بفهمند صاحب دارم ديگه سراغم نمي آن. زنهاي نجيب وقتي يک مربي اسکي انتخاب مي کنن دوست دارن آزاد باشد. – تو مي توني با هر زني که دلت خواست بخوابي. من هيچ وقت با اونها نمي خوابم. من که مربي حرفه اي نيستم. پروانه ي کار ندارم. – لني... هيچ چيز را نمي شد حاليش کرد. اين حال اصطلاحي داشت که باگ مورن پيدا کرده بود. "آزادي از قيد تعلق". چيز فوق العاده اي بود. وقتي از قيد تعلق آزادي يعني تنهايي. نه طرفدار کسي هستي نه ضد کسي. همين. باگ مي گفت که بزرگترين مسئله جوانان اينست که چطور اين اکسير را پيدا کنند. البته خيلي مشکل است ولي وقتي به آن رسيدي، از هر چيزي که فکر کني بهتر است. يادتان نرود، آزادي از قيد تعلق، وقتي به آن رسيديد خبرش را به من بدهيد....


بخشي از کتاب خداحافظ گري کوپر – رومن گاري





موجيم و وصل ما، از خود بريدن است
ساحل بهانه اي است، رفتن رسيدن است
تا شعله در سريم، پروانه اخگريم
شمعيم و اشک ما، در خود چکيدن است
ما مرغ بي پريم، از فوج ديگريم
پرواز بال ما، در خون تپيدن است
پر مي کشيم و بال، بر پرده ي خيال
اعجاز ذوق ما، در پر کشيدن است
ما هيچ نيستيم، جز سايه اي ز خويش
آيين آينه، خود را نديدن است
گفتي مرا بخواهن، خوانديم و خامشي
پاسخ همين تو را، تنها شنيدن است
بي درد و بي غم است، چيدن رسيده را
خاميم و درد ما، از کال چيدن است


قيصر امين پور



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ يكشنبه 30 خرداد 1389 | نظردوستان (8)